AZADİSTAN (ƏRKİN YURD) -XİYABANİ

Wednesday, January 27, 2010

ياخين تاريخيميزين دوغرو تحليلي

سايين مئهران باهارلي

گئج ده اولسا يازينيزي و يوروملارين بير قيسميني اوخودوم.

http://www.facebook.com/notes/mehran-bahari/nwsth-rwsny-byk-w-jwbyh-tqy-rny-bh-n-bks-wl/274663746110

نظه ره بئله گلير كي خيياباني مساله سي داها چوخ ديققه ت چكميشدير. من ايراندا توركجه مطبوعات و نشرييات تاريخي و ديل اؤزه لليكله ري اوزه رينده چاليشيركه ن، تجه ددود (تجدد) قزئتي و خيياباني حره كه تيني داها درينده ن اؤيره نمه شانسينا صاحيب اولدوم. آلديغيم نتيجه سيزين يازيدا بليرتدييينيز سونوجلا همه ن همه ن عئينيدير. من ده سيزين كيمي سيياسي شخصييه تله ريميز حاققيندا اوبژئكتيو اينجه له مه ياپمانين زاماني گلدييي دوشونجه سينده يه م. بو شخصييه تله رده ن بيري ده شيخ محه ممه د خيياباني`دير. بو موباريز و حوررييه تچي ليدئر حاققيندا فيكيرله ريمي بو شكيلده اؤزه تله يه بيله ره م:

١-خيياباني، سوئت رهبه رلييي طره فينده ن و قوزئي آزه ربايجان آيدينلاري آراجيليغي ايله اولدوغوندان داها چوخ بؤيودولموشدور. اونون سبه بله ري آشاغيداكي خوصوصلار اوخوندوقدان سونرا راحاتليقلا آنلاشيلابيله ر.

٢-خيياباني`نين موباريزه يه باشلاديغي دؤنه م توركلوك آچيسيندان چوخ اؤنه مليدير. چونكو
الف-تورك قاجار دئوله تي آوروپاليلار و فارس آيدينلاري طره فينده ن ضعيفله مه كده ايدي.

ب-قوزئي آزه ربايجاندا رسولزاده`نين باشچيليغيندا آزه ربايجان تورك جومهورييه تي قورولموشدو.
ج-توركييه ده آتاتورك`ون باشچيليغيندا قورتولوش و ايستيقلال ساواشي باشلاميشدي.

خيياباني بير طره فده ن ايسته مه ده ن قاجار دئوله تيني ضعيفله ديركه ن، باشقا بير طره فده ن ايسته يه ره ك يئني قورولموش آزه ربايجان جومهورييه تينه قارشي چيخيردي. آيريجا عوثمانليلارا قارشي موباريزه آپارماقلا بيرليكده قورتولوش ساواشيني دا دسته كله مه كده ن ايمتيناع ائديردي.

٣-قوزئيده آزه ربايجان تورك جومهورييه تي هله ايش باشيندا ايكه ن، خيياباني گونئي آزه ربايجان`ين آديني ده ييشه ره ك آزاديستان قويدو. چونكو خيياباني آراز`ين او تايينين آزه ربايجان دئييل، آران اولدوغونا اينانيردي.

٤-تاريخي آزه ربايجان آديني ده ييشديرمه ك خيياباني يئتگيسي ديشيندايدي و بئله بير ايش ساده جه ميللي رئفئراندوم شكلينده، هم ده گره كيرسه ياپيلمالي ايدي. آيريجا خيياباني`نين سئچدييي آزاديستان آدي، فارسجايدي. حالبوكي راحاتليقلا توركجه بير آد سئچه بيله ردي.

يازديقلاريم كسينليكله مرحوم خيياباني`نين حوررييه تچي دوشونجه له ريني كيچيمسه مه ك و يا اونون شخصييه تينه كؤلگه دوشورمه ك اوچون دئييل. ساده جه ياخين تاريخيميزين دوغرو تحليليني ياپماق نييه تي ايله دير.

مئهران به يه بو قونونو آچديغي اوچون سونسوز تشه ككورله ر.

ريضا هئيات (رضا هئيت)

Sunday, March 15, 2009

آزادستان در دام تركي ستيزي و خودزني



نوشته روشني بيك و جوابيه تقي اراني به آن

مئهران باهارلي

ائلگون، بوز آيي، سيغير ايلي
Elgün, Boz Ayı, Sığır İli
شنبه، ٦ فوريه- ٢٠٠٩



سؤزوموز

دولت عثماني و تركهاي ايران در اوائل قرن بيستم

در اواخر قرن نوزده و اوائل قرن بيستم، دولت عثماني كه قدرتي منطقه اي و جهاني بود، عمدتا سياستهاي بسيار درست و واقع گرايانه اي را در مقابل تركان ايران و آزربايجان جنوبي و در دو محور دولت تركي-آزربايجاني قاجار و توده مردم تركزبان ساكن در ايران اتخاذ كرده بود. مولفه هاي اساسي اين سياستها عبارت بودند از:
١-كوشش براي ايجاد شعور ملي و سرعت دادن به تشكل ملي تركزبانان پراكنده در سراسر ايران شامل شمال غرب، جنوب و شمال شرق آن (و تركمن زبانان ساكن در شمال شرق آن)؛ سعي براي ايجاد مفاهيم "ملت ترك" از تركزبانان آزربايجاني پراكنده در ايران و قفقاز، و "وطن آزربايجاني" در ميان تركان ساكن در شمال غرب ايران،

٢-سعي در بهبود و تعميق روابط همه جانبه بين دولتين عثماني و قاجاري به عنوان دو آخرين دولت بازمانده ترك در تاريخ. قابل ذكر است كه هر دو اين دولتها در سراسر قرن نوزده و آغاز قرن بيستم معروض به سياستهاي توسعه طلبانه و تجاوزات نظامي دول امپرياليستي اروپائي-مسيحي بريتانيا، روسيه و ... بوده اند،

٣-سعي در گسترش آزاديهاي اجتماعي، جريان دمكراسي خواهي و عدالت طلبي در ايران از طريق حمايت مستقيم از رفرمهاي اجتماعي و سياسي دولت قاجاري و حمايت غير مستقيم از حركت مشروطه خواهي با اقداماتي از قبيل اعطاي پناهندگي و دادن مامن به سيل روشنفكران و ناراضيان مهاجر و فراري ايراني اعم از فارس و ترك، دادن مجوز به نشريات مشروطه خواه متعدد در خاك عثماني از قبيل اختر (ميرزا طاهر تبريزي)، شركت عملي دسته جات مسلح مجاهدين عثماني در حركت مشروطه از طريق آموزش نظامي مجاهدين ترك آزربايجاني و بعضا شركت مستقيم در برخي از نبردها،

٤-سعي در جهت از بين بردن خرافات اسلامي و در راس آنها تفرقه و دشمني سني-شيعي، كوشش براي بوجود آوردن اتحاد و جبهه واحد مسلمانان از هر فرقه و مذهب در مقابل اتفاق دولتهاي استعماري مسيحي اروپائي-غربي و در اين راستا بكار بردن دكترين "اتحاد اسلام" و حمايت از تئوريسين برجسته آن سيد جمال الدين افغاني (اصلا از تركهاي آزربايجان جنوبي، بلوك افشار اسدآباد واقع در استان همدان فعلي)،

٥-كوشش براي بسيج توده هاي ترك در آزربايجان جنوبي و ايجاد روحيه مقاومت در آنها براي مقابله مسلحانه با دستجات و شبه نظاميان ارمني-آسوري كه در دهه دوم قرن بيستم در مناطق غربي آزربايجان جنوبي دست به كشت و كشتار وسيع تركان و غصب و الحاق سرزمينهاي تركي-آزربايجاني زده بودند، و در مواردي آزادسازي شهرهاي اشغال شده آزربايجان جنوبي مانند اورميه، ديلمقان، خوي، .... از اشغالگران ارمني-آسوري توسط ارتش عثماني (در شهرهاي متعدد آزربايجان غربي مزارهاي عساكر عثماني شهيد شده در اين عملياتها موجودند).

پس از فروپاشي دولت عثماني، اتحاد استراتژيك در حال شكل گيري نخبگان سياسي و نظامي عثماني با تركان ايران نيز از هم گسست. با روي كار آمدن آتاترك و ايجاد جمهوري تركيه، دولت جديد اين كشور تلاشي ناكام براي بازگرداندن احمد شاه قاجار به تخت سلطنت را آزمود. اما پس از آن و با مبنا گرفته شدن "ميثاق ملي" در سياست خارجي اين كشور، آنكارا تدريجا تغيير موضع داده و به متحد حاكميت قوم فارس در ايران يعني رژيم پهلوي تبديل گرديد. اين اتحاد در دوره جنگ سرد و قرار گرفتن تركيه و ايران در يك جبهه بر عليه بلوك شرق و ايجاد پيمان سنتو مستحكمتر شد. همسوئي و همكاري ايجاد شده بعدها پس از تاسيس جمهوري اسلامي و وارد شدن مساله كرد در تركيه به فاز مسلحانه تعميق، و بدنبال اقتدار جريانات منسوب به اسلام سياسي در اين كشور به اتحادي استراتژيك بين دولت تركيه و بنيادگرايان فارس حاكم بر ايران تبديل گرديد.

كج فهمي و اپيدمي خودزني نخبگان ترك ايران

در دهه هاي آخر قرن نوزده و اوائل قرن بيستم مديريت ماهرانه حمايتهاي سياسي و نظامي عثماني از سوي رهبران سياستمدار، پراگماتيك و مدبر شمال آزربايجان و در راس آنها محمد امين رسولزاده، منجر به ايجاد جمهوري خلق آزربايجان در قفقاز شد. اما در جنوب ارس، عكس اين حادثه رخ داد. اپيدمي از خودبيگانگي و خودزني در مقياس كلي و نبود مطلق آگاهي ملي و درايت سياسي در ميان رهبران، نخبگان و روشنفكران ترك ايران و آزربايجان كه در جنبش مشروطه به اوج خود رسيده بود در كوتاه مدت منجر به ساقط شدن دولت تركي آزربايجاني قاجار و خارج شدن حاكميت يك هزار ساله ايران از دست تركان گرديد.

حادثه كج فهمي مواضع مترقي و مثبت دولت عثماني نسبت به تركان ايران، پي نبردن به اهميت استراتژيك آن براي آزربايجان جنوبي، بي كفايتي و عجز در بكار بردن اين فرصت تاريخي طلائي و نادر بدست آمده در راستاي منافع ملي تركان ايران و آزربايجان جنوبي از سوي رهبران، نخبگان و روشنفكران ترك و آزربايجاني و حركت آنها به سوي دشمني با عثماني و دولت جمهوري خلق آزربايجان (مساوات) و ترك گريزي و ترك ستيزيشان، همه در همين زمينه و به عنوان بخشي از اپيدمي از خودبيگانگي و خودزني قابل توضيح اند. ترك ستيزي و دشمني با عثماني و حكومت مساوات علاوه بر افراطيون فارس و ارمني آن دوره، در ميان بسياري از شخصيتهاي امروز مقبول شمرده شده ترك و آزربايجاني نيز مشاهده مي شود.

آزادستان در دام تركي ستيزي و خودزني

شيخ محمد خياباني و حركت تحت رهبري وي آزادستان نيز به دام اپيدمي خودزني گرفتار آمده اند. شيخ محمد خياباني، روحاني اي لائيك با تمايلات چپ و آزاديخواهانه و مبارزي بيباك و صريح اللهجه بر عليه استبداد داخلي و استعمار انگليس بود كه مانند هزاران سياسي ديگر در تاريخ معاصر ايران و آزربايجان، جان خود را در راه تحقق آرمانهايش باخت. حركت خياباني- آزادستان در مجموع حركتي آزاديخواهانه و بيش از آن حركتي بلشويك گرايانه و بر ضد انگليس بود. اما بر اساس منابع، مدارك و شواهد موجود خياباني و سران حركت تحت رهبريش، اساسا قائل به وجود ملتي به نام ترك در ايران و وطني بنام آزربايجان نبوده و طبيعتا تعريفي از منافع ملي ملت ترك و وطن آزربايجاني نيز نداشته اند. از آنجائيكه آنها در صدد استفاده از حق تعيين سرنوشت براي تركان ايران و آزربايجان و ايجاد دولتي ملي نبوده اند، لاجرم از درك ارزش تاريخي سياستها و حمايتهاي عثماني در آن برهه زماني براي وصول به اين آمال نيز عاجز بوده اند. در نتيجه اين زيرساخت ذهني غيرملي و ايران محورانه است كه رهبران اين حركت به همراه خود آن، گام به گام به دامان سياستهاي ضد تركي و ضد آزربايجاني در غلطيده و به عرصه تركي ستيزي و خودزني علني كشانيده شدند. در ادامه اين روند، آنها به دشمني با بخش مستقل شده آزربايجان در شمال ارس و رو در روئي با نيروهاي آزاديبخش عثماني كه در آن مقِطع زماني در همسوئي مطلق با منافع ملي ملت ترك و وطن آزربايجاني عمل كرده و در حال جنگ با دو دولت استعماري بريتانيا و روسيه و همچنين شبه نظاميان ارمني و آسوري در شمال غرب ايران بودند پرداختند.

دمكراتهاي تبريز در جريان كشتار تركان غرب آزربايجان توسط ارمنيان و آسوريها، در خبطي تاريخي جانب دسته دوم را گرفته و بر عليه توده ترك مقاومت كننده شهرهاي اورميه و خوي و سلماس و ... و ارتش رهائي بخش عثماني موضعگيري كردند. آنها آذرآبادگان روزنامه تركي زبان عثمانيان در تبريز را توقيف و تقي رفعت بنيانگذار اين نشريه را از حزب اخراج نمودند. (روزنامه آذرآبادگان شعار ترك بودن آزربايجان را مي داد، به ايجاد سنت تركي نويسي در آزربايجان جنوبي اهتمام مي ورزيد، بر عليه سياستهاي استعماري بريتانيا و روسيه افشاگري مي كرد، خواستار پايان دادن به كشمكش سني و شيعه بود و از اتحاد و مقاومت تركان آزربايجان بر عليه توسعه طلبي و قتل عامهاي ارمنيان مدافعه مي نمود). كسروي در اين باره مي گويد: "ميرزا تقي خان رفعت كه به هنگام در آمدن عثمانيها به آذربايجان به پيش آنها رفته و سپس با دستور آنها روزنامه آذرآبادگان را به تركي بنياد نهاده، .... دموكراتها در يكي از نشستهاي همگاني خود او را بدخواه و نادرست خوانده و از حزب بيرونش كردند" (احمد كسروي). اين و ديگر اقدامات اشتباه، باعث تبعيد گرديدن چند تن از رهبران اين حركت (خياباني، نوبري، بادامچي) از طرف عثماني ها به شهر قارس در آزربايجان تركيه و هجو خياباني در كاريكاتورهاي نشريه ملانصرالدين چاپ باكو شد. رهبران حركت آزادستان بدين نيز اكتفا ننموده به اتحاد با شائوميان ارمني صدر حكومت اشغالگر بلشويك باكو و متفق داشناكها و نيز اتخاذ سياستهاي دشمنانه با دولت تازه تاسيس جمهوري خلق آزربايجان در قفقاز جنوبي اقدام نمودند و در نهايت با كوته بيني تمام، نام آزربايجان را با كلمه فارسي-ارمني آزاديستان (به سياق هاياستان) عوض كردند. لوك بورانيان ارمني در باره نام دولت آزادستان به رهبري خياباني مي نويسد: "آزادستان (در فارسي) به معني سرزمين آزاد است. -ستان پسوندي با ريشه هند و ايراني است كه به زبانهاي بسيار توركي وارد شده است. اين كلمه در زبان ارمني در نام هاياستان (به معني ارمنستان) نيز وجود دارد. آزاد در زبان ارمني نيز به معني آزاد فارسي است".

دمكراتهاي تبريز كه اعلاميه هاي خود را صرفا به فارسي و يا فارسي-فرانسه صادر و مصرانه از تركي نويسي اجتناب مي كردند در ادامه سنت انحرافي و ضدملي رهبران فارسگرا و فارسزده انجمن غيبي تبريز، در نشستي داوطلبانه تصميم به رسمي نمودن كاربرد زبان بيگانه فارسي در مكاتبات و بيانيه هاي خود گرفتند. كسروي در اين باره مي گويد: "... اينها را ديدند و بنام علاقه اي كه به ايران و آزربايجان داشتند، دورانديشانه به چاره پرداختند و در يك نشستي كه دموكراتها (دموكراتهاي آن روزي) در اداره تجدد برپا گردانيده بودند، تصميم گرفتند كه تا توانند به رواج زبان فارسي در آزربايجان كوشند. كه نه تنها درسها در دبستانها و دبيرستانها جز به فارسي نباشد، در اداره ها نيز، تا پيشرفت دارد گفتگوها با فارسي باشد". (سرنوشت ايران چه خواهد بود. احمد كسروي). اين اقدام اخير در هر دوره و در هر شرايطي و با هر بهانه اي، چه در اعتراض به عثماني و چه به نيت دشمني با مساواتيان و چه ابتدائا، عملي خيانت آميز است. به همه حال، مجموعه اين موضعگيريها صرفا در راستاي ايرانيگري كلاسيك، تركي ستيزي صرف و اپيدمي خودزني قابل توجيه اند.

پديده نخبگان ترك و آزربايجاني نژادپرست و از خود بيگانه

بر خلاف شيخ محمد خياباني كه خود و جنبش تحت رهبريش خصلتي دوگانه دارد، در پايان قرن نوزده و آغاز قرن بيستم، دسته ديگري از شخصيتهاي آزربايجاني وجود دارند كه حتي اگر شده به شكلي ناخواسته نيز كوچكترين نقش مثبتي در روند ملت شوندگي تركان و وطن شدن آزربايجان نداشته اند. علاوه بر آن بسياري از اين نخبگان كه آگاهانه بر عليه ملت ترك و وطن آزربايجاني حركت نموده اند، نقشي كليدي در ايجاد نژادپرستي آريائي، شونيسم، برتري طلبي، استعمار و توسعه طلبي فارسي داشته اند. حقيقت آن است آنچه در ايران شونيسم فارسي، راسيسم آريائي و دكترين پان ايرانيسم ناميده ميشود، ساخته و پرداخته مشترك دو گروه نخبگان فارس و نخبگان ترك ميباشد. (شايد از همينروست كه در ميان ملل ايراني، ملت ترك، تاكنون و بدرستي به شكل ملتي شناخته مي شود كه بيش از همه ملل ديگر و اكثرا داوطلبانه آسيميله شده، تسليم زبان و فرهنگ و اقتدار سياسي قوم فارس گرديده، اكثريت مطلق نخبگانش هويت ملي خويش را از دست داده و فاقد شعور ملي است). اين افراد باعث گرديده اند كه از يك سو ناسيوناليسم فارسي از همان آغاز خصلتي ضد ترك و ضد آزربايجاني، ديگرستيز و نژادپرستانه داشته باشد و از سوي ديگر در عرصه سياست فارسي، هم راست فارس، هم چپ فارس و هم نيروهاي سياسي ديني-مذهبي فارس شديدا به بيماري توسعه طلبي-استعمار فارسي و نژادپرستي آريائي آلوده گردند.

ميرزا فتحعلي آخوندزاده، جلال الدين ميرزا قاجار، سيد حسن تقي زاده (كاوه- برلين)، حسين كاظم زاده (ايرانشهر-برلين)، محمد قزويني، محمود افشار (آينده)، سيد احمد كسروي تبريزي (پرچم، پيمان)، ميرزا رضاخان افشار بكشلو، صادق رضازاده شفق، تقي اراني (فرنگستان، دنيا)، بعدها سرلشكر احمد نخجوان، صادق هدايت، ابوالقاسم آزاد مراغه اي، علي اكبر داور، عبدالحسين خان تيمورتاش نرديني، عيسي صديق شاملو، غلامعلي رعدي آذرخشي، خليل ملكي، جواد شيخ الاسلامي، يحيي ذكاء، بابك اميرخسروي قاجار و .... همه از اين خيل اند. (آخوندزاده به سبب نوگرائي، كوشش براي تغيير الفبا و نوشتن نمايشنامه هائي به زبان تركي آزربايجاني داراي جايگاه ويژه اي در تاريخ زبان و ادبيات تركي است، تقي زاده در اواخر عمر صريحا پشيماني خود از برخي از عقايد نژادپرستانه دوران جواني اش را بيان كرده است، نام عارف قزويني نژادپرست معروف نيز آورده نشد زيرا وي علي رغم آزربايجاني بودن به لحاظ مليت ترك نبوده، تات مي باشد). اينگونه افراد اصلا ترك و اكثرا آزربايجاني، به سبب نقششان در ايجاد نژادپرستي آريائي و شونيسم فارسي، نه تنها دشمن ملت و وطن خود، بلكه بدخواه همه ملل و سرزمينهاي ملي در ايران و خاورميانه بوده و هستند و مسئوليتي انكار ناپذير و گناهي غير قابل بخشش در تيره روزي و بدبختي ملل مسلمان غيرفارس ساكن در ايران امروز دارند. در اين رابطه مي بايست بويژه نامهاي احمد كسروي الهام بخش راست فارس و تقي اراني الهام بخش چپ فارس در ايده هاي نژادپرستانه آريائي، برتري طلبانه و تهاجمي بر عليه تركان و آزربايجان تاكيد شوند.

قابل ذكر است كه پديده خيل نخبگان ترك آزربايجاني هويت زدائي شده و نژادپرست آريائي در سراسر دو قرن نوزده و بيست، پديده اي منحصر به فرد بوده و مشابه آن به لحاظ گستردگي در هيچ كدام از ملل معروض به ستم ملي در خاورميانه از جمله كردها ديده نمي شود. وجود دهها و صدها شخصيت مدافع شونيسم فارسي، راسيسم آريائي و پان ايرانيسم آشكار و نهان در ميان نخبگان و روشنفكران ترك ايراني، خود مساله اي بسيار قابل تامل و در عين حال ننگي تاريخي براي اين گروه است. با اين همه، اين پديده تاكنون از سوي روشنفكران ترك و آزربايجاني يا كلا انكار گرديده، يا ناديده گرفته شده و يا در بهترين حالت به صورت نمونه هاي منفرد و شخصي پذيرفته شده و به صورت جرياني ريشه دار و الگوئي منحرف در ميان نخبگان از خود بيگانه ترك و آزربايجاني و به عنوان عارضه جانبي سياست موفقيت آميز مستعمره سازي آزربايجان و روند به بار نشسته آسيميلاسيون تركان ساكن در ايران، بررسي، آسيب شناسي، نقد و چاره يابي نشده است. حال آنكه مانع اصلي در روند ملت شوندگي و احقاق حقوق ملي خلق ترك و آزربايجان در ايران، نه شونيسم فارسي، بلكه همين نخبگان ترك و آزربايجاني هويت زدائي شده چپ و راست و مذهبي-ديني ايران محور و فارسگرا است. همچنين تاكنون از سوي روشنفكران ترك و آزربايجاني هيچگونه عذرخواهي از ديگر ملل مسلمان غيرفارس ساكن در ايران بابت نقش تركان آزربايجاني هويت زدائي شده در اشاعه نژادپرستي آريائي و شونيسم فارسي و استقرار و استمرار ستم ملي در اين كشور انجام نگرفته است.

تقي اراني: پان ايرانيست ماركسيست

دكتر تقي اراني از نمونه هاي معدود اشخاصي است كه نژادپرستي را با ماركسسيم در هم آميخته است. وي متولد تبريز مركز آزربايجان و بزرگ شده (از شش سالگي) در تهران پايتخت دولت تركي آزربايجاني قاجاري است (جالب توجه است كه در اين سالها استانبول پايتخت دولت تركي عثماني، مركز فرهنگي و سياسي ترك گرايان، اما تهران پايتخت دولت تركي قاجاري، مركز فرهنگي و سياسي فارسگرايان بوده است). اين درست است كه اراني- مانند هزاران تن ديگر از فعالين سياسي تاريخ معاصر ايران- جانش را در راه عقايد خود از دست داده و از شهيدان انديشه بشمار مي رود، اما وي بر خلاف تبليغات يك طرفه و باور رايج ميان چپ فارس، دانشمندي مترقي، انقلابي اي انترناسيوناليست، فيلسوفي ضد استعمار، وطن پرستي غيروابسته و .... نبوده است. تقي اراني يك فعال سياسي تحصيل كرده، پدر چپ بيمار و كمونيسم سراسري-فارسي در ايران بر اساس نژادپرستي آريائي و مليتگرائي افراطي و برتري طلب فارسي، مدافع استعمار و توسعه طلبي فارسستان و وابسته به دولت روسيه-كمينترن است. وي از نحله شخصيتهاي ترك و آزربايجاني به شدت از خود بيگانه شده است كه مبلغ تركي ستيزي و حامي و مشوق سياستهاي دولتي و استعماري فارسسازي براي آسيميلاسيون تركهاي ايران بوده اند. اراني نقشي تاريخي در ريشه دوانيدن نژادپرستي آريائي و نهادينه شدن ترك ستيزي در ايران معاصر دارد و از زاويه ضرر معنوي كه به ملت ترك و وطن آزربايجاني زده است با هيچ كس ديگر به غير از همشهري خود احمد كسروي قابل مقايسه نيست. دو مقاله اراني در باره آزربايجان بنامهاي "زبان فارسي در آزربايجان" و "آزربايجان يا يك مساله مماتي و حياتي براي ايران" در ميان نژادپرستانه ترين، ضد علمي ترين و ضد انساني ترين نوشته هاي حامل سخيفترين انديشه هاي ضد ترك و ضد آزربايجاني تحرير شده در تاريخ ايران اند.

ماشين تبليغاتي دولت شوروي و چپ فارس در سنت تحريف، جعل تاريخ، اسطوره سازي، داستان پردازي و شخصيت پرستي، از اراني نيز مانند بسياري از شخصيتهاي تاريخ معاصر ايران و آزربايجان، سيمائي به شدت غير واقعي آفريده اند. اينها از يك سو در باره شخصيت علمي وي غلو و اغراق كرده و با بزرگنمائي او را كه صرفا شخصي تحصيل كرده بود به عنوان شخصيتي علمي و فردي دانشمند و فيلسوف و شرقشناس و .... معرفي نموده اند، و از سوي ديگر به تطهير وي از انديشه هاي نژادپرستانه اش پرداخته و از او كه باستانگرائي مدافع شونيسم فارسي بود انقلابي اي انترناسيوناليست ساخته اند. بنا به اين منابع، اراني كه كلا هفت سال در آلمان اقامت داشته و در سومين سال اقامت خود در اين كشور، يك نژادپرست آريائي قهار، ناسيوناليست افراطي فارس و فاشيست طرفدار موسوليني بود، يك سال بعد از آن با چرخشي ١٨٠ درجه اي تبديل به ماركسيستي آتشين شده و از باورهاي نژادپرستانه يك سال پيش خود دست برداشته است.

دلائل عدم نقد نژادپرستي از سوي اراني

اراني هرگز نژادپرستي در كل و نژادپرستي آريائي در خاص و نقش و وزنه اين دو در ناسيوناليسم ايراني-شونيسم فارسي و يا گذشته خود در ارتباط با آنها را به طور سيستماتيك و علمي نقد ننموده است. نژادپرستي آريائي هوسي زودگذر و امري جزئي نيست كه بتوان در گپي دوستانه و صحبتي سرپائي به آن پرداخت. اين نژادپرستي در تاريخ ايران سابقه اي ديرين و ريشه هاي عميق دارد، از اركان ناسيوناليسم فارسي موسوم به ناسيوناليسم ايراني در كشور كثيرالمله ايران بوده و از بنيانهاي دولت پهلوي به عهد رضا شاه است. اما تمام آنچه اراني در رابطه با نقد نژادپرستي انجام داده عبارت از اين است كه صرفا در يكي دو جمله كوتاه، حين صحبتي خودماني و يا نوشته اي غيرمربوط، برخي از كارهاي خود در آلمان مانند "نوشتن به پارسي سره" و "شركت در مجامع تذكري كه از افتخارات نژاد آريائي صحبت مي كنند" را مضر شمرده است. چنانچه خود مي گويد: "نگارنده اين سطور (اراني) هم بر حسب تقاضاي سن و محدود[يت] معلومات بر محيط چنانكه از مقالات مجله ايرانشهر و مجله فرنگستان بر ميآيد تابع اين نهضت بودم و با دوستان خود به فارسي ويژه مكاتبه ميكردم" (اراني، تقي: "تغيير زبان فارسي"، مجله "دنيا"، شماره ١٠ خرداد ١٣١٤) و نيز: "مجامع اينها را عموما بايد مجلس تذكر ناميد. مجامع مزبور كه از مرحله اقدام و عمل بكلي دور ميباشند براي جوانان اين جامعه كاملا مضرند" (اراني، تقي: "شش ماه مجله دنيا و انعكاس آن"، مجله دنيا، ١٣١٣، شماره ٦، ص ١٦٦). بنا به اين توضيح اسف انگيز، دليل مخالفت اراني با مجامع مذكور، نه مخالفت با نژادپرستي، بلكه "دور بودن اين گونه مجامع از مرحله عمل و اقدام" – كه وي توضيحي در باره آنها نمي دهد- است. به عبارت ديگر اگر اين مجامع نژادپرست آريائي و شونيست فارسي به عمل و اقدام دست مي زده اند مشكل از ميان بر مي خاست و مورد تائيد اراني قرار مي گرفته اند!. انگيزه وي در مخالفت با پارسي سره نويسي نيز، صرفا مخالفت با رضاخان است نه مخالفت با تغيير اجباري زبان يك ملت و سرزمين توسط دولت. زيرا اراني- به عنوان روشنفكري ترك و آزربايجاني كه در عمر خود كلمه و سطري به تركي ننوشت و همواره صحبت كردن به تركي را نيز عملي ننگين دانست- هرگز مساله اي با سياست تغيير زبان تركان ساكن در ايران به فارسي توسط دولت نداشت، بلكه حامي و مشوق آن نيز بود.

افزون بر آن به گفته انور خامه اي يكي ديگر از ماركسيستهاي پان ايرانيست، گويا اراني بعدها اينگونه اقدامات خود را در تضاد با "ميهن پرستي" و "ناسيوناليسم واقعي" شمرده است (خامه اي، انور: "پنجاه و سه نفر"، تهران، انتشارات هفته، بي تاريخ ص ٢٥). اين عذر بدتر از گناه است زيرا در فرهنگ سياسي فارسي، ميهن پرستي و ناسيوناليسم واقعي، همان ايرانگرائي و فارس محوري، دفاع از فارسسازي و سياستهاي استعماري فارسستان در ديگر مناطق ملي ايران است. اساسا اشتغال اراني با موضوعاتي چون پارسي سره و فارسي نويسي و تغيير زبان فارسي و ادبيات فارسي به جاي زبان ملي و مادري خود تركي و ادبيات تركي، ماهيت ميهن پرستي و ناسيوناليسم واقعي مورد نظر وي را بر ملا مي سازد. بي هيچ ترديدي عدم نقد نژادپرستي آريائي و نقش آن در ناسيوناليسم ايراني-فارسي و چپ فارس و يا شكل گيري و رفتارشناسي دولت پهلوي و نيز نقش آن در گذشته خود اراني و از سوي وي، ناشي از فراموشي و سهل انگاري و يا نبود وقت نيست. بلكه از آنروست كه اراني ملتفت وجود و يا اهميت مساله اي بنام نژادپرستي در ايران كثيرالمله و وزنه و سنگيني آن در پيدايش و بقاء دولت پهلوي، حتي واقعيت كثيرالملگي ايران نبوده، و اساسا مشكلي با نژادپرستي آريائي، ناسيوناليسم برتري طلب فارسي و يا فارسسازي تركان ايران و آزربايجان نداشته است. اراني مشكلي با نژادپرستي آريائي و شونيسم فارسي نداشت زيرا تا آخر عمر كوتاه خويش شخصيتي به شدت الينه شده و فارسزده بود.

اراني و آسيب شناسي چپ سراسري-فارس

چپ سراسري-فارسي و مقلدين و طرفداران آزربايجاني آنها ادعا مي كنند كه اراني بعدها انديشه هاي نژادپرستانه اوليه خود را نقد و رد كرده است. اما هيچگونه مدرك و سندي بر صحت اين ادعا و در واقع داستان وجود ندارد. تمام آنچه در باره عدول اراني از عقايد نژادپرستانه پان ايرانيستي و شونيستي فارسي خود در سالهاي آتي عمرش گفته مي شود، بي پايه و بازنويسي تاريخ است. علاوه بر آن، اين حقيقت كه اراني پس از نوشتن مقاله نژادپرستانه و شونيستي "آزربايجان يا يك مساله مماتي و حياتي براي ايران" در مدت پانزده سال تا آخر عمر خود، به تعبير خودش هيچگونه "مسئوليت وجداني براي بيان حقيقت و جلوگيري از صحيح پنداشته شدن ادعاهاي باطل" نژادپرستانه آريائي، شونيستي فارسي و ضد تركي خود "از سوي عده اي به سبب جهل و ناداني" حس نكرد، و حتي فرصتي براي نوشتن نقدي كوتاه بر انديشه ها و رفتارهاي نژادپرستانه و ضد تركي و ضد آزربايجاني خود كه "بر حسب تقاضاي سن و محدود[يت] معلومات بر محيط" از وي سرزده بود نيافريد، دليل قاطعي است كه نشان مي دهد وي از عقايد مطرح كرده خود در اين مقاله عدول نكرده است.

تجربه تطهير اراني از عقايد نژادپرستانه خود توسط چپ فارس و دنباله روهاي آزربايجاني آنها از طريق تحريف واقعيتها و اختراع داستانهاي بي پايه، تبديل به سنتي جاافتاده در ميان جريان چپ در ايران – اعم از فارس و ترك - شده است. (مقاله محمد علي حسيني: "پاسخ كوتاه تاريخي در باره دكتر تقي اراني" در سايت "آذربايجان www.azer-online.com"، نوشته اي از اين دست است). اين روش عينا در مورد كتاب "آذربايجان و مساله ملي" تاليف شاعر اوختاي-چريك فدائي خلق عليرضا نابدل نيز بكار گرفته شده است. چنانچه عده اي از جمله پروفسور زهتابي بدون هيچگونه سند و مدرك قابل قبولي ادعا نموده اند كه مولف اين كتاب ضد تركي و ضد آزربايجاني، حميد اشرف است. (اما در اين صورت نيز، اصل مساله فرقي نمي كند، زيرا هر دو اين شخصيتها ترك و آزربايجاني اند و اين سوال كه چرا يك روشنفكر ترك و آزربايجاني آنهم چپگرا به چنين موضع ضد تركي و ضد آزربايجاني غليظي سقوط كرده پاسخ درخوري نمي يابد). به همه حال، بويژه بر چپ ترك و آزربايجاني است كه از سنت انكار واقعيتها، داستان سازي، جعل تاريخ و تحريف آن بر اساس سائقه هاي ايدئولوژيك ويا عادات سخت جان دست كشيده، نخست واقعيت تلخ وجود پديده نخبگان و شخصيتهاي از خود بيگانه، فارسزده و مرتجع ترك و آزربايجاني چپگرا مانند تقي اراني و خليل ملكي و بابك امير خسروي و سيروس مددي و ... را بپذيرد و سپس آنها را با واقعگرائي، بيطرفي، شهامت و صداقت كالبد شكافي، ريشه يابي، نقد، افشاء و طرد نمايد.

روشني بيك دوست حقيقي تركان ايران و آزربايجان جنوبي

مقاله آزار دهنده اراني در دفاع از نژادپرستي آريائي و ضرورت امحاء ملت و زبان و فرهنگ ترك در ايران بنام "آزربايجان يا يك مساله مماتي و حياتي براي ايران"، در پاسخ به "جوابيه به نامه دو آزربايجاني ايراني" نوشته خاورميانه شناس برجسته ترك عثماني "روشني بيك" به تحرير در آمده است. روشني بيك، يكي از محققين و ژورناليستهاي برجسته عثماني و از دوستان حقيقي ملت ترك ساكن در ايران و وطن آزربايجان جنوبي در آغاز قرن بيستم است. تحليلها و آناليزهاي وي در باره خاورميانه و ايران كه قريب به يك صد سال پيش نوشته شده اند بسيار كارشناسانه، دقيق، منطقي و محكم اند و درستي بسياري از آنها را تاريخ در سالها و دهه هاي آتي و يك به يك به اثبات رسانيده است. به عنوان مثال وي زمانيكه هنوز رضاخان وزير جنگ بود، مقالات متعددي در افشاء ماهيت او منتشر كرده و در آنها رضاخان را به عنوان مهره بي اختيار امپرياليسم انگليس معرفي مي نمود. تاكنون در ايران نوشته اي از روشني بيك به زبان تركي و يا به فارسي منتشر نگرديده اما مقاله تقي اراني در پاسخ به نوشته روشني بيك بارها چاپ و پخش شده است. با اين همه محققين و ناسيوناليستهاي فارس كه به احتمال زياد هرگز هيچ نوشته اي به تركي از روشني بيك را نيز نخوانده اند، ادعا مي كنند كه وي شخصي "پان تركيست" و "خيال پرست" است (توركولوق برجسته دكتر جواد هئيت نيز در مقاله خود بنام "نقدي بر كتاب روشنفكران آذري و هويت ملي و قومي تاليف علي مرشدي زاد"، به عللي نامعلوم اين ادعاها را تكرار و از روشني بيگ با صفات "پان تركيست معروف" و "خيال پرست" ياد كرده است).

در ادامه نوشته حاضر، جوابيه روشني بيك در پاسخ به نامه اعتراضي دو آزربايجاني ايراني ساكن در عثماني آورده شده است. اين دو آزربايجاني ايراني در نامه ارساليشان به روزنامه وطن چاپ استانبول، منكر ترك بودن خود و تركان آزربايجان شده و آريائي بودنشان را ادعا كرده بودند. جوابيه كوتاه روشني بيك به اين دو، كه مانند ديگر نوشته هاي وي از سر دانائي، وقوف و پختگي سياسي نوشته شده، از منطقي آهنين برخوردار است و در ضمن تنها چيزي كه در آن وجود ندارد "پان تركيسم" و "خيالپرستي" است. سطر سطر اين جوابيه، آكنده از محبت و احترام زائد الوصف وي نسبت به تركان و وطن آزربايجاني است. روشني بيك در اين نوشته به غايت واقع گرايانه كه درستي خود را امروز نيز عينا حفظ كرده است، با زبان روزنامه نگاري-سياسي حرفه اي و لحني متين، جدي و محترمانه، از پايمال شدن حقوق ملي ملت ترك در ايران توسط استعمار چند قرنه فارسي سخن مي گويد، بر عليه سياستهاي فارسسازي در ايران هشدار داده، و رهائي تركان ايران و آزربايجان جنوبي در آينده نزديك را نويد مي دهد.

مقاله سفارشي اراني در پاسخ به روشني بيگ

اراني مقاله نژادپرستانه خود ("آزربايجان يا يك مساله مماتي و حياتي در ايران") در پاسخ به روشني بيگ را در تاريخ ٣٠ آگوست در برلين و تنها دو روز پس از انتشار جوابيه روشني بيك به نامه اعتراضي دو آزربايجاني به تاريخ ٢٨ آگوست در استانبول، و هنگامي كه ٢٢ سال داشته به قلم آورده است. اين سرعت براي آن سالها فوق العاده بشمار مي رود. وي دليل نوشتن اين مقاله را "مسئوليت وجداني براي بيان حقيقت و جلوگيري از صحيح پنداشته شدن اين ادعاهاي باطل از سوي عده اي به سبب جهل و ناداني" عنوان كرده و مي گويد: "ولي نظر به اينكه ممكن است بعضي از روي جهل و ناداني ادعاهاي باطل آنها را صحيح پندارند، ما خود را وجدانا مسئول مي دانيم كه از بيان حقيقت خودداري ننموده و در جواب بعضی از مقالات آنها عقائد خود را به معرض اطلاعات عموم بگذاريم (تقي اراني)". اما بنظر مي رسد كه اراني بر خلاف آنچه ادعا مي كند، اين مقاله را به سفارش كاركنان سفارت ايران در برلين نگاشته است:

-اولا اراني كه از سوي حكومت رضاخاني براي تحصيل به آلمان فرستاده شده بود، با مقامات ايراني مستقر در آن كشور روابط حسنه اي داشته است.

-دوما در آن سالها اراني طرفدار ناسيوناليسم افراطي فارسي و نژادپرستي آريائي و مبلغ فاشيسم موسوليني بود كه در همخواني كامل با ايدئولوژي ديپلماتها و تكنوكراتهاي حكومت رضاخان مسلط بر اركان دولت قاجاري در سالهاي آخر عمر آن بوده است. چنانچه خود مي گويد: "موسوليني ظاهرا به پارلمان عقيده دارد ولي در موقع لزوم با تهديد، اكثريت براي خود تهيه كرده لوايح پيشنهادي دولت را ميگذراند. يك چنين ديكتاتوري هم ايران لازم دارد" (تقي اراني- نشريه "فرنگستان" شماره ١، ارديبهشت ١٣٠٢، برلين، ص ص ٥-٣).

-سوما اراني مقاله خود در فرنگستان چاپ برلين را، دو روز پس از انتشار مقاله روشني بيك در روزنامه وطن استانبول منتشر كرده است. اين بدان معني است كه وي مقاله مذكور را در روز انتشار آن رويت كرده است. حال آنكه در آن دوره رويت روزنامه چاپ عثماني در روز انتشار خود در آلمان به جز براي مقامات سفارتي غيرممكن بوده است.

-چهارما روشني بيك كه شخصي بسيار تيزبين بوده در جوابيه خود تلويحا مي گويد كه نامه اعتراضي دو آزربايجاني ساكن عثماني توسط مقامات رسمي ايراني نوشته شده است، يعني همانها كه احتمالا از اراني خواستار نوشتن مقاله اي در پاسخ به آن شده اند. وي مي گويد: "در نامه تان از روابط دوستانه دو ملت (يعني ايران و تركيه) بحث نموده و از مختل شدن آن مي نويسيد. نيك بدانيد كه اينگونه تعبيرها صرفا مي تواند در افواه مقامات رسمي جايي براي خود پيدا كند" (روشني بيك).

-پنجما بررسي مقاله اراني نشان مي دهد كه وي وقوف كافي بر محتوي نوشته روشني بيك نداشته است. اين امر دو دليل مي تواند داشته باشد. اراني كه در تركي ادبي بيسواد بوده ملتفت نوشته روشني بيك نشده است. و يا آنكه كساني مثلا مقامات سفارتخانه ايران، خلاصه مقاله روشني بيك را به اراني منتقل كرده اند كه اين احتمال اقوي است.

افزون بر آن، روشني بيك مرتبا مقالاتي در افشاء رضاخان كه هنوز وزير جنگ بود منتشر مي كرد و وي را عامل بي اراده استعمار انگليس مي ناميد. اين افشاگري، براي اراني و امثال وي كه در آنها سالها به رضاخان اميدوارانه و به چشم موسوليني ايران مي نگريستند قابل تحمل نبوده است.

در باره محتوي "آزربايجان يا يك مساله مماتي و حياتي در ايران"

مقاله سست، سطحي و اساسا نامربوط دكتر تقي اراني نوشته شده در پاسخ به روشني بيك به لحاظ فرم، نمونه كلاسيك فقدان منطق، پريشان انديشي و پريشان گوئي است. ظاهرا وي از آنجائيكه سواد نوشتاري-ادبي تركي نداشته و صرفا با تركي محاوره اي آشنا بوده است، ملتفت نوشته كوتاه و واضح روشني بيگ نشده و به طرح و رد مطالب و نكاتي كه روشني بيگ آنها را مطرح نكرده و يا از آنها دفاع ننموده پرداخته است. اين خود نشان مي دهد كه اراني –اگر اين مقاله را به سفارش سفارت ايران ننوشته باشد- بر خلاف ادعاي بيوگرافي نويسهاي توده اي كه از وي دانشمندي فارسي، تركي، عربي، روسي، فرانسوي، آلماني و غيره دان و استاد زبانهاي شرقي به شمول تركي و استاد علم بديع در اشعار فارسي و عربي و تركي و .... ساخته اند، از خواندن و فهميدن يك متن ساده به تركي ادبي نيز عاجز بوده است.

اين مقاله از جنبه ادبيات تنقيدي نوشته اي نازل، تخريبي، عصبي، پرخاش گرايانه، جدلي و تحقير آميز و به لحاظ مضمون سياسي نژادپرستانه، شونيستي و ارتجاعي است. بر خلاف روشني بيك كه عفت کلام و عزت قلم را نگهداشته و از بکار بردن کلمات مستهجن اجتناب كرده است، اراني در مقاله خود به فحاشي عليه ملت ترك و تحقير او پرداخته و ملت ترك را "وقيح، بي تمدن و وحشي" مي خواند. او مكررا از مفاهيم نژادپرستانه و خيالي اي مانند "ملت ايران، روح ايراني، نژاد ايراني، نژاد آريان، تمدن ايراني، آريانهاي دنيا، خون ايراني پاك، احساسات ايراني، ايراني هاي پاك، شرافت ايراني، نژاد مغول، ...." سخن مي گويد. اراني كه اسير حس خود بزرگ بيني اما از نوع فارسي آن شده ادعا مي كند كه: "ترك‌ها وقتي كه به ايران آمدند وحشي بودند و ايراني‌ها آنها را به مذهب اسلام درآورده،‌ لباس تمدن را به تن آن‌ها پوشاندند و تنها ملتي كه به اين قوم وحشي تمدن را آموخت ايراني‌ها بودند. بنابر اين افراد حق‌شناس ترك بايد حقوق ايرانيان را همواه در نظر داشته و در جاده تمدن، آن‌ها را استاد خود بدانند" (تقي اراني). اراني همچنين ادعا مي كند كه: ".... يك نفر آذربايجاني، ترك شدن را براي خود ننگ مي‌داند ..... نسبت ترك دادن به يك نفر ايراني، ظلم صرف است .... بعضي از اشخاص بي‌اطلاع بـا اطلاق اسم ترك به عده‌اي از ايراني‌ها، آن‌ها را ننگين [مي]كنند .... زخم به دل ايراني‌هاي آذربايجان زده، آن‌ها را ترك خطاب مي‌كنند .... (تقي اراني)". اراني با اين سخنان، علاوه بر جهالت محض، نفرت شديد از خود، حس حقارت عميق و كينه ريشه دارش به ملت ترك و وطن آزربايجاني يعني ملت و وطن خود را عيان ساخته است.

اراني در پايان مقاله خود به حكومت رضاخان – كه وي را براي ادامه تحصيل به آلمان فرستاده بود- براي نابود كردن رسمي و سيستماتيك زبان و فرهنگ تركي در ايران چند رهنمود به غايت ارتجاعي مي دهد و از وزارت فرهنگ حكومت رضاخاني و پان ايرانيستها مي خواهد كه به روند امحاء ملت و زبان ترك در ايران و فارسسازي و مستعمره ساختن آزربايجان توسعه و سرعت دهند: "بايد افراد خير‌انديش ايراني فداكاري نموده و براي از بين بردن زبان تركي و رايج كردن زبان فارسي در آذربايجان بكوشند. مخصوصا وزارت معارف بايد عده زيادي معلم فارسي زبان بدان نواحي فرستاده، كتب و رساله‌ها و روزنامجات مجاني و ارزان در آن‌جا انتشار دهد و خود جوانان آذربايجاني بايد جانفشاني كرده، متعهد شوند تا مي‌توانند زبان تركي تكلم نكرده، به وسيله تبليغات عاقبت وخيم آن را در مغز هر ايراني جاي‌گير كنند (تقي اراني)".

برخي از اغلاط اراني

اراني در مقاله مذكور كه پر از اغلاط و داده هاي غيرعلمي و ضدعلمي است، علاوه بر علم و هنر سياست، ناآگاهي عميق خود از جامعه شناسي، انسان شناسي، زبانشناسي، ريشه شناسي و تاريخ و جغرافياي ملي و زباني و اعتقادي منطقه را به نمايش مي گذارد:

-او بر حسب عادت پان ايرانيستها، زبانهاي ايراني كاملا جداگانه "فارسي" و احتمالا "تالشي"، "تاتي" و يا "اوستين" را خلط كرده و ادعا مي كند: "در قفقاز هم فارسي تكلم مي‌كنند" (تقي اراني). حال آنكه زبانهاي ايراني تالشي، اوستين و تاتي كه در قفقاز رايج اند، غير از زبان فارسي اند. در قفقاز نه در گذشته و نه امروز احدي بومي متكلم به زبان فارسي وجود نداشته و ندارد.

-اراني "ترك" و زبان "تركي" را با زبان كاملا جداي "مغولي" و "نژاد مغول" كه روشني بيك در جوابيه خود اصلا به آنها اشاره اي نكرده يكي شمرده و با تمسخري زشت مي گويد: "اگر اين آثار از روح ترك و نژاد مغول است، چرا در مغولستان وطن مباركشان چند عدد از اين شاهكارها نكرده‌اند" (تقي اراني). حال آنكه زبان تركي غير از زبان مغولي و اقوام و ملل ترك غير از اقوام و ملل مغول اند.

-اراني بي خبر از فرق ميان مفاهيمي مانند قوم، ملت و نژاد، از "ملت ايران"، "نژاد ايران"، "نژاد مغول" سخن مي گويد، حال آنكه هرگز ملتي بنام ايران وجود خارجي نداشته و ندارد، "ايران" نام كشور و تابعيت و "مغول" نام قوم و ملت است. صحبت از "ملت ايران"، "نژاد ايران" و "نژاد مغول" نشان از بلاهت بكار برنده اين تعبيرات دارد.

-وي عوامانه دو مفهوم متفاوت "دين" و "مذهب" را يكي شمرده و تعبير خطاي "مذهب اسلام" را بكار مي برد.

-او بر حسب سنت پان ايرانيستي مبتني بر روايات عاميانه و نادرست زردشتي، و به نيت تراشيدن گذشته اي ايراني براي آزربايجان، ادعا مي كند كه آزربايجان زادگاه زردشت است. حال آنكه داده هاي علمي تاريخي و زبانشناسي، زادگاه زردشت را – اگر وي شخصيت تاريخي واقعي بوده باشد- در محلي در آسياي ميانه تعيين كرده است.

-اراني با منطقي كودكانه و ساده انگارانه، تغيير زبان يك ملت و سرزمين را ناشي از خواست و اثر يك شخص آنهم در عرض چند روز دانسته و ادعا مي كند كه: "هلاكوخان چند روزي در آذربايجان اقامت گزيده، باعث تغيير زبان اهالي گرديده .... اهالي آذربايجان از آنجائيكه هلاكوخان مراغه را پايتخت خود كرده بود،‌ به زبان تركي متكلم شده‌اند" (تقي اراني). حال آنكه به شهادت تاريخ و گواهي علم، تنها زباني كه در بخشهائي از ايران به طور تصنعي و از بالا به پائين رايج شده زبان فارسي است.
-وي بي خبر از دست آوردهاي علم ريشه شناسي و با سائقه هاي پان ايرانيستي، كلمه "آزربايجان" را كه قطعيا كلمه اي غير فارسي است، به عنوان كلمه اي فارسي ريشه شناسي كرده و نام تركي شهر "باكو" را نيز با كلمه جعلي و فارسي "بادكوبه" عوض مي نمايد.

جوابيه روشني بيك به اعتراض دو آزربايجاني

در زير نخست ترجمه جوابيه روشني بيك به نامه اعتراضي دو آزربايجاني به زبان فارسي، سپس به تركي آزربايجاني و با رسم الخط فونئتيك سؤزوموز و در آخر به تركي عثماني با دو رسم الخط اصلي عربي و به لاتين داده شده است. كلمات داخل پارانتز ( ) از آن روشني بيك، و اضافات داخل كروشه [ ] از آن من است. لينك مقاله اراني در جواب نوشته روشني بيك نيز چنين است:

"آزربايجان يا يك مساله مماتي و حياتي براي ايران"- تقي اراني
http://www.mahmag.org/farsi/reviews.php?itemid=1292

نت: روشني بيك در جوابيه خود شمار تركان آزربايجان جنوبي را چهار ميليون تن ذكر مي كند. با توجه به اينكه در سال ١٩٢٤ جمعيت ايران حدود ١٠٦٥٢٠٠٠ نفر بوده است، بنا به وي در اين سال تركان آزربايجان جنوبي ٣٧،٦ درصد كل جمعيت ايران را تشكيل مي داده اند. اراني در مقاله خويش، تركان آزربايجان جنوبي را ٣ ميليون و يا ٢٨،٢ درصد كل جمعيت ايران دانسته است.



"پاسخ به اعتراض دو آزربايجاني

روشني بيك، ٢٨ آگوست ١٩٢٤

روشني بيك، از ترك بودن آزربايجان، از تائيد اين واقعيت توسط علم بشر، تاريخ و ميراث تاريخي موجود، و از احتمال وجود اشخاص منفرد فارس شده [در ميان تركان ايران] سخن مي گويد.

روشني بيك، متخصص امور خاورميانه، جواب زير را در پاسخ به نامه اعتراضي به امضاي دو تن كه به اداره نشريه مان رسيده است مي دهد:



اولا به خاطر آنكه در امضاي خود، اعلام كرده ايد كه از اعضاي "كلوب نژاد ايراني" [در تركيه] هستيد، سپاسگذارم. زيرا در سايه شما، مطلع گشتيم كه در وطنمان، علاوه بر موسسه "دبستان ايرانيان" كه مشغول به فارس ساختن كودكان ترك آزربايجاني است، كلوبي نيز وجود دارد كه در همان استقامت مشغول به فعاليت است.

از اين ادعاي شما كه در ضمن آزربايجاني بودن از نسل "آريائيها" هستيد، به هيچ وجه شگفت زده نشدم. البته فارس ساختن دو نفر ترك توسط كابوس فارسي چند قرنه، چيز فوق العاده اي نيست. به پيش رانده شدن اين ادعا نه تنها از سوي دو نفر، حتي از سوي دو هزار نفر از ميان چهار ميليون ترك نيز، مساله بزرگي نيست. ارقام دو و دو هزار در مقابل رقم چهار ميليون، آنقدر كوچكند كه ارزش به جدي گرفته شدن را نيز ندارند.

محض تسلي خاطرتان اين را نيز بگويم كه جميع عقلاي فارس هم، ادعا مي كنند كه تركان ايران اصلا فارس بوده و از سوي مغولان و به زور ترك گرديده اند. اما ادعاي اينگونه اشخاص و نيز كساني مانند شما كه مليت خود را انكار نموده ايد، چيزي به جز ناله اي مايوسانه در مقابل علم، تاريخ و حقيقت نيست.

به همان اندازه كه پوشاندن خورشيد با گِل بعيد است، فارسسازي چهار ميليون ترك كه مشت خود را بر عليه تحكم فارسي گره زده اند نيز، آنهم در مجاورت تركيه محال است. علم بشر، هيچگونه فارسيتي [نشاني از فارس بودن] در شمال غرب ايران امروز را به خاطر ندارد.

"قيزيل اؤزه¬ن" و رودخانه هايي مانند آن كه در اين سرزمين روانند، همواره به عنوان ترك جاري بوده اند. "قاراجاداغ" و سلسله كوههاي عظيمي مانند آن، هرگز عجميت [فارس بودن] را نپذيرفته اند. ويرانه "گؤي مسجيد" كه بسان تاج تمدن در تبريز قرار دارد، يك ميراث قديمي ترك است. همچنين "ارك" تبريز كه با قامت بلندبالاي خود، بر وطن ترك نظاره مي كند، شاهدي جاويدان از اجداد شريف ترك مي باشد. "سولطانييه مسجيدي" (در شرق زنجان) كه باعث اعجاب متخصصان آثار باستاني گرديده، باز شاه اثري از تركيت كبير است. "مراغه" و شهرهاي قديمي مشابه آن، با همه بناها و همه آثارشان، شهرهائي ترك اند.

والحاصل، امروز وطني بزرگ كه در زير كابوس فارسي در تضرع است، با هر ذره اش و با چهار ميليون ملت خويش، سرتاسر ترك است. حتي فارسهائي كه شما آنها را مدح نموده ايد، هنگام سركوب اين ملت نجيب و در مقام تحقير وي، به او با نام "تركِ ..." خطاب مي كنند.

آقايان!

شما با انكار مليت خود، حداكثر مجازات را به خود داديد. زيرا ساقط شدن از مليت شريف ترك، فلاكتي بزرگ است. با اينهمه شما از صلاحيت انجام همچو كاري برخوردار هستيد. اما فارس سازي وطني بزرگ و چهار ميليون ترك نجيب و با ناموس، نه تنها خارج از قدرت افرادي مانند شما، بلكه بيرون از توان همه دنياست.

از شما مي پرسم: آيا مي توانيد ميليونها اسم تركي را در وطني كه به بزرگي نصف آناطولي [تركيه] است، [با نامهاي فارسي] عوض كنيد؟ آيا مي توانيد زبان، وجدان و خون چهار ميليون انسان را كه در آن سرزمين مي زيند، تغيير دهيد؟ آيا مي توانيد هزاران ابنيه [تاريخي ترك] را تخريب كنيد؟ همچنين آيا مي توانيد صفحات درخشان خاندانهاي بي شمار ترك كه در قرون متمادي در آنجا سلطنت نموده اند را از تاريخ جهان حذف كنيد؟ و در نهايت، آيا مي توانيد ميليونها بلبل ترك را كه [به تركي] در اين وطن ترك آواز سر مي دهند خاموش سازيد؟

نه خير آقايان!

عصر ما، عصر مليت است. انسانها امروز "الله، من و حق من" گفته فرياد مي كشند. اين صدا را، حتي سلاحهاي هراسناكي كه آتش و مرگ فرو ميريزند نيز نمي توانند خفه كنند. براي شما مژده اي دارم: اين تركان [ايران] در آينده اي بسيار نزديك، از اسارت رسته، آزاد و خوشبخت خواهند شد.

در نامه تان از روابط دوستانه دو ملت (يعني ايران و تركيه) بحث نموده و از مختل شدن آن مي نويسيد. نيك بدانيد كه اينگونه تعبيرها صرفا مي تواند در افواه مقامات رسمي جايي براي خود پيدا كند. شما كابوسي كه چهار ميليون ترك تحت اسارت خود را به فرياد در آورده را نمي توانيد محبوب هيچ تركي [ترك تركيه اي] بكنيد. تا زمانيكه صداي ناله و زاري خواهران و برادران ما به گوشمان مي رسد، قدرت ستمگري كه آنها را به فرياد واداشته، علاوه بر آنها دشمن منفور ما نيز خواهد بود.

و اما در باره نظر مساعد افكار عمومي ايران نسبت به تركيه در سالهاي جنگ جهاني [اول] و جنگ استقلال [تركيه]؛ با اجازه شما چهره واقعي اين حادثه را در مقالات آينده مان بيان خواهيم ساخت. زيرا ما، با صفت شخصي كه نزديكترين روابط را داشته در محل خود شاهد وقايع مذكور بوده ايم.

اين را نيز علاوه كنم كه اينجا تركيه است. در اينجا صرفا انسانهائي مي توانند احترام ببينند كه تركها و تركيت را عزيز شمارند. هرگاه گستاخاني كه قصد تعرض به تركان، تركيت و عشق بدانها را دارند نيز وجود داشته باشند، ما را با آنها رفتاري به جز ابراز نفرت و خوار شمردنشان نخواهد بود.

روشني

روزنامه وطن
٢٧ محرم ١٣٤٣، ٢٨ آگوست ١٩٢٤، چهارشنبه، صفحه ٢"



ايكي آزربايجانلي`نين ائعتيراضلارينا جاواب

روشني بك، ايران آزربايجاني`نين تورك اولدوغونو، عئلم-ي بشرين، تاريخين، مووجود آبيداتين بونو تاييد ائتديييني، فارسلاشميش مونفريد آداملار بولونابيله جه ييني آنلاتير

ووسطا شرق ايشلري موتخصصيصي روشني بك، مطبعه ميزه گله ن ايكي ايمضالي بير ائعتيراض مكتوبونا آتيده كي جاوابي وئرير:


اولا ايمضانيزدا، "نژاد-ي ايران كولوبو" اعضاسيندان اولدوغونوزو بيلديردييينيزدن دولايي تشككور ائديره م. چونكو بو سايه ده، وطنيميزده آزري تورك ياورولاريني فارسلاشديران "دبيستان-ي ايرانييان" [دبستان ايرانيان] موسسه-سيندن باشقا، عئيني وظيفه ايله چاليشان بر كولوبون بولوندوغونو دا اؤيره نميش اولدوق.

سيزين آزربايجانلي اولماقلا برابر "آرييان" نسليندن اولدوغونوزو ايدديعا ائديشينيزه هئچ ده حئيرت ائتمه ديم. البتته بير قاچ عصرليك فارسي كابوسونون ايكي تورك`و عجمله شديرميش اولماسي بؤيوك بير شئي دئييلدير. دؤرد ميليون تورك`دن ايكي دئييل، حتتا ايكي مين كيشينين عئيني ايدديعادا بولونماسي يينه بؤيوك بير شئي دئييلدير. دؤرد ميليون رقمينين يانيندا ايكي و ايكي مين رقملري قاله آلينماياجاق قده ر كيچيك شئيلردير.

سيزه مدار-ي تسللي اولماق اوچون شونو دا سؤيله يه ييم كي: بوتون فارس عوقلاسي دا ايران آزريلري`نين عن اصل فارس اولدوغو و موغوللار طرفيندن زورلا توركله شديريلديييني ايدديعا ائتمكده ديرلر. گره ك بونلارين، گره ك سيزين كيمي ميللييتيني اينكار ائده نلرين بو ايدديعاسي، عئلم، تاريخ، و حقيقت قارشيسيندا مايوس بير انيندن باشقا بير شئي دئييلدير.

گونه شي چامورلا سيواماق نه قده ر بعيد ايسه توركييه`نين يانيندا فارس تحككومونه قارشي يومروغونو سيخميش اولان دؤرد ميليون تورك`و ده فارسلاشديرماق او قده ر ماحالدير. عئلم-ي بشر بو گونكو ايران`ين غرب شوماليسينده بير فارسليق خاطيرلامايير.

بورادا آخان "قيزيل اؤزه ن" و امثالي نهرلر داييما تورك اولاراق آخميشدير. "قاراجا داغ" و بونون كيمي موعظظم سيلسيله لر هئچ بير واخت عجملييي قبول ائتمه ميشدير. تبريزده مدنييت تاجي كيمي دوران "گؤي مسجيد" خاراباسي اسكي بير تورك آبيده سيدير. يينه تبريزده يوكسه ك بويويلا تورك وطنينه باخان ارك (سيتاده ل) يوكسه-ك تورك اجداددان قالان لايموت بير شاهيددير. آثار-ي عتيقه موتخصصيصلريني حئيران بيراخان "سولطانييه مسجيدي" (زنجان`ين شرقينده) يينه بؤيوك توركلويون بير شاه اثريدير. "مراغه" و امثالي اسكي شهه رلر تكميل آبيده لري و تكميل ايزلرييله تورك شهه رلريدير.

الحاصيل بو گون فارسي كابوسو آلتيندا اينله يه ن قوجا بير وطن هر ذرره سييله و دؤرد ميليون ميللتييله باشدان باشا تورك`دور. سيزين تبجيل ائتدييينيز فارسلار بيله بو نجيب ميللتي ازه ركه ن مقام-ي تحقيرده اونا، "تورك-ي !...." دييه خطاب ائدير.

افنديلر!

سيز ميللييتينيزي اينكار ائتمكله كندينيزه اعظمي جزايي وئردينيز. يوكسه ك تورك ميللييتيندن سوقوط بؤيوك بير فلاكت اولماقلا برابر، بونو ياپماق سيزين صلاحييتينيز داخيلينده دير. فقط قوجا بير وطني و دؤرد ميليون ناموسلو و نجيب تورك`و عجم ياپماق، يالينيز سيزين كيميلرين دئييل حتتا بوتون دونيانين قودرتي خاريجينده دير.

سيزه سورارام: آنادولو`نون ياريسي قده ر اولان بير وطنين ميليونلارجا تورك ايسميني ده ييشديره بيلير ميسينيز؟ اورادا ياشايان دؤرد ميليون اينسانين ليسانيني، ويجدانيني و قانيني تبديل ائده بيلير ميسينيز؟ مينلرجه آبيده ني ييخابيلير ميسينيز؟ يئنه اورادا عصرلرجه سلطنت سوره ن بونجا تورك خاندانينين پارلاق صحيفه لريني دونيانين تاريخلريندن سيله بيلير ميسينيز؟ و ان نهايت بو گؤزه ل تورك وطنينده اؤته ن ميليونلارجا تورك بولبوللريني سوسدورا بيلير ميسينيز؟

خئيير افنديلر!

عصريميز ميللييت عصريدير. اينسانلار بوگون "آللاه، من و حاققيم" دييه باغيرير. بو سسي، آتش و اؤلوم ياغديران قههار سيلاحلار بيله سوسدورامير. سيزه موژده وئريره م: بو توركلر چوخ ياخيندا اسارتدن قورتولاجاق، حورر و مسعود اولاجاقدير.

مكتوبونوزدا ايكي ميللتين (يعني ايران و توركييه نين) موناسيبات-ي دوستانه سيندن بحث ائده ره ك بونون ايخلال ائديلمه¬سيني يازيرسينيز. اييي بيلينيز كي بو تعبيرلر يالنيز رسمي آغيزلاردا يئر بولابيلير. دؤرد ميليون تورك`و اسارت آلتيندا اينله ده ن بير كابوسو هئچ بير تورك`ه سئوديره مه زسينيز. قارداشلاريميزين انيني قولاغيميزا گلديكجه اونلاري اينله ده ن ظاليم قوووت يالنيز كنديلرينين دئييل، بيزيم ده منفور بير دوشمنيميز اولاجاقدير.

حرب-ي عوموميده و ايستيقلال حربينده ايران`ين و ايران افكار-ي عومومييه سينين توركييه`يه اولان توججوهونه گلينجه، موساعيده نيزله بيز اونون ايچ اوزونو موتعاقيب مقاله لريميزده آنلاتاجاغيز. چونكو بيز ان ياخين بير علاقه دار صيفتييله محللينده وقاييعه شاهيد اولموش ايديك.

شونو دا علاوه ائده ييم كي: بوراسي توركييه`دير. بورادا يالنيز توركلري و توركلويو تبجيل ائده ن اينسانلار حؤرمت گؤره بيلير. توركلره، توركلويه و تورك عئشقينه تعرروض ائتمك ايسته يه ن گوستاخلار بولونورسا، اونلارا نيفرت و حقارتدن باشقا بير موعاميله ميز اولماياجاقدير.

روشني

وطن يومي غزئته
٢٧ محررم ١٣٤٣، چهارشنبه، صحيفه ٢
مطبعه و ايداره خانه سي: ايستانبول، باب عالي جادده سينده نومئرو ٧



İki Azerbaycanlının itirazlarına cevap

Revşeni bey İran Azerbaycanı’nın Türk olduğunu, ilm-i beşerin, târihin, mevcut âbidatın bunu teyit etdiğini, Farslaşmış münferit adamlar bulunabileceğini anlatıyor.

Vusta Șark İşleri mutahassısı Revşeni bey, matbaamıza gelen iki imzalı bir itiraz mektubuna âtideki cevabı veriyor:


Evvela imzanızda “Nejad-i İran kulubu” âzasından olduğunuzu bildirdiğinizden dolayı teşekkür ederim. Çünkü bu sâyede vatanımızda Âzeri Türk yavrularını Farslaştıran “Debistân-i İraniyan” müessisesinden başka, aynı vazife ile çalışan bir kulubun bulunduğunu da öğrenmiş olduk.

Sizin Azerbaycanlı olmakla beraber “Ariyan” neslinden olduğunuzu iddia edişinize hiç te hayret etmedim. Elbette bir kaç asırlık Fârsi kâbusun iki Türk’ü Acemleştirmiş olması büyük bir şey değildir. Dört milyon Türk’ten iki değil, hatta iki bin kişinin aynı iddiada bulunması yine büyük bir şey değildir. Dört milyon rakamının yanında, iki ve iki bin rakamları kâale alınmayacak küçük şeylerdir. Size medar-i teselli olmak için şunu da söyleyeyim ki:

Bütün Fars ukalası da İran Âzerilerinin en asl Fars olduğu ve Moğollar tarafından zorla Türkleştirildiğini iddia etmektedirler. Gerek bunların, gerek sizin gibi milliyetini inkar edenlerin bu iddiası, ilim, târih ve hakikat karşısında me’yus bir eninden başka bir şey değildir.

Güneşi çamurla sıvamak ne kadar baid ise, Türkiye’nin yanında Fars tahakkümüne karşı yumuruğunu sıkmış olan dört milyon Türk’ü de Farslaştırmak o kadar mahâldir. İlm-i beşer bugünkü İran’ın garp şimalisinde bir Farslık hatırlamıyor. Burada akan “Kızıl Özen” ve emsalı nehirler dâima Türk olarak akmıştır.

“Karacadağ” ve bunun gibi muazzam silsileler hiç bir vakit Acemliği kabul etmemiştir. Tebrizde medeniyet tacı gibi duran “Göy Mescit” harâbesi eski bir Türk âbidesidir. Yine Tebrizde yüksek boyuyla Türk vatanına bakan “Erk” (sitadel) yüksek Türk ecdattan kalan lâyemut bir şâhittir.

Âsâr-i akika mütehassıslarını hayran bırakan “Sultaniye Mescidi” (Zencan’ın şarkında) yine büyük Türklüğün bir şâheseridir. “Marağa” ve emsalı eski şehirler, tekmil âbideleri ve tekmil izleriyle Türk şehirleridir.

Elhâsil bugün Fârsi kâbusu altında inleyen koca bir vatan, her zerresiyle ve dört milyon milletiyle baştan başa Türktür. Sizin tebcil ettiğiniz Farslar bile bu necip milleti ezerken, makâm-i tahkirde ona “Türk-i …..” diye hitap ediyor.

Efendiler!

Siz milliyetinizi inkar etmekle kendinize âzami cezayı verdiniz. Yüksek Türk milletinden sukut büyük bir felaket olmakla beraber, bunu yapmak sizin selahiyetiniz dâhilindedir. Fakat koca bir vatanı ve dört milyon nâmuslu ve necip Türk’ü Acem yapmak, yalnız sizin gibilerin değil, hatta bütün dünyanın kudreti hâricindedir.

Size sorarım: Anadolu’nun yarısı kadar olan bir vatanın milyonlarca Türk ismini değiştirebilir misiniz? Orada yaşayan dört milyon insanın lisanını, vicdanını ve kanını tebdil edebilir misiniz? Binlerce âbideni yıkabilir misiniz? Yine orada asırlarca saltanat süren bunca Türk hânedanının parlak sahifelerini dünyanın târihlerinden silebilir misiniz? Ve en nihâyet bu güzel Türk vatanında öten milyonlarca Türk bülbüllerini susturabilir misiniz?

Hayır efendiler!

Asrımız milliyet asrıdır. İnsanlar bugün “Allah, ben ve hakkım” diye bağırıyor. Bu sesi ateş ve ölüm yağdıran kahhar silahlar bile susturamıyor. Size müjde veriyorum: Bu Türkler çok yakında esaretten kurtulacak, hür ve mesut olacaktır!.

Mektubunuzda iki milletin (yâni İran ve Türkiye’nin) munasibât-i dustânesinden bahs ederek, bunun ihlal edilmesini yazıyorsunuz. İyi biliniz ki bu tâbirler yalnız resmi ağızlarda yer bulabilir. Dört milyon Türk’ü esaret altında inleten bir kâbusu, hiç bir Türk’e sevdiremezsiniz. Kardeşlerimizin enini kulağımıza geldikçe, onları inleten zâlim kuvvet, yalnız kendilerinin değil, bizim de menfur bir düşmenimiz olacaktır.

Harb-i Umumide ve İstiklal Harbinde İran’ın ve İran efkâr-i umumiyesinin Türkiye’ye olan teveççühüne gelince, müsâidenizle biz onun iç yüzünü müteakip makalelerimizde anlatacağız. Çünkü biz en yakın bir alâkadar sıfatıyla mahallinde vakayıa şâhit olmuş idik.

Șunu da ilâve edeyim ki: Burası Türkiye’dir. Burada yalnız Türkleri ve Türklüğü tebcil eden insanlar hürmet görebilir. Türklere, Türklüğe ve Türk aşkına taarruz etmek isteyen güstahlar bulunursa, onlara nefret ve hakaretten başka bir muamilemiz olmayacaktır.

Revşeni

Vatan yevmi gazete
27 Muharrem 1343, Çarşamba, sayfa 2
Matbaa ve idarehânesi: İstanbul, Bâbiâli caddesinde numero 7



ايكي آذربايجانلينڭ اعتراضلرينه جواب

روشني بك، ايران آذربايجاننڭ تورك اولديغني، علم بشرڭ، تاريخڭ، موجود آبداتڭ بوني تاييد ايتديكني، فارسلشمش منفرد آدملر بولونه بيله جكني آڭلاتيور

وسطي شرق ايشلري متخصصي روشني بك، مطبعه مزه كلن ايكي امضالي بر اعتراض مكتوبنه آتيده كي جوابي وئرييور:


اولا امضاڭزده، "نژاد ايران قلوبي" اعضاسندن اولديغڭزي بيلديرديكڭزدن دولايي تشكر ايدرم. چونكه بو سايه ده، وطنمزده آذري تورك ياورولريني فارسلاشديران "دبستان ايرانيان" موسسه-سيندن بشقه، عيني وظيفه ايله چاليشان بر قلوبڭ بولونديغيني ده اوكرنمش اولدق.

سزڭ آذربايجانلي اولمقله برابر "آرييه ن" نسلندن اولديغڭزي ادعا ايديشڭزه هيچ ده حيرت ايتمدم. البته بر قاچ عصرلق فارسي كابوسينڭ ايكي توركي عجملشديرمش اولماسي بويوك بير شي دكلدر. درت مليون توركدن ايكي دكل، حتي ايكي بيڭ كشينڭ عين ادعاده بولونماسي ينه بويوك بر شي دكلدر. درت مليون رقمنڭ ياننده ايكي و ايكي بيڭ رقملري قاله آلنمايه جق قدر كوچوك شيلردر. سزه مدار تسلي اولمق ايچون شوني ده سويله يه يم كه:

بوتون فارس عقلاسي ده ايران آذريلرينڭ عن اصل فارس اولديغي و مغوللر طرفندن زورله توركلشديرلديكني ادعا ايتمكده درلر. كرك بونلرڭ، كرك سزڭ كبي مليتني انكار ايدنلرڭ بو ادعاسي، علم، تاريخ، و حقيقت قارشيسنده مايوس بر انيندن بشقه بر شي دكلدر.

گونشي چامورله صيوامق نه قدر بعيد ايسه توركيانڭ ياننده فارس تحكمنه قارشي يومروغني صيقميش اولان درت مليون توركي ده فارسلاشديرمق او قدر محالدر. علم بشر بو كونكي ايرانڭ غرب شماليسنده بر فارسلق خاطرلامايور. بوراده آقان "قزيل اوزه ن" و امثالي نهرلر دائما تورك اولارق آقمشدر.

"قره جه داغ" و بونڭ كبي معظم سلسله لر هيچ بر وقت عجملكي قبول اتمه ميشدر. تبريزده مدنيت تاجي كبي دوران "كوك مسجد" خرابه سي اسكي بر تورك آبده سيدر. ينه تبريزده يوكسك بوييله تورك وطننه باقان آرق [سيتاده ل] يوكسك تورك اجداددن قالان لايموت بر شاهددر.

آثار عتيقه متخصصلريني حيران براقان "سلطانيه مسجدي" [زنجانڭ شرقنده] ينه بويوك توركلكڭ بر شاه اثريدر. "مراغه" و امثالي اسكي شهرلر تكميل آبده لري و تكميل ايزلريله تورك شهرلريدر.

الحاصل بو كون فارسي كابوسي آلتنده ايڭله ين قوجه بر وطن هر ذره سيله و درت مليون ملتيله باشدن باشه توركدر. سزڭ تبجيل ايتديكڭز فارسلر بيله بو نجيب ملتي ازركن مقام تحقيرده اوڭا، "توركه !...." دييه خطاب ايدييور.

افنديلر!

سز مليتڭزي انكار ايتمكله كنديڭزه اعظمي جزايي ويرديڭز. يوكسك تورك مليتندن سقوط بويوك بير فلاكت اولمقله برابر، بوني ياپمق سزڭ صلاحيتڭز داخلنده در. فقط قوجه بر وطني و درت مليون ناموسلي و نجيب توركي عجم ياپمق، يالڭز سزڭ كبيلرڭ دكل حتي بوتون دنيانڭ قدرتي خارجنده در.

سزه صورارم: آناطولينڭ ياريسي قدر اولان بر وطنڭ مليونلرجه تورك اسمني دكيشديره بيلير ميسڭز؟ اوراده ياشايان درت مليون انسانڭ لسانني، وجدانني و قانني تبديل ايده بيلير ميسڭز؟ بيڭلرجه آبده يي ييقابيلير ميسڭز؟ ينه اوراده عصرلرجه سلطنت سوره ن بونجه تورك خانداننڭ پارلاق صحيفه لريني دنيانڭ تاريخلرندن سيله بيلير ميسڭز؟ و ان نهايت بو كوزل تورك وطننده اوته-ن مليونلرجه تورك بلبللريني صوصدورا بيلير ميسڭز؟

خاير افنديلر!

عصريمز مليت عصريدر. انسانلر بوكون "الله، بن و حقم" دييه باغرييور. بو سسي، آتش و اولوم ياغديران قهار سلاحلر بيله صوصدوراميور. سزه مژده ويرييورم: بو توركلر چوق ياقينده اسارتدن قورتولاجق، حر و مسعود اولاجقدر.

مكتوبڭزده ايكي ملتڭ [يعني ايران و توركيانڭ] مناسبات دوستانه سندن بحث ايدرك بونك اخلال ايدلمه سني يازييورسڭز. ايي بيلڭز كه بو تعبيرلر يالڭز رسمي آغزلرده ير بولابيلير. درت مليون توركي اسارت آلتنده ايڭله تن بر كابوسي هيچ بر توركه سه وديره مزسڭز. قرداشلريمزڭ انيني قولاغمزه كلدكجه اونلري ايڭله تن ظالم قوت يالڭز كنديلرينڭ دكل، بزم ده منفور بر دشمنمز اولاجقدر.

حرب عموميده و استقلال حربينده ايرانڭ و ايران افكار عموميه سنڭ توركيايه اولان توجهنه كلنجه، مساعده ڭزله بز اونڭ ايچ يوزيني متعاقب مقاله لريمزده آڭلاته جغز. چونكه بز اڭ يقين بر علاقه دار صفتيله محلنده وقايعه شاهد اولمش ايدك.

شوني ده علاوه ايده يم كه: بوراسي توركيادر. بوراده يالڭز توركلري و توركلكي تبجيل ايدن انسانلر حرمت گوره بيلير. توركلره، توركلكه و تورك عشقنه تعرض ايتمك ايسته ين كستاخلر بولونورسه اونلره نفرت و حقارتدن بشقه بر معامله مز اولمايه جقدر.

روشني

وطن يومي غزته
٢٧ محرم ١٣٤٣، چهارشنبه، صحيفه ٢
مطبعه و اداره خانه سي: استانبول، باب عالي جاده سنده نومرو ٧

گرچه يه هو!!!

Wednesday, January 10, 2007



تشكل دانشجويي «آرمان» دانشگاه آزاد اسلامي واحد تبريز به دليل چاپ مقاله‌اي در رابطه با شيخ محمد خياباني به مدت شش ماه تعليق شد

دبير سياسي تشكل«آرمان» دانشگاه آزاد تبريز: به طور شفاهي اعلام شده تشكل به مدت شش ماه تعليق است
دبير هيات نظارت دانشگاه: حكم هنوز نهايي نشده است سرويس: سياسي


1385/10/20
01-10-2007
15:50:52
8510-10714: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: سياسي

دبير سياسي تشكل دانشجويي «آرمان» دانشگاه آزاد اسلامي واحد تبريز گفت: «به طور شفاهي گفته شده تشكل به دليل چاپ مقاله‌اي در رابطه با شيخ محمد خياباني به مدت شش ماه تعليق شده است.»

نويد محمدي در گفت‌وگو با خبرنگار سياسي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) اظهار داشت: «هيات نظارت اين دانشگاه مطالب مندرج در نشريه‌ي «آرمان» اين تشكل را كه به تحليل شخصيت شيخ محمد خياباني مبارز دوران مشروطه پرداخته بود، توهين به نظام قلمداد و اين تشكل را به مدت شش ماه تعليق كرد.»

اين فعال دانشجويي با بيان اينكه اين حكم به صورت شفاهي ابلاغ شده است، خاطرنشان كرد: «در اين مقاله هيچ توهيني صورت نگرفته است و اين تشكل ادعاي هيات نظارت را در اين رابطه قبول ندارد، چراكه به دليل انتشار مطلبي در نشريه نبايد آن تشكل را تعليق كرد؛ بلكه مي‌توان آن نشريه را تعطيل كرد.»

وي در پايان حركت اين تشكل را در راستاي بررسي مسائل تاريخي، سياسي و فرهنگي آذربايجان عنوان كرد.

در همين زمينه دبير هيات نظارت دانشگاه آزاد اسلامي واحد تبريز به خبرنگار سياسي ايسنا گفت: «حكم تعليق شش ماهه اين تشكل تاكنون نهايي نشده و به صورت كتبي به آنها ابلاغ نشده است و در همين راستا هيات نظارت بعد از پاسخ دبير اين تشكل به تخلفات تصميم خود را در رابطه با اين تشكل خواهد گرفت و حتي ممكن است پس از اين پاسخ تصميم ديگري گرفته شود.»

وي در رابطه با دليل تصميم هيات نظارت درباره‌ي اين تشكل، اظهار داشت: «اين تشكل به دليل برخي مطالب چاپ شده در نشرياتش بايد توضيح دهد، چراكه اين مطالب خلاف اساسنامه و آيين‌نامه تشكل مربوطه بوده است و اگر پاسخ صريحي نسبت به اين مسائل داده شود امكان تغيير در تصميم هيات نظارت وجود دارد.»

فعاليت تشكل آرمان دانشگاه آزاد تبريز به مدت شش ماه تعليق شد

تهران- خبرگزاري كار ايران

هيات نظارت بر تشكل‌‏هاي دانشجويي دانشگاه آزاد تبريز حكم تعليق شش ماهه فعاليت‌‏هاي تشكل آرمان اين دانشگاه را صادر كرد.

نويد محمدي، دبير سياسي تشكل آرمان در گفت‌‏وگو با خبرنگار "ايلنا"، با اعلام اين خبر گفت: هيات نظارت بر تشكل‌‏هاي دانشجويي دانشگاه آزاد تبريز حكم تعليق شش ماهه فعاليت‌‏هاي تشكل آرمان را صادر كرده است اما هنوز حكم كتبي اين تصميم ابلاغ نشده است و تنها رييس دانشگاه به صورت شفاهي اين موضوع را به ما اطلاع داده است.

وي با بيان اينكه اين حكم به دليل چاپ مطلبي در نشريه تشكل آرمان درباره شيخ محمد خياباني صادر شده است، گفت: نشريه آرمان در شماره اخير ويژه‌‏نامه خود به مناسبت همايش شيخ محمد خياباني مطلبي منتشر كرد كه به دليل آن فعاليت‌‏هاي تشكل به مدت شش ماه تعليق شد.
پايان پيام

کد خبر: 384757



خيياباني توپلانتيسي اٶزه ل يايينينين ايچ قاپاغي

داخل جلد ويژه نامه همایش شیخ محمد خیابانی


Tuesday, December 26, 2006




قيام خيابانی ،تکمیل تفکر مشروطه *

در دوران قیام آزادیستان جهت تدریس زبان ترکی از اتحادیه ایرانیان باکو مدرسینی استخدام شده بودند

نويد محمدی نسب آباد
دبیر سیاسی تشکل آرمان


قيام خیابانی هم عصر با بحرانی ترین و پر فلاکت ترین سالهای تاریخ معاصر کشورمان می باشد .

از طرفی جنبش پر هزینه مشروطه عقیم مانده بود و با وجود تلفات جانی و مالی بخصوص از طرف آذربایجانيان نتیجه مطلوبی نداده بود .بگونه ای که حتی مردم بعضا آرزوی سالهای پیش از مشروطه و استبدادی را می کردند.

از لحاظ خارجی نیز دول استعماری مستقیما با لشگرکشی ها و یا تحمیل مقاوله های سنگین کشور را تحت فشار قرار داده و از سویی با تحریک اقوام کرد و آسوری و ارمنی به تحریک ایشان پرداخته و قول ایجاد ممالک مستقل در شمال غرب کشور را داده و ازهمین طریق چه خونها که جاری نساختند!

از طرفی مبارزان بنام مشروطه یک- یک حذف شدند . ستارخان و باقر خان و دهها مبارز دیگر به تهران دعوت شده و به طرق مختلف یا کشته شدند و یا به چنان وضعیت فلاکتباری افتادند که مرگ در مقابل آن سعادتی عظیم بود . مبارزین سرشناسی همچون ثقه الاسلام ،ضیاء العلماو ... نیز که شانس ماندگاری در تبریز را داشتند با هجوم قشون روس تزاری بالای چوبه دار رفته و عده ای دیگر نیز در مقابل اسلحه های آتشین روس به شهادت رسیدند .

این چنین وضعیت فلاکتباری با روح آزاده و آزادیخواه شیخ سازگار نبود . خیابانی که از تهران ناامید شده بود راه چاره را در تبریز دید و برای مبارزه با حاکمیت جبار به تبریز پناه می آورد وی در نطقهای شیرین و مهیج خود (که بنابه گفته صاحبنظران عصر خیابانی از نقاط قوت وی محسوب می شد) چنین می گوید: "مردم‌ بي‌حس‌ و بي‌صداي‌ تهران‌ مرده‌ هستند... نمي‌گويند شاه‌ كجا مي‌رود! نمي‌پرسند چرا مي‌رود؟ داد نمي‌زنند كه‌ خزانه‌ مفلس‌ ملت‌ مستأصل‌، كه‌ صد هزارها از افراد سيه‌ روزگار آن‌ در اسفل‌ السافلين‌ با مرگ‌ دست‌ به‌ گريبان‌ مي‌شوند، براي‌ چه‌ شاه‌ در مسافرت‌هاي‌ فرنگ‌ به‌ خرج‌ مي‌رساند؟... ما زنده‌ايم‌ و روح‌ زنده‌ ما آن‌ مردگان‌ را نيز دعوت‌ به‌ حيات‌ خواهد نمود كه‌ امروز در سراسر ايران‌ مشغول‌ خواب‌ نازند."نطقهای آتشین ایشان هیچ زمانی ساکت نشد تا سال 1919 که قرارداد ننگین وثوق الدوله با انگلستان بوقوع پیوست و عملا کشور به مبلغی ناچیز تماما به استعمار پیر فروخته شد .

خیابانی با همت یاران و همفکرانی همچون حاج محمدعلی بادامچی ، حاج اسماعیل امیرخیزی، گنجه ای ،تقی رفعت و... در جهت اعاده آرمانهای بزرگ انقلاب مشروطه و گستراندن آزادی و دموکراسی قیام می نمایند و امضا قرارداد خانمان برانداز وثوق الدوله و همچنین مظالم رئیس شهربانی خارجی تبریزبهانه ای برای قیام می شود.به زودی هیات مدیره ای بنام هیات مدیره ی اجتماعی برگزیده شده و خیابانی به عنوان ریاست هیئت انتخاب میشود و بدین وسیله حکومت ملی آزادیستان شروع بکار میکند . هدف این جنبش از قوه به فعل رساندن رژیم مشروطه بود . رژیمی که با خون جوانان وطن بدست آمده بود و تنها نام مشروطه را به یدک می کشید وبه اهداف والای آن بهیچوجه عمل نشده بود . شیخ با شعار "آزادی را نمی دهند بلکه آن را باید گرفت" حاکمیت ملی را در تبریز و یا بقولی ایالت آزادیستان برقرار نمود تا از آذربایجان آزادی و دموکراسی را بر پهنای کشور منتشر نماید. اودر مدت رهبری و برپایی 6 ماهه حاکمیت جنبش آزادیستان نشان داد که تنها مرد شعار وسخن نبوده بلکه مرد عمل نیز می باشد. وی در این مدت نه تنها به پیاده نمودن افکار مشروطه تلاش نمود ،بلکه در این مدت با پیشرفت دنیای مدرن افکار وی نیز مدرن تر و پخته تر شده بود و حقیقتا گامهایی نیز در تکمیل آماج مشروطه خواهان برداشت.

وی در وهله اول به سامان بخشیدن دهقانان و روستائیانی که در زیر چنگالهای بی رحم فئودالها در بدترین شرایط به حیات خود ادامه می دادند پرداخت و علاوه بر این، جهت رفاه دهقانان شروع به اصلاحات ارضی نمود.

استفاده و استثمار از کارگران کودک نیز ممنوع گردید .قصد وی اصلاح طبقات اجتماعی و سامان بخشیدن اوضاع قشر زحمتکش جامعه بود . اصلاح امور فقرا و اقشار ضعیف در دیدگاه ایشان هیچگاه به مبارزه با سرمایه داران و اغنیاء نبوده بلکه بهبود وضعیت فقرا و رساندن ایشان به سطح زندگی سهلتر بوده است.

حقوق زن به عنوان یکی از مسائل مهم دیگری بود که در این عصر به آن پرداخته شد . روزنامه تجدد-ارگان رسمی جنبش آزادیستان- اولین نشریه ایست که نسبت به این مسئله حساسیت نشان داده است و به دفاع از حقوق نسوان پرداخته است. محمد تقی رفعت یار گرانقدر شیخ با امضاء فمینا و دکتر رفیع امین خان با امضا، فمینیست مکررا در همین راستا قلم فرسایی می نمود.اشخاص فوق الذکر بعنوان اولین مدافعین جدی حقوق زن در ایران شناخته شده اند.

مسئله آموزش مدرن یکی از دغدغه های اصلی شیخ بوده و در جهت آموزش همگانی تلاشهای بسزایی نمود . یکی از مسائل مهمی که در این عصر توجه بسیاری بر آن شد مسئله آموزش زنان بود که همواره تحجرگرایان همچون سدی مقاوم در مقابل آن ایستاده بودند و شیخ به عنوان عالم علوم اسلامی و شخصیتی در لباس روحانی با تمام شجاعت از آموزش زنان مدافعه نمود . تحصیلات در دوران قیام آزادیستان به دو زبان ترکی آذربایجانی و فارسی صورت می گرفت و به گفته اسماعیل شمس نویسنده و ژورنالیست جهت تدریس زبان ترکی از اتحادیه ایرانیان باکو مدرسینی استخدام شده بودند . خیابانی آموزش سالمندان را نیز مورد توجه قرار داد.

ایجاد کمیسیونهای آذوقه برای مبارزه با گرانی،دارالعجزه برای نگهداری از سالمندان بیکس ،دارالمساکین برای حمایت از فقرا،خانه ی تربیت در جهت تربیت و مراقبت از یتیمان بی سرپرست و کمیسیون اعانه از دیگر عملکردهای مثبت قیام خیابانی بود.

از دیگر ویژگیهای قیام شیخ محمد خیابانی پرداختن به مسائل ملی آذربایجان بوده است که تفکری نوین محسوب شده و شیخ در این زمینه آوانگارد می باشد. چرا که پیش از این در جنبش مشروطه و پیش از آن هیچگاه به این حد به مسائل آذربایجان پرداخته نشده بود که البته عمده دلیل آن نیز عدم وجود مشکلی به نام ستم ملی و تبعیض ملی بود که بعد از ظهور رضاشاه پدید آمد .در دوران خیابانی زمزمه های ظهور ناسیونالیسم فارس محور در ایران پدید گشت. هر چند که تا ظهور رضا پهلوی و همکاری پارسیان هند که سالها در خدمت استعمار پیر انگلیس بودند امکان به فعل رسیدن ایدئولوژی نبوده است. خیابانی و یارانش با احساس بوی نفاق از این ایدئولوژی وارداتی به مقابله با آن پرداختند . آنچنانکه خیابانی میگوید: " آزادی و دموکراسی را ابتدا در آذربایجان گسترانده و سپس به تمام ایران بسط خواهم داد".

مرحوم مير احمد کسروی با اینکه منتقد خیابانی بود وعضو گروهی موسوم به تنقیدیون بود که جبهه منتقد خیابانی بود . با اینهمه با کمال صداقت در دو کتاب "قیام شیخ محمد خیابانی"** و "تاریخ هیجده ساله آذربایجان"به وقایع نگاری قیام شیخ محمد خیابانی پرداخته است . به نظر وی نیز قیام ایشان قیامی «از روی دلبستگی به آذربایجان» بوده است . وی در تاریخ هیجده ساله آذربایجان در باره عکس العمل مرکز نشینان در قبال جنبش آزادیستان اینچنین می نویسد:«یکدسته از دموکراتها بنام دیموکراتی و یا از روی دلبستگی به آذربایجان و از اینرو که آزادیخواهان هر جنبشی را که به زیان دولت بود آزادیخواهی میشماردند هواداری بسیار نشان می دادند.نیز گروهی از آذربایجانیان به پشتیبانی از خیزش خیابانی می کوشیدند،ولی دسته هایی نیز دشمنی نشان می دادند. زیرا بسیاری از سران دموکرات این برنمی تافتند که خیابانی به کار بزرگی برخیزدو بنام گردد و از روی رشک خرده گیری می نمودند.»

وی در همان کتاب در باب گفتگوی خود با میجر ادموند رئیس اداره سیاسی انگلیس که جهت براندازی قیام خیابانی به تبریز آمده بود می گوید :«ادموند گفت:چون شنیدم شما دارای دسته ای هستید که دشمنی با خیابانی می نمایید می خواهم بپرسم : آیا شما توانید ،اگر کمکی هم دولت کند ، با خیابانی به نبرد برخیزید و او را براندازید ؟ گفتم : شما چون بزبان ساده پرسیدید من هم بسیار ساده پاسخ می دهم . ما چنان کاری نتوانیم ،زیرا نخست همراهان ما بیشترشان کسان بازاریند و شایای زد و خورد و پیکار نمی باشند . دوم ما دسته خود را همانروز نخست خیزش خیابانی پراکنده گردانیدیم و سود ما در همان میبود . سوم خیابانی چون بنام آذربایجان برخاسته ما دوست نمیداریم در این خیزش با او به نبرد پردازیم.»

آنچنان که در سطور فوق ملاحظه می گردد قیام خیابانی بیشتر به مصالح آذربایجان بوده است هر چند که در کل و ذات قیام برای آزادی کل ایران بوده است.

رفتن خیابانی به عمارت عالی قاپو*** که زمانی عمارت شاهزادگان قاجار بود و تغییر عنوان ایالت آذربایجان به عنوان آزادیستان حکایت از اعلام نوعی خود مختاری دارد و حتی زمانی که حرف و حدیث مذاکره با کابینه مشیرالدوله به میان آمد خیابانی ضمن تلگرافی اعلام کرد که دولت تا آزادیستان را به رسمیت نشناسد حاضر به مذاکره نخواهیم بود.از بدو تاریخ ایران تا ظهور حکومت پهلوی ،کشور همواره بصورت غیر متمرکز اداره شده است . عمده دلیل این مسئله وجود اراضی گسترده و نبود امکانات ارتباطی بوده که حاکم مرکز نشین عملا تمامی اختیارات را به والی منتخب خویش می سپرد این نوع سیستم غیر متمرکز با سیستم خود مختاری که برای اولین بار در انقلاب مشروطه،ایده انجمن های ایالتی ولایتی مطرح شد تماما متفاوت بود چرا که انجمنهای ایالتی بصورت دموکراتیک ،با رای مردم و از مردم انتخاب می شد این طرح با اختیارات بیشتر انجمن ایالتی در زمان خیابانی دنبال گردید و حتی در خواست های چهارگانه اساسی فرقه از دولت مرکزی که به شرح زیر بودند درخواست گردید.

1- قطع نفوذ و حضور نیروهای خارجی از ایران
2- تشکیل فوری مجلس شورای ملی در تهران و اجرای وفادارانه اصول و قوانین مشروطه
3- اخراج مامورین دولت مرکزی از آذربایجان و تعیین حاکم مورد قبول و مورد اعتماد مردم آذربایجان
4- تاسیس انجمن های ایالتی و ولایتی مطرح در قانون اساسی

در تکمیل آنچه در فوق گفته شد،اشاره به نکات زیر لازم می نماید.

* شیخ محمد خیابانی بعنوان شخصی که از زمان مبارزات آزادیخواهانه انقلاب مشروطه در بطن مبارزات بوده و 15 سال مبارزه و حق طلبی از وی شخصیتی پخته ساخته بود که نه تنها آرمانهای مشروطه را در دوران کوتاه سردمداری خود به عنوان رهبر حکومت آزادیستان احیاء نمود بلکه تفکرات مدرن مشروطه را تکمیل تر نموده و آنها ار از قوه به فعل رساند.

* به نظر می رسد تقی خان رفعت در ایده های فرهنگی قیام آزادیستان همچون تحصیل به زبان مادری ، مارش ملی آزادیستان به زبان ترکی (یئنه اؤتدو ایقبالیمیز،نه روشن ایستیقبالیمیز ،حاصیل اولدو آمالیمیز ،یاشاسین ایستیقلالیمیز،یاشاسین حوریّت .....) و سایر مسائل فرهنگی نقش بسزایی داشته است.

*شیخ محمد خیابانی چه قبل از رفتن به عالی قاپو و چه قبل از آن محبوبیت ویژه ای در میان مردم داشته است . قیام آزادیستان اوضاع تمام دوایر دولتی به جز قزاقخانه رابه دست گرفته بود با این وجود تنها 700 نفربه عنوان کادر شیخ محمد خیابانی فعالیت می نمودند . دلیل قدرت شیخ تجدد با امکانات کم را صداقت در گفتار و عمل می توان یافت . جنبش با وجود اینکه از ابتدا پیشنهادهای خوبی را از کشورهای استعمارگر شرق و غرب داشت بهیچوجه به هیچکدام متمایل نشد . بلشویکها و انگلیسها تلاشهایی در جهت نزدیک نمودن خودشان به قیام نمودند ولی شیخ با تدبیر خود هر چند که ایشان را طرد ننمود ولی استقلال خود را بهیچوجه از دست نداد .

* بنابه روایت مرحوم کسروی شیخ محمد خیابانی همواره از جنبش خودشان به عنوان قیام یاد می نمود لذا در سطور فوق نیز بهمین عنوان نامیده شده است.

**این کتاب به خواهش حسین کاظم زاده تبریزی(ایرانشهر) برادر دکتر زین العابدین خان رهبر جناح تنقیدیون جهت طبع در مجله ایرانشهر نوشته شد

***در اصل آلی قاپی

منابع :

1-عبدالحسین ناهیدی آذر،جنبش آزادیستان شیخ محمد خیابانی ،تبریز ،نشر اختر،1379
2- احمد کسروی ، قیام شیخ محمد خیابانی ، تهران ،نشر مرکز،1376
3-احمد کسروی ، تاریخ هیجده ساله آذربایجان یا سرنوشت گردان و دلیری، تهران ،انتشارات امیرکبیر ، 1353،جلد دوم

Friday, November 24, 2006



همایش شیخ محمدخیابانی روز دوشنبه 6 آذر برگزار خواهد گردید

تشکل آرمان دانشجو همایش بزرگ شیخ محمد خیابانی مبارز و قهرمان بزرگ آذربایجان را روزدوشنبه، ششم آذرماه در سالن استاد شهریار دانشگاه آزاد تبریز برگزار خواهد نمود و در این همایش ابعاد زندگی و مبارزات شیخ مظلوم بررسی خواهد شد . شایان ذکر است در این همایش دکتر اکبر اعلمی نماینده مردم تبریز ،حجت الاسلام مصلح نماینده اسبق نهاد رهبری در دانشگاههای منطقه ۲ ،دکتر رحیم رئیس نیا نویسنده و مورخ ،دکتر ائیواز طاها مدیر مسئول نشریه یارپاق و....شرکت خواهند نمود. همچنین در همین همایش شاعران بزرگ آذربایجانی همچون هوشنگ جعفری حضور خواهند داشت و چندین گروه موسیقی به ایفای هنر غنی خود خواهند پرداخت.

شایان ذکر است در این همایش مهمانهای ویژه ای از چندین تشکل بزرگ دانشجویی اذربایجان حضور خواهند داشت.



Thursday, August 03, 2006



شئیخ محممد خيیابانی`نین نوه سی بٶیوک آتاسیندان دانیشیر

چهره ا‌ی ناشناخته از شيخ محمد خيابانی، فرامرز خيابانی اصل (نوه خيابانی)، اعتماد ملی

شيخ محمد خيابانی از طرفداران جدی هنر تئاتر و موسيقی بود و طی فعاليت های اجتماعی خود از هيچ کوششی در ترويج هنرهای خلقی کوتاهی نمی کرد. وی در آن زمان در شهرداری تبريز شرايطی را به وجود آورده بود که واحدهای هنری برای ايجاد تئاتر يا گروه های موسيقی کمک های دولتی يا سوبسيد دريافت کنند



تنديس خيابانی در کنار سردر کتابخانه شيخ محمد خيابانی


در مورد شيخ محمد خيابانی مطالب بسياری به تحرير درآمده و صدها محقق و روزنامه نگار در باره وی نوشته اند. در پيش درآمد مقالات راجع به شيخ محمد خيابانی اشاره های بسيار کوتاهی طی چند کلام در مورد منجم بودن وی ميشود... همه مورخين که تا بحال در مورد خيابانی تحقيقاتی داشته و کتاب يا مقالاتی در باره وی منتشر کرده اند، کم و بيش جوانب کاملا سياسی او را مورد بررسی قرار داده اند. در باب فعاليتهای غير سياسی و در مورد زندگی خصوصی او، بخاطر مرگ زودرس (خيابانی در چهل و دو سالگی بدست مزدوران داخلی کشته شد) و بخاطر غارت و تاراج خانه و دفتر حزب او بدست قزاق ها کمتر مدارکی وجود دارد. فرزندان او نيز درآن زمان در سنينی نبودند تا بتوانند از گنجينه پدر حفاظت بعمل آورند. با اينهمه مدارک کم ولی بسيار گويا موجود ميباشند که دال بر فعاليت های اساسی و حرفه ای او در بخشهای نجوم، استخراج تقويم، روزنامه نگاری و علوم رياضی هستند.

نگاهی ساده به دستچينی بس کوچک از کلمات قصار خيابانی که با جمله "اولين وسيله ترقی، داشتن روح تجدد است" شروع ميشوند خود گويای روحيه مترقی، سازنده و دموکرات اوست. او از طرفداران جدی هنر تئاتر و موسيقی بود و طی فعاليت های اجتماعی خود از هيچ کوششی در ترويج هنر های خلقی کوتاهی نميکرد. وی در آن زمان در شهرداری تبريز شرايطی را بوجود آورده بود که واحد های هنری برای ايجاد تئاتر يا گروه های موسيقی کمک های دولتی يا سوبسيد دريافت کنند. هستند نوشته هايی در مورد او که وی را به هر دليل نامفهومی ضد هنر و يا حتی متحجر معرفی ميکنند ولی شواهد هنوز زنده درست برعکس اين امر را ثايت ميکنند.

در صورتيکه خيابانی هنر را وسيله ای سازنده برای آزادی فکر و روح انسان ميدانست. در غير اينصورت منظور خيابانی از تجدد چه ميتوانست باشد؟

خيابانی به گفته نزديکانش از مسئولان حزب خواسته بود در هر فرصت مناسبی مجالس متين تئاتر و کنسرت عام المنفعه و يا در نوبت های خاصی به نفع حزب برگزار کنند...



برنامه نمايش با همراهی "موزيک دولتی" به نفع روزنامه تجدد ارگان حزب


شيخ محمد خيابانی، پسر حاج عبدالحميد تاجر اهل خامنه و بانو رقيه سلطان ، در سال ۱۲۵۹ شمسی (۱۸۸۰ ميلادی) در شهرک خامنه ارونق زاده شد. تحصيلات مقدمات و ادبی را در زادگاهش گذراند. پدرش در شهر مخاچ قلعه (پطروفسکی دوران شوروی) پايتخت جمهوری داغستان ، تجارتخانه داشت . درجوانی همراه پدرش به پطروفسکی رفت و مدتی در تجارتخانه او به کارهای تجاری و آموختن رمز و راز داد و ستد و آشنايی با شيوه های اقتصادی زمانه سپری کرد. اما کشش روحی او به فراگيری علم بيش از هر چيزی بود. از اين رو در بازگشت به خامنه ، کار تجاری را کمتر نموده و در تبريز به تحصيل علوم دينی پرداخت و به سلک روحانيت و علمای دين در آمد. شيخ در مدرسه طالبيه تبريز، منطق، ادبيات، فقه، اصول، رياضی، نجوم، تفسير، کلام، حکمت، حديث، تاريخ، رجال و علوم طبيعی را از اساتيد علم آموخت. او با تکيه بر استعداد سر شار و پشتکار و جديت خاص، مراحل تحصيل را بسرعت پشت سر گذاشت و به مقام بلند علمی رسيد. او در دوران فعاليت سياسی خود دموکراتی، عدالت، نوسازی و تماميت ارضی ايران را با گرايش های واضح جمهوريخواهی شعار خود قرار داده و حاضر به ذره ای عقب نشينی در خواسته های خود نبود. شاه وقت، شيخ محمد خيابانی را "شيخ سرخ" لقب داده بود تا حقيقت جنبش مهم او برای ايجاد جمهوری در ايران را از اذهان عمومی پاک کند. او فقط و فقط بخاطر هرج و مرج موجود در پايتخت برای مدت معينی "حساب" آذربايجان را از تهران جدا کرد و گفت اين امر پس از برقراری نظم در تهران پايان خواهد يافت. در غير اينصورت چطور ميتوانست در چندين نطق مهم بگويد "آذربايجان جزو لاينفک خاک ايران است"

او در دوره های دوم و چهارم مجلس نماينده تبريز بود ولی دوره چهارم عمر او فرصت نداد که در مجلس شرکت کند.

خيابانی تقريبا در ۳۳ سالگی با دخترعموی خود بانو خيرالنساء نيکپندار ملقب به "خانم آغا" ازدواج کرد که حاصل اين وصلت ۶ فرزند بود. فاطمه، محمود، ربابه، حسن، هاشم و محمد که اکنون هيچيک در قيد حيات نيستند. او در ۲۴ شهريور ۱۲۹۹ شمسی در تبريز به فرمان مخبرالسلطنه هدايت کشته شد و پس از دفن موقت در مدرسه ای درتبريز توسط همسرش به حضرت عبدالعظيم در شهرری منتقل شد. آرامگاه نوسازی شده خيابانی در صحن عبادتگاه قرار دارد.
برای مطالعه دقيق بيوگرافی و قيام سياسی وی ميتوان به کتاب "قيام شيخ محمد خيابانی" تاليف علی آذری رجوع کرد.

خيابانی در علم رياضی، تقويم و نجوم به درجه استادی دست يافت و اين علوم را در مدارس مختلف تدريس ميکرد. از چند اثر بجامانده از او پيداست که در محاسبات استخراج تقويم و بخصوص تبديل تاريخهای مختلف فعال بوده.



نمونه دست خط خيابانی (محاسبات و استخراج تقويم)




چند نمونه از بين بيش از ۵۰۰ لغت قراردادی رمز بين خيابانی و يارانش



شيخ محمد خيابانی پس از نطق آتشين و معروف خود در جريان بررسی موضوع اولتيماتوم روسيه برای عزل مورگان شوستر در مجلس، که برايش شهرت بسيار حاصل آورد و پس از انحلال مجلس دوم به تبريز بازگشت و روزنامه تجدد را منتشر کرد. شبی با دوستان خود فيوضات، عبدالله زاده، اميرخيزی و رفعت تصميم گرفتند که بر عليه استبداد، اجرای کامل قانون اساسی و برای تبليغ دموکراتی، عدالت و برابری حقوق روزنامه ای به عنوان ارگان حزب دموکرات با نام "تجدد" بيرون دهند. اين روزنامه در آن زمان تا جايی پيش رفت که برای اولين بار در ادبيات فارسی (در سال ۱۲۹۹ خورشيدی) از واژه فمينيسم استفاده کرد. در تجدد چندين نويسنده زن نيز فعال بودند.



تيتر روزنامه تجدد



تذکره (گذرنامه) شيخ محمد خيابانی – ۱۲۹۱ خورشيدی (۱۹۱۲ ميلادی)


در آخرين نطق خيابانی آمده است:

«تبريز می‌خواهد حاکميت بدست ملت باشد. تمام ايران فعلاً با زبان حال خود اين تقاضا را می‌نمايد. هرگاه تهران از قبول اين نظريه سرپيچی کند، ما با اصول راديکاليسم ايران را تجديد بنا خواهيم نمود، ما می‌گوئيم حاکميت دموکراسی بايد در سراسر ايران جاری باشد. اهالی ايالات و ولايات بايد رأی خود را آزادانه اظهار دارند برای مدافعه اين حق، آخرين مرحله مردن است و مردن در اين راه را ما بر زندگی بی‌شرمانه ترجيح می‌دهيم.»

کلمات قصار شيخ‌محمد خيابانی

ـ اولين وسيله ترقی، داشتن روح تجدد است
ـ آذربايجان جزو لاينفک خاک ايران است
ـ ای ايران لايموت سرت را بلند دارد و زنده و پاينده باش
ـ ايران را ايرانی بايد آزاد کند
ـ لازمه شرافت يک ملت استقلال است
ـ بدون حقيقت آزادی ميسر نيست
ـ آزادی مستلزم مساوات است: در برابر قانون همه برابريم
ـ آزادی عقيده در بالای سر هر سياست حاکم است
ـ روح ملت فدای هيچ کس نيست. ارواح خادمين ملت بايد فدای ملت شود
ـ لقمه خارداری باشيد تا ديگران نتوانند شمار را ببلعند
ـ برضد زمانه راه رفتن غلط و محال است
ـ هرملتی که ترقی را با نظرهای لاقيد و بی‌علاقه ملاحظه نمايد دچار هلاکت خواهد شد
ـ جهال مرگ را بر تغيير عادت ترجيح می‌دهند
ـ يک فرد بی‌علاقه به جامعه خود، کمتر از حيوان است
ـ کسی که به تکاليف اجتماعی خود عمل نکند حقوق خودش را فاقد می‌گردد
ـ بنام هر اکثريتی نمی‌توان حکم قطعی داد
ـ هر دوره تاريخی که در حيات يک هيئت اجتماعيه رخ می‌دهد با قلم يک نفر مورخ و يا بفرمان يک زمامدار تعيين و تحديد نمی‌شود
ـ نه ممکن است تاريخ را فريب داد و نه ممکن است زمان را از مسير سريع خودش بازداشت
ـ بر روی خرابه‌های ديروز بايد عمارت فردا را بلند کرد
ـ ملتی که از مرگ نترسد هرگز نمی‌ميرد
ـ ترس عامل عمده اسارت ملتهاست
ـ يک ملت ترسو بزودی در چنگال مستبد ستمگر گرفتار می‌آيد
ـ من کشته شدن را به تسليم ترجيح می‌دهم. من پيش دشمن زانو برزمين نمی‌زنم. من فرزند انقلاب مشروطيت ايرانم. من از اعقاب بابک خرم دين هستم که در نزد خليفه عرب آنچنان رشادت و عظمت از خود بروز داده است
ـ ما مجلسی می‌خواهيم که نمايندگان دلخواه مردم در آن نشسته و با آلام و احتياجات دمکراسی آشنا باشد، نه يک دام خيانت و تزوير که در دارالخلاقة تهران گسترانيد شده باشد.
ـ تبريز قصد کعبه‌ای را نکرده است، بلکه خود کعبه آزاديخواهان است
ـ آزاديخواهان برضد دولتی قيام کرده‌اند که به پشتيبانی بيگانگان ميخواهد در سراسر ايران يک رژيم علنی استبداد و ارتجاع تاسيس کند و ما به هر قيمتی که تمام شود بايد ايران را آزاد کنيم و اين دوره مشئوم و اين دوره ادبار و فلاکت را که اتابکها را قابل تمنا ساخته، خاتمه دهيم.
ـ به بهای خون جوانان مشروطه گرفتيم، اشخاصی که می‌بايست در سنا بنشينند، در مجلس نمايندگان ملت جا داديم، در نتيجه اين اشتباه، جوانان مملکت که انقلابی برپا کرده بودند محکوم قوانين موضوعه کهنه‌پرستان شدند. امروز بايد زحمت کشيده، اين غفلت و جهالت را جبران نمائيم ويکتورهوگو متجدد فرانسوی گفته است: «درهای پارلمان را به روی جوانان نبنديد والا آنها ميدانهای عمومی را بروی خود خواهند گشاد.»
ـ با وجود اين که چندين ميليون قشون بيگانه در چهارسمت کشور سويس مستقر بود کوچکترين تخطی به خاک اين کشور به عمل نيامد ولی چرا هر دستة لجام گسيخته‌ای وارد ايران می‌شد؟ زيرا ملت ايران اظهار وجود نمی‌کرد. اراده نداشت. بيان رای و عقيده نمی‌نمود. شما بيآئيد اراده کنيد ايران مال ايرانيان است و آنگاه ببينيد که هيچ قوه گستاخ و حد نشناسی پيدا نمی‌شود که به خاک ايران تجاوز نمايد
ـ ترور توليد آنارشی می‌کند. ناامنی می‌افزايد و وجدان دمکراسی را از راه حقيقی خود منحرف می‌سازد. ترور بعنوان يک وسيله مبارزه منفور و مردود تمام فرقه‌های جديد می‌باشد. فرقه ما هرگز نمی‌تواند طرفدار آن باشد.

Saturday, July 15, 2006


خالقين خيياباني اوچون سؤيله دييي آغيتدان
Xalqın Xiyâbâni üçün söylədiyi ağıtdan

ائي وطنه بذل ائله يه ن بذل-ي جان
Ey vətənə eyləyən bəzl-i can
ميللته دار اوسته وئره ن ايمتاحان
Millətə dâr üstə verən imtahan
محو اولا موشكولدو بو نام-و نيشان
Məhv ola müşküldü bu nâm-u nişan
قانلا صفا تاپدي باهار-ي وطن
Qanla səfa tapdı bahâr-i vətən




سیف القضات و جنبش شیخ محمد خیابانی؛ باستناد سه‌ قطعه‌ شعر فارسی سیف القضات

http://renesans.nu

حسن سیف قاضی؛ انور سلطانی

زنده‌ یاد میرزا ابوالحسن سیف القضات ( 8/2/1255 – 7/11/1323 برابر با 28/4/1876-27/1/1945)، از خانواده‌ی قاضییان منطقه‌ی مکریان و یکی از رجال سیاسی نیمه‌ی اول قرن بیستم کردستان است. او نخستین مسئول اداره‌ی معارف شهرستان مهاباد (1) و کاندیدای نمایندگی شهر برای دوره‌ی ششم مجلس شورای ملی ایران بود که‌ بر اثر نداخله‌ی مستقیم ایادی حکومتی و دست اندازی آنان به‌ صندوقهای رای، توفیق حضور در آن نیافت و بقیه‌ی عمر را صرف آبادی روستاهای منطقه‌، درختکاری و باغداری نمود.

سیف القضات یک چهره‌ی فعال سیاسی و نیز شاعر برجسته‌ای بود که‌ اشعار کردی و فارسی او آئینه‌ی بالانمای رویدادهای سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی ایران و کردستان در نیمه‌ی نخست سده‌ی بیستم هستند. منابع کردی از پیوند نزدیک سیف با شهید شیخ محمد خیابانی و جنبش موسوم به‌ نام او سخن میگویند . مرحوم خلیل فتاحی قاضی در خاطرات خود مینویسد " او [سیف القضات] در دوره‌ی شیخ محمد خیابانی آزادی‌خواه معروف تبریزی فعالیت سیاسی میکرد و رئیس کمیته‌ی مهاباد بود" (2). این کمیته‌ باید شعبه‌ای از تشکیلات "تجدد" خیابانی باشد که‌ در آن سالها در تبریز فعال بود. خیابانی حزب دمکرات آذربایجان را پس از پنج سال ممنوعیت ، بازسازی و فعال نمود و " مجلس ملی تبریز" را در روز 22 اسفند 1298 بدلیل بی و ناتوانی مجلس شورایملی ایران بنیاد نهاد.

***
در میان اشعار چاپ نشده‌ی سیف که‌ دو مجموعه‌ی آن از آسیب زمان بدور مانده‌ و اکنون در اختیار یکی از اعضاء خانواده‌ی قاضی است، سه‌ قطعه‌ شعر فارسی بچشم میخورد که‌ در ارتباط با جنبش خیابانی در تبریز سروده‌ شده‌اند.
بنا بقید صریح نسخه‌نویس اشعار ، دست کم یکی از آنها در مجله‌ی آزادیستان چاپ تبریز انتشار یافته‌ است . این مطلب کوتاه بمنظور معرفی اشعار و طرح مساله‌ی همکاری " کمیته‌ی مهاباد" جنبش با بدنه‌ی اصلی آن در تبریز نوشته‌ شده برخی از جوانب آن نیازمند تدقیق بیشتر است .

1. قطعه‌ شعر اول مستزادی است با ویژگیهای تکنیکی اشعار فارسی دوره‌ی مشروطیت ایران و مضمون جانبداری از " تبریز" و ناطق نطق های پر شور سیاسی – که‌ شخص شیخ شهید باشد . در شعر ، خبر از بیداری و فکر و تامل اقشار مختلف اجتماعی – از " مسجدی " و " کنشتی " داده‌ میشود که‌ اشاره‌ به‌ گمکاری پیروان ادیان مختلف در مبارزه‌ی مشترک آنان بخاطر عدالت اجتماعی است.
"همسایه‌"ای که‌ دیگر " باما کار ندارد" ضرورتا روسیه‌ تزاری است که‌ در آن مقطع معین تاریخی بیشترین نفوذ را بر دربار قاجار داشت و حضور نمایندگان و نظامیان آن در تبریز ولیعهد نشین بیش از بقیه‌ نقاط ایران احساس میشد. بخشی از دهرگیری و تقابل های جنبش " تجدد" خیابانی و لاجرم سیف و دیگر هواداران آن در کردستان ، با قزاقهای روس و تیپ قزاق دست پرورده‌ی آنان در ایران بود و چنانچه‌ میدانیم خیابانی بدست گروهی از همین قزاقان شهید شد .
مطلع شعر چنین است:

شد ساحت تبریز یکی طرفه‌ بهشتی
از سعی تنی چند
اهلش شده‌ یکسر همه‌ افرشته‌ سرشتی
از نطق یکی چند ....

دو نسخه‌ از این شعر در میان دستنویس ها دیده‌ میشود. اولی به‌ خط شخص سیف القضات که‌ در پایان آن این یادداشت آمده‌ است: "دوشنبه‌ هیجدهم شهر ذیحج دو ساعت بغروب مانده‌ وارد ارومی شده‌، نوزدهم در حکومت تحریر شد. 1324 [ 22 و 23 ژوئییه‌ 1924] "
نسخه‌ی دوم از سوی نسخه‌ بردار ناشناسی تهیه‌ شده‌ است که‌ هویت او مشخض نیست ولی باحتمال زیاد یکی از اعضاء خانواده‌ قاضیان مهاباد است.(3)
متن شعر در این نسخه‌ عینا مطابق با نسخه‌ی شخص سیف القضات است و در پایان آن این دو جمله‌ آمده‌ است: "اشعار فوق را آقای سیف القضات در مدح آقا شیخ محمد خیابانی فرموده‌اند، الحق خالی از توصیف نیست. امضاء"
2. شعر دوم " قطعه‌ایست مرکب از 3 بند، هر بند از شعر دربرگیرنده‌ی یک چهارپاره‌ است و این عنوان را بر پیشانی دارد: " قابل درج شماره‌ مجله‌ آزادیستان سیوم"
نخستین چهارپاره‌ داخل پرانتز بزرگی قرار گرفته‌، بنظر میرسد نویسنده‌ که‌ شخص زنده‌ یاد سیف القضات است آنرا پس از نگارش دو بند دیگر به‌ آن افزوده‌ باشد. روی سخن شاعر احتمالا با 6 نماینده‌ حزب دمکرات آذربایجان است که‌ در دوره‌ چهارم مجلس به‌ نمایندگی از سوی مردم تبریز در مجلس شورایملی ایران انتخاب شدند ولی دولت مرکزی با دسیسه‌ و تزویر درصدد جلوگیری از ورود آنان به‌ مجلس برآمد. در آن دوره‌ ، باید قرارداد سال 1919 وثوق الدوله‌ با انگلستان به‌ تصویب میرسید و طبیعی است حضور خیابانی ،سیف القضات و دیگر نمایندگان راستین ملت در مقام جلوگیری از آن برمیآمدند و این امر دولت دست نشانده‌ را به‌ جلوگیری از ورود نمایندگان واقعی مردم به‌ مجلس واداشت.
بند نخست شعر چنین است :

( رقیب راند ز کویت، بر سر کلاهت نه‌
هزارها سر بی فر و بی کله‌ دارم
در این سرادق حکمت تو غیر راهت نه‌
ز پیش آمد بخت بدم گله‌ دارم )

‌شاعر در این شعر اشاره‌ صریحی به‌ مجلس " بهارستان " دارد و بانگ الفت و محبت به‌ مردم میدهد. او ازاینکه‌ شخص مورد خطابش ( احتمالا خیابانی) مردود بی فران رژیم از ورود به‌ مجلس واقع شده‌ است تاسف میخورد.
3. قطعه‌ شعر سوم غزلی است با مطلع :

اسیر و بسته‌ی آن زلف تاربر تارم
غلام و کشته‌ آن چشم مست بیدارم


که‌ خطاب آن به‌ " عروس آزادی : است. در آغاز و پایان غزل میخوانیم :" شماره‌ سیوم . از قلم ابوالحسن ، بیست و شش شوال مطابق 21 سرطان 1338

و با خط دیگری این عبارت نوشته‌ شده‌ است :
" از قلم سیف القضات " تاریخ ضبط شعر یعنی 26 شوال مطابق است با 23 تیرماه سال 1299 شمسی و 14 جولای 1920 میلادی.
از سه‌ قطعه‌ شعر فوق یکی و باحتمال زیاد قطعه‌ سوم در شماره‌ی سوم مجله‌ء آزادیستان چاپ تبریز انتشار یافته‌ است. مصدق ادعا هذشته‌ از صراحت توضیح بالای قطعه‌ شعر دوم و سوم یادداشتهای مرحوم رحیم قاضی فرزند سیف است.
رحیم قاضی در دستنویس کتاب چاپ نشده‌ی خود بنام : " قاضی محمد و جنبش رهائی بخش ملی کردستان " که‌ اکنون در اختیار خانواده‌ قاضی است مینویسد: " میتوان گفت سیف القضات نخستین شاعر تمام ایران است که‌ با سرودن اشعار پت مغز سیاسی و انقلابی ، در مورد اهمیت جنبش دنکراتهای آذربایجان سخن گفته‌ است. "
وی در بخش دیگری از دستنویس کتاب خود می نویسد :

" در صفحه‌ی 42 مجله‌ آزادیستان ( شماره‌ سوم)، از طرف هیئت تحریریه‌ مجله‌ در مورد اشعار سیف چنین نوشته‌ شده‌ است: آقای میرزا ابوالحسن سیف القضات مکری – که‌ قارئین ما طبع ایشان را تقدیر خواهند کرد، چند قطعه‌ از اشعار خود را برای مجله‌ آزادیستان فرستاده‌اند. بنا به‌ ضیق صفحات مجله‌ ما یک قطعه‌ از آنها را درج میکنیم."

تاریخ سرایش و درج اشعار در آزادیستان دقیقا با تاریخ انتشار مجله‌ همخوانی دارد. نخستین شماره‌ مجله‌ در روز 15 خرداد 1299 و شماره‌ سوم آن در روا 20 تیر ماه همانسال منتشر شده‌اند. (4)
شماره‌ سوم در حقیقت به‌ عنوان آخرین شماره‌ء آن تلقی میشود زیرا شماره‌ء چهارم هنوز در چاپخانه‌ بود که‌ قیام خیابانی به‌ خاک و خون کشیده‌ شد و رهبر آن توسط قزاقان محلی و به‌ توطئه‌ مخبرالسلطنه‌ هدایت به‌ شهادت رسید(22 شهریور 1299 [برابر با 13 سپتامبر 1920]. ) (5)
سردبیر مجله‌ - میرزا تقی خان رفعت ، نیز به‌ فاصله‌ء دو روز پس از شهادت خیابانی در روستای قزل دیزج نزدیک تبریز به‌ قتل رسید.(6) مخبرالسلطنه‌ و عوامل رضاخانی قتل هردو نفر را " خودکشی" قلمداد کردند(7) و این در حالی بود که‌ خیابانی در روز قتل به‌ منزل یکی از رجال سرشناس تبریز آمده‌ بمنظور حفظ سلامت میزبان و خانواده‌ی وی اسلحه‌ای بهمراه نداشت. (8)
قطعه‌ نخست

شد ساحت تبریز یکی طرفه‌ بهشتی
اهلش شده‌ یکسر همه‌ افرشته‌ سرشتی
از نطق یکی چند
بیدار شده‌ یکسره‌ از خواب جهالت
با فکر و تامل
افتاده‌ پی علم، چه‌ مسجد چه‌ کنشتی
با قصد و تمایل
آزاد سو ای فکر ! به‌ این مرحله‌ رو کن
با دست تجدد
از صحن بهاری بستان این گل و بو کن
با جمع و تعدد
در سایه‌ این علم شد آزادی ملت
ترتیب چنان است
زین راه توان برد به‌ آبادی ملکت
مقصود همان است
مانع نبود در ره‌ عشاق پی وصل
ای مرگ! فداتم
سردادن اول قدم مرحله‌، خو کن
کاین است حیاتم
زین پس، دیگر، همسایه‌ بما کار ندارد
خود در سر کاریم
چون بر کمر خویش زده‌ دامن همت
نه‌ مست و خماریم
دوشنبه‌ هحجدهم ذیحج ، دو ساعت به‌ غروب
مانده‌ وارد ارومی شده‌، نوزدهم در حکومت تحریر
شد. 1342

اشعار فوق را آقای سیف القضات در مدح آقا شیخ محمد خیابانی فرموده‌اند الحق خالی از یوصیف نیست. امضاء
قطعه‌ دوم
----------

قابل درج شماره‌ مجله‌ آزادیستان سوم (رقیب راند ز کویت، بسر کلاهت نه
هزارها سر بی فر و بی کله‌ دارم
در این سرادق حکمت، تو غیر راهت نه‌
ز پیش آمد بخت بدم گله‌ دارم)

محبت است که‌ هر قوم، هوشیار از وی
محبت است گر اتفاق و کار از وی*
به‌ خطه‌ای که‌ در او الفت محبت نیست
مرا امید ترقی دگر مدار از وی

بیا تو ای گل خندان ! که‌ سالها و زمان
من از پی رو به‌ کوه‌ و به‌ دشت و گلشن و باغ
کنون ز موی تو بویی دهد بهارستان
که‌ میرسد اثراتش به‌ هر مشام و دماغ

-------------

* سیف در اینجا هم مانند برخی دیگر از اشعار دیوان خود تغییری در یک مصراع داده‌ بدون حذف اولی، آنرا به‌ این صورت در آورده‌ است: محبت است که‌ آزادی دیار از وی

قطعه‌ سوم
------------
شماره‌ سیوم بیست و شش شوال مطابق 21 سرطان 1338

اسیر و بسته‌ء آن زلف تار بر تارم
غلام و کشته‌ء آن چشم مست بیمارم
فدای آن قد رعنای سرو آزادت
فدای منطق شیرین لب گهربارم
بیا به‌ خانه‌ء ما ای عروس آزادی !
ز غیر گشته‌ مخلد، نشسته‌، بیدارم
به‌ خانه‌ای که‌ نه‌ جهل است و نه‌ نفاق هو نه‌ بیم
محبت است و صداقت، پر است ز اسرارم
ز انقلاب لبالب، ز اتحاد و صفا
برابریست و اخوت، نه‌ راه اغیارم
ز خون پاک شهیدان دراوست نقش و نگار
زموی ماه جبینان ه‌فته‌ بردارم
پی وصال رخت سالهاست میگشتم
نه‌ کوه ماند نه‌ صحرا، نه‌ شهر و بازارم
برفته‌ مکنت و در سر نتم هوای جاه
نه‌ بیم قصد هلاک و نه‌ فکر آزارم
دگر چه‌ میطلبی بعد ازاین ز عاشق زار ؟
علاقمند ز رویت حجاب بردارم

1338 از قلم سیف القضات .... القضات مکری



پانویس ها
--------
1. " مرحوم سیف در فاصله‌ سالهای 1922 و 1926 [1301 و 1305 شمسی] رئیس معارف مهاباد بود." رحیم قاضی ، کتاب چاپ نشده‌ء" قاضی محمد وجنبش رهائی بخش ملی کردستان ایران، نسخه‌ء دسرنویس."
2. خلیل فتاح قاضی " تاریخچه‌ خانواده‌ قاض در ولایت موکری "، ویراستار قادر فتاحی قازی، تبریز 1378 [1999 ]
3. احتمالا شهید محمد حسین سیف قاضی فرزند سیف القضات و وزیر دفاع کابینه‌ء پیشوا قاضی محمد که‌ مدتی کوتاه بعداز فروپاشی حکومت ملی کردستان (1946)، در سپیده‌ دم 10 فروردین ماه‌ 1326 در کنار قاضی محمد و ابوالقاسم صدر قاضی بدست دژخیمان رژیم پهلوی اعدام شد.
4 تا 6 . این اطلاعات با استفاده‌ از مقالات مختلف مندرج در سایت " شیخ خیابانی " گردآوری شده‌ است. نگا:www.azadistan-xiyabani.blogspot com
7. مخبرالسلطنه‌ هدایت ، خاطرات و خطرات ، چاپ چهارم ، ناشر کتابفروشی زوار 1363 ، صفحه‌ 318
8. سایت " شیخ خیابانی " پیشتر

این مطلب در پیام کردستان، شماره‌ 31، 10 تیر 1385 – 1 جولای 2006 هم چاپ شده‌ است


Təcəddud’dən bir Türk Marş
تجددود`دن بير تورك مارش


Dadaş Qaraqoyunlu Qızılbaş داداش قاراقويونلو قيزيلباش

آزاديستان اركله تي (دٶولتي) اولوسال مارشي
Âzâdistan Ərkləti (Dövləti) Ulusal Marşı


يئنه يئتدي ايقباليميز Yenə yetdi iqbalımız,
حاصيل اولدو آماليميز Hâsil oldu amalımız,
نه آيدين ايستيقباليميز Nə aydın istiqbalımız,
ياشاسين ايستيقلاليميز Yaşasın İstiqlalımız,
ياشاسين حوررييت Yaşasın Hürriyyət,
ياشاسين موساوات Yaşasın Musavat!

فخر-و شرف ميصداغيميز Fexr-ü şərəf misdağımız,
رٶوشن هامي آفاغيميز Rövşen hamı âfâğımız,
آزاد اولسون تورپاغيميز Âzâd olsun torpağımız,
يايلاغيميز، قيشلاغيميز Yaylağımız, qışlağımız,
ياشاسين حوررييت Yaşasın Hürriyyət,
ياشاسين موساوات Yaşasın Musavat!

ميللت هامي قارداشيميز Millət hamı qardaşımız,
فتح-و ظفر يولداشيميز Fəth-ü zəfər yoldaşımız,
اٶز اليميز، اٶز باشيميز Öz əlimiz, öz başımız,
تورپاغيميز، داغ داشيميز Torpağımız, dağ daşımız,
ياشاسين حوررييت Yaşasın Hürriyyət,
ياشاسين موساوات Yaşasın Musavat!

قارداشلاريم غئيرت ائدين Qardaşlarım qeyrət edin,
تحصيل اوچون هيممت ائدين Təhsil üçün himmət edin,
نه واختادك عيبرت ائدين Nə vaxta dək ibrət edin,
كسب-ي شرف، رفعت ائدين Kəsb-i şərəf, Rəf’ət edin,
ياشاسين حوررييت Yaşasın Hürriyyət,
ياشاسين موساوات Yaşasın Musavat!

Təcəddüd’ün 24ümüncü sayısında Qəzetin müdürü Tağı Rəf’ət’in yazdığı marş. (Ədebiyyat-e Mənzum-e Torki, Həbib Sahir)

Tağı Rəf’ət Osmanlıların Azərbaycanı işqalı sırasında Azərbaycan adında bir dərgi çıxartdı. Osmanlılar Azərbaycanı tərk eləyəndən sonra Xiyabani Hərəkətinə qoşuldu. 1300’də Xiyabani’nin öldürüldüyünü eşidən həmin, 33 yaşındaykən özünü öldürdü. O, eyni zamanda Fars dilində ilk modern şe’rin quruçularındandır. Xiyabani özü də nitqlərini duruma görə Türkcə vəya Farsca olaraq söylərdi. Onun Farscada olduğu kimi çox iti və tə’sirli Türk dili var idi.

تجددود`ون ٢٤ومونجو ساييسيندا قزئتين مودورو تاغي رفعت`ين يازديغي مارش

تاغي رفعت عوثمانليلارين آزربايجاني ايشغالي سيراسيندا آزربايجان آديندا بير درگي چيخارتدي. عوثمانليلار آزربايجاني ترك ائله يه ندن سونرا خيياباني حركتينه قوشولدو. ١٣٠٠ده خيياباني`نين اٶلدورولدويونو ائشيدن همين، ٣٣ ياشيندا ايكن اٶزونو اٶدوردو. او عئيني زاماندا فارس ديلينده ايلك مودئرن شئعرين قوروچولارينداندير. خيياباني اٶزو ده نيطقلريني دوروما گٶره توركجه و يا فارسجا اولاراق سٶيله ردي. اونون فارسجادا اولدو كيمي، چوخ ايتي و تاثيرلي تورك ديلي واردي.


Şeyx Mehemmed Xiyabani’nin Oldurulmesi


Şeyx Mehemmed Xiyabani’nin oldurulmesi ve rehberlik etdiyi demokratik hereketin meglubiyyeti Ermenilerle elaqesizdir. Xiyabani Ingiltere’nin entrikalari ve satqin Azerilerin eliyle oldurulmuşdur:

1298’de Osmanlilar silahlandirdiqlari Kurd tayfalarla birlikde serheddi geçerek Azerbaycan’a girdiler. Belece Rusiya-Fransa-Ingiltere v.s. terefinden silahlandirilmiş Asoru-Ermeni banditlerin Urmu ve daha sonra Salmas’da başlatdiqlari Azeri qetliamlari ve Urmu’nun isghqal edilişine son qoyuldu. Asoru-Ermeni qetliamindan qurtulan Xalq arasinda Osmanli qoşununa qarşi boyuk bir sempati ve sevgi yaranmişdi. Osmanli qoşunu Tebriz’e girende Xiyabani onlari şexsen qarşilamişdi. Azerbaycan Demokrat Partisi terefinden Osmanli quvvetlerine xoş geldin şe’rleri soylendi. Gelen Osmanlilarla birlikde Zonuzi ve Buluri kimi Azeriler de var idi.

Teessufle bu vez’iyyet çox uzun surmedi ve onlarin Osmanliçiliq (o zamanin Turk-Islam sentezçileri sayilan Islamçiliq-Turançiliq) siyasetini yeritmeye başlamasiyla her şey yeyinlikle mehv oldu. Osmanlilar bu siyaset dogrultusunda Şimali Azerbaycan’dan olan Yusuf Ziya Bey reyasetinde “Ittihad-i Islam” adinda bir cemiyyet quraraq her terefli propaqandaya başladilar. Bu cemiyyet Xiyabani ve Demokratlara qarşi olan şexs (Huseyin Aga Fişekçi, Mirza Eli Hey’et, Mirza Bagir Telie, Dr. Zeynelabidin Xan, Sultanzade v.s.) ve teşkilati oz etrafina yigmaya başladi. Xiyabani’nin yaxinlarindan ve Teceddud qezetinin yazarlarindan Mirze Tagi Xan “Ittihad-i Islam” aximina qoşuldu. Be’zileri yazilarinda Firdovsi’nin hetta Zerduşt’un anasinin Turk oldugunu yazdilar. Bir sira Osmanli meqamlari Azerbaycan’in Osmanli’ya ilhaq edilmesinden danişmaya başladilar. Bu ise başda Xiyabani olmaq uzere Azeri aydin ve siyasilerde boyuk narahatçiliq yaratdi ve e’tirazlarini bildirdiler. Osmanlilar ise Hereketin rehberleri Xiyabani, Şeyx Ismayil Novberi, Haci Eli Nagi Genceyi ve Hac Mehemmed Eli Aga Badamçi’ni tutup iki ay Urmu zindaninda hebs etdiler. Xiyabani orada istintaqlardaki suallarin heç birisine cavab vermemiş ve “Sizin bizi istintaq etmeye haqqiniz yoxdur” demişdir. Sari Qamiş meglubiyyetinden sonra Osmanlilar geri çekilerken Xiyabani ve o bir mucahidleri Qars’a surduler, oz yerlerine ise Azerbaycan’a Iran’in Muhacir menşeli Azeri Qazaq qoşunu yerleşdi. Rusiya Inqilabi’yla Qazaq gucleri Riza Xan’in Tehran’da gerçekleşdirdiyi bir çovruluşle Ingiltere’nin eline geçdi.

Ingiltere emperiyalismi şiddetle anti emperiyalist olan Xiyabani’nin başçiliq etdiyi hereketi yeyince ezmek uçun keşfiyyat zabiti Major Edmond’u Tebriz’e gonderdi. O, Osmanlilar kimi qiyamin liderleri arasinda iki tirelik yaradaraq (Seyid Ehmed Kesrevi), tekce hereketi zeyifledebildi, amma yox eliyenmedi. Olkeni 1919 anlaşmasiyla Ingiltere’nin muste’meresine çovuren başnazir Vusuq ud-Dovle de ciddi şekilde ozunu Xiyabani’nin inqilabi demokratik hereketinden tehlukede hiss edir ve Azerbaycan’daki Qazaq guclerini artirmaqla uyqun bir zamanda Xiyabani eleyhine bir çovruluş hazirlamaqdaydi. Hukumetinin yixilmasi ve yerine Mason olan Muşir ud-Dovle Pirniya’nin geçmesiyle, Iran oliqarşisinde en boyuk Mason xanedanlardan olan Muxbir us-Seltene de Azerbaycan valiliyine te’yin edildi.

Mehdi Qulu Hidayet Muxbir us-Seltene Xiyabani ile ikili oynadi. Sonunda da bir gun qefilden Tebriz’i terk edip şeher eşiyindeki Qazaqxanaya geçdi. Ondan sonra heç kimin gozlemediyi bir anda Qazaq gucleri şehere girdiler. Dovrun savaş naziri Riza Xan’in emriyle Ingiltere’ye bagli Azeri Qazaq gucleri şeheri işqal etdi. Qefilden yaxalanan xalqin gorsetdiyi çox az muqavimet tezlikle sindirildi. Seher çagi Ali Qapi alinip şeher Qazaq guclerinin elindeydi. Iki gun sonra da Azeri Qazaq esgerleri Xiyabani’ni gizlendiyi evinde tapip ele oradaca beynine bir gulle sixaraq heyatina son verdiler. Evini talayip ailesi ve lap boyuyu yeddi yaşinda bir qiz olan uşaqlarini kuçelerde dolandirdilar. Usyana qatilanlar rehmsizce cezalandirilip, evleri talan ve 300’e yaxini e’dam edildi. Belece Ingiliz diplomasisi Azeri Qacar sulalesini yixip yerine Pehlevi Rejimini qurma hedefine dogru Ingiltere muste’mereçiliyi ve Riza Xan’a qarşi savaşan son maneyi de ortadan qaldirmiş oldu.

Xiyabani’nin cesedi bir nerdivan ustune qoyulup ve Muxbir us-Seltene’nin sarayina aparildi. Daha sonra cenazeni Seyid Hemze qebirsandiginda, Meşrutiyet şehidleri yaninda quyuladilar. Eyni gun onun milliyyetce Azeri olan qatili Ismayil Qazaq’in rutbesi iki derece yukseltildi. Heç kime xetm meclisi ve terhim merasimi tutma izni verilmedi. Daha sonra onun mezari ustunde bir mekteb qayirdilar. Bugun orada ne mezar ve ne de mekteb vardir ve Şeyx’in quyulandigi yer belli deyildir.


ELAQELI QEYDLER
1- Xiyabani ve hereketini tanimaq ve orgeşmek uçun en yaxçi qaynaq ozunun soylediyi sayisiz nitq ve yazdigi onlarca meqalesidir. Tarixi deyişdirmek, tehrif etmek, şexsiyyetler ve hadiselerin içini boşaltmaq heç kimden, dost veya duşmen, qebul edilecek bir reftar deyildir. Tarixde “Ermenilerce oldurulen, Turk milliyyetçisi olan ve Azadistan Turk Dovleti’ni quran separatist bir Xiyabani” heç vaxt yaşamamişdir. Mebhes milliyyetçiliyin pis veya yaxçi olmasinda deyil, mebhes tekce bele bir şexsin heç vaxt var olmadigindadir. Bu xeyali şexs “Babek”den bir “Şaman Turk” yaradan Turk-Islam Sentezçi zehniyyetin mehsulundan başqa bir şey deyildir.

2- Xiyabani heç vaxt separatist olmayipdir çunku ozu bele deyir. Xiyabani’nin Azerbaycan’i olqu etmek ve daha sonra Tehran’i feth etmeye niyyeti var idi. Bunu gerçekleşdirmek uçun de Iran’in bahsqa bolgelerinde (Gilan, Iran’in Guneyi) başlayan demokratik hereketlerle birleşmek yolunda emeli addimlar atmaya başlamişdi. Ayrica o dovurde Iran’da Azeri Qacar dovleti hakim idi. Ataturk’un başlatdigi hereket Osmanlilardan ayrilmaq uçun ise eyer, Xiyabani Hereketi de Qacarlardan ayrilmaq uçun sayilabiler.

3- Xiyabani Demokrat Partisi’nin feallarindan idi. Birinci meclisde milletvekilleri ikiye bolunmuşduler. Muhafizekarlar (Ictimaiyyun-i E’tedaliyyun) ve Radikallar (Ictimaiyyun-i Ammiyyun veya Sosyal Demokratlar). O vaxtin Iran’inda Sosyal Demokrat adi altinda bugunku me’nada uç Sosyal Demokrat, Sosiyalist ve Komunist cerayanlar bir araya gelmişdiler. Sosyal Demokratlarin prensiblerinin başinda “Siyasi gucun ruhani gucden qet’iyyen ayri olmasi” idi. Xalqlar Dostlugunun gerçek mudafieçisi olan Xiyabani’nin siyasi yolu, ozunun defelerle yazdigi ve soylediyine gore “emperiyalisme qarşi ve demokratik azadliqlar ugrunda mubarize” olupdur.


Ey vetene bezl eliyen neqd-i can!
Millete dar uste veren imtihan!
Mehv ola muşkuldu bu nam-u nişan,
Qanla sefa tapdi bahar-i veten.


Xalqin Xiyabani uçun soylediyi agitdan

Dadaş Qaraqoyunlu Qizilbaş

Tuesday, May 09, 2006



قيام‌ شيخ‌ محمد خياباني- پيشواي‌ تجدد و آزاديخواهي‌ ايران

عادل‌ ارشادي‌فرد

فروردين‌ سال‌ 1299 شمسي‌ است‌. انقلاب‌ خونين‌ مشروطيت‌ با وجود آن‌ همه‌ جانفشاني‌ها و فداكاريهاي‌ فرزندانش‌ با گذشت‌ چهارده‌ سال‌ از صدور فرمان‌ مشروطيت‌ به‌ دست‌ نامحرمان‌ افتاده‌ است. سردمداران‌ مستبد و مرتجع‌ ديروزين و همان‌ نيروهايي‌ كه‌ لشكر يأجوجي‌شان‌ را براي‌ سركوبي‌ و قتل‌عام‌ مردم‌ دلير و سلحشور آذربايجان‌ گسيل‌ داشته‌ بودند، اينك‌ مشروطه‌ خواه‌ و آزاديخواه‌ شده‌، در تهران‌ بر اريكه‌ قدرت‌ نشسته‌اند. مركز نشينان‌ مستبد و گرگان‌ خونخواري‌ كه‌ اينك‌ لباس‌ مشروطيت‌ بر تن‌ كرده‌ و به‌ جاي‌ نان‌، بهداشت‌، فرهنگ‌ و آزادي‌، تازيانه‌ و چوبه‌هاي‌ دار به‌ ارمغان‌ آورده‌اند، دولتي‌ را در تهران‌ بر سر كار آورده‌اند كه‌ چشم‌ و گوش‌ بسته‌ دستورات‌ دولت‌ انگليس‌ را اجرا مي‌كند. رهبران‌ دوره‌ اول‌ مشروطيت‌ حضرات‌ آيات‌ سيد محمد طباطبايي‌ و سيد عبداله‌ بهبهاني‌ از صحنه‌ سياسي‌ ايران‌ گم‌ گشته‌اند. سيد عبداله‌ بهبهاني‌ پس‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ و استقرار حكومت‌ مشروطه‌ (!) در تير ماه‌ 1288 شمسي‌ به‌ وسيله‌ مزدوران‌ تروريست‌ در خانه‌ خود به‌ شهادت‌ رسيده‌ است‌ و سيد محمد طباطبايي‌ خانه‌ نشين‌ شده‌ و آخرين‌ ماه‌هاي‌ عمر خود را سپري‌ مي‌كند. شش‌ سال‌ است‌ كه‌ از مرگ‌ غريبانه‌ ستارخان‌ سردار ملي‌ ايران‌ در اثر زخم‌ تيري‌ كه‌ از تفنگ‌ مزدوران‌ يپرم‌خان‌ ارمني‌ بر پايش‌ نشسته‌ و استخوان‌هايش‌ را خورد كرده‌ بود مي‌گذرد و قريب‌ چهار سال‌ است‌ كه‌ سايه‌ سالار ملي‌ باقرخان‌ نيز بردوش‌ مستبدين‌ سنگيني‌ نمي‌كند. شهيدان‌ معظم‌ انقلاب‌، ميرزا جهانگيرخان‌ صور اسرافيل‌، ملك‌ المتكلمين‌، سيد جمال‌ الدين‌ واعظ، ثقه‌الاسلام‌ تبريزي‌، شيخ‌ سليم‌ هريسي‌، حسن‌ و قدير فرزندان‌ بيگناه‌ و معصوم‌ شادروان‌ كربلايي‌ علي‌ مسيو و ... روي‌ در نقاب‌ خاك‌ ميهن‌ كشيده‌اند و غاصبان‌ انقلاب‌ مشروطه‌ توانسته‌اند سايه‌ رهبران‌ و فرزندان‌ راستين‌ مشروطيت‌ را از سر انقلاب‌ كم‌ كرده‌ و سكان‌ كشتي‌ انقلاب‌ را به‌ دست‌ گيرند. آن‌ها موفق‌ شده‌اند مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ را به‌ تعطيلي‌ بكشانند و نمايندگان‌ آزاديخواه‌ آن‌ را از مركز قدرت‌ دور كنند. دولت‌ غاصبان‌ نه‌ سال‌ پيش‌ از اين‌ زير بار اولتيماتوم‌ شرم‌ آور روس‌ كه‌ اساس‌ استقلال‌ ايران‌ را هدف‌ قرار داده‌ بود، رفته‌ و ننگ‌ ابدي‌ را بر پيشاني‌ خود دارد. اصول‌ مشروطيت‌ و قانون‌ اساسي‌ آن‌ كه‌ خون‌ بهاي‌ شهيدان‌ انقلاب‌ بود زير پا گذاشته‌ شده‌ و بكلي‌ فراموش‌ شده‌ است‌. قريب‌ سه‌ سال‌ است‌ كه‌ سايه‌ سنگين‌ حكومت‌ تزاري‌ از سر آزاديخواهان‌ ايران‌ به‌ واسطه‌ انقلاب‌ 1917 برداشته‌ شده‌ است‌ ولي‌ پس‌ مانده‌هاي‌ رژيم‌ سابق‌ روس‌ در ركن‌ بسيار حساس‌ قزاقخانه‌ كشور ايران‌ فعاليت‌ دارند. پس‌ از خروج‌ قسمت‌ اعظم‌ نيروهاي‌ روس‌ از ايران‌، انگلستان‌ يكه‌ تاز ميدان‌ سياست‌ ايران‌ شده‌ و عامل‌ سرسپرده‌ او "وثوق‌ الدوله‌"در مسند رئيس‌ الوزرائي‌ كشور نشسته‌ است. جرثومه‌اي‌ كه‌ در دوره‌ دوم‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ در مسند وزير خارجه‌ قبول‌ اولتيماتوم‌ روس‌ را به‌ مصلحت‌ كشور مي‌دانست‌ به‌ دستور انگليس‌ مقدمات‌ سفر پادشاه‌ جوان‌ و كم‌ تجربه‌ قاجار”احمد شاه‌” را به‌ اروپا فراهم‌ كرده‌ است‌ تا زمينه‌ امضاي‌ قرار داد ننگين‌ 1919 ايران‌ و انگليس‌ را به‌ دست‌ خود پادشاه‌ ايران‌ محقق‌ كند. اما پادشاه‌ جوان‌ قاجار زير بار اين‌ ننگ‌ نرفته‌ و ضمن‌ خودداري‌ از امضاي‌ آن‌ گفته‌ است: " من چرا امضاء و يا تصديق‌ كنم‌. آنهايي‌ كه‌ پول‌ گرفته‌اند تصديق‌ نمايند. من‌ اگر در سوييس‌ كلم‌ فروشي‌ كنم‌ بهتر از آن‌ است‌ كه‌ در يك‌ چنين‌ مملكتي‌ كه‌ ملت‌ آن‌ لخت‌ و عور و گرسنه‌ است‌ سلطنت‌ نمايم. سلطنت‌ بر چنين‌ توده‌ فقير و محروم‌ افتخاري‌ ندارد." در چنين‌ اوضاع‌ و احوالي‌ است‌ كه‌ قيام‌ فرزند راستين‌ مشروطيت‌ شيخ‌ محمد خياباني‌ در تبريز شكل‌ مي‌گيرد.

خياباني‌ كه‌ قريب‌ نه‌ سال‌ پيشتر از اين‌ با نطق‌ تاريخي‌ خود در مجلس‌ دوم‌ شوراي‌ ملي‌ مخالفت‌ خود را با وثوق‌ الدوله‌، وزير امور خارجه‌ وقت‌ درباره‌ قبول‌ اولتيماتوم‌ روس‌ ابراز كرده‌ و با رهبري‌ داهيانه‌ طيف‌ مخالف‌ مجلس‌، نقشه‌ بي‌شرمانه‌ ارتجاع‌ حاكم‌ را عقيم‌ گذاشته‌ بود ، اينك‌ مسئوليت‌ سنگيني‌ را پيش‌ روي‌ خود داشت‌ زيرا وثوق‌ الدوله‌ منفور در مقام‌ رئيس‌ الوزرائي‌ دولت‌ مشروطه (!) تصميم‌ گرفته‌ است‌ كه‌ مملكت‌ ايران‌ را در قبال‌ مبلغ‌ ناچيزي‌ به‌ انگلستان‌ بفروشد. خياباني‌ شش‌ ماه‌ پيش‌ از اين‌ در انتخاباتي‌ كه‌ تحت‌ نظر سپهدار اعظم‌ محمد ولي‌خان‌ تنكابني‌ والي‌ وقت‌ ايالت‌ آذربايجان‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ با وجود تمام‌ تشبثاتي‌ كه‌ كاركنان‌ مخفي‌ و سري‌ وثوق‌ الدوله‌ در امر انتخابات‌ تبريز بكار برده‌ بودند به‌ عنوان‌ نفر اول‌ منتخبين‌ تبريز انتخاب‌ شده‌ است‌. از مجموع‌ نه‌ نفر نماينده‌ تبريز شش‌ نفرشان‌ عضو فرقه‌ دموكرات‌ آذربايجان‌ هستند، حزبي‌ كه‌ شيخ‌ محمد خياباني‌ ليدر آن‌ در آذربايجان‌ است‌. نتيجه‌ انتخابات‌ تبريز موجب‌ سرآسيمگي‌ دولت‌ شده‌ و چون‌ انتظار مي‌رود كه‌ در انتخابات‌ ديگر ولايات‌ آذربايجان‌ نيز نامزدهاي‌ فرقه‌ دموكرات‌ برنده‌ انتخابات‌ شوند از برگزاري‌ انتخابات‌ دوره‌ چهارم‌ مجلس‌ در ولايات‌ ديگر ممانعت‌ به‌ عمل‌ آمده‌ است‌. سه‌ سال‌ است‌ كه‌ خياباني‌ در سنگر راستين‌ مشروطيت‌ شهر تبريز با انتشار روزنامه‌ تجدد سعي‌ در تنوير افكار عمومي‌ مردم‌ ايران‌ دارد. او در مقاله‌هايش‌ در روزنامه‌ تجدد ضمن‌ دفاع‌ از روح‌ مشروطيت‌، اجراي‌ دقيق‌ قوانين‌ و اصول‌ مشروطيت‌ را تنها راه‌ نجات‌ مملكت‌ دانسته‌ و حاكمان‌ مركز را به‌ اين‌ امر دعوت‌ مي‌كند. فرقه‌ دموكرات‌ آذربايجان‌ به‌ رهبري‌ خياباني‌ سه‌ سال‌ است‌ كه‌ تمام‌ دسايس‌ و توطئه‌هاي‌ عوامل‌ ارتجاع‌ در سطح‌ آذربايجان‌ را خنثي‌ و ماهيت‌ آن‌ را افشا كرده‌ و مردم‌ را به‌ همت‌ و استقامت‌ فرا مي‌خواند و آغاز يك‌ مبارزه‌ حياتي‌ را براي‌ پاسداري‌ از اصول‌ مشروطيت‌ و دفاع‌ از دموكراسي‌ جوان‌ ايران‌ نويد مي‌دهد. فضاي‌ عمارت "تجدد" به‌ مأمن‌ آزاديخواهان‌ تبريز تبديل‌ شده‌ و اين‌ عمارت‌ يگانه‌ تكيه‌گاه‌ آزادي‌ ايران‌ شمرده‌ مي‌شود. چشم‌ اميد توده‌هاي‌ محروم‌ و زجر كشيده‌ ايران‌ از گوشه‌ و كنار كشور به‌ آذربايجان‌ و به‌ فرقه‌ دموكرات‌ دوخته‌ شده‌ است‌.

وثوق‌ الدوله‌ براي‌ پيشبرد مقاصدش‌ ناگزير است‌ جنبش‌ آزاديخواهي‌ آذربايجان‌ را كه‌ مانند سد سديدي‌ مانع‌ راه‌ اوست‌ بخواباند و قائد اعظمش‌ را از سر راه‌ خود بردارد. او اينك‌ كه‌ با سرپوش‌ انتخابات‌ نتوانسته‌ است‌ به‌ مقصود خود نزديك‌ شود نقشه‌ ديگري‌ فراهم‌ كرده‌ است‌، نقشه‌ تعويض‌ كارگزاران‌ حكومتي‌ آذربايجان. در طراحي‌ جديد او "عين‌ الدوله‌" معروف‌ به‌ انضمام‌ حكومت‌ زنجان‌ به‌ عنوان‌ والي‌ جديد آذربايجان‌ منصوب‌ شده‌ و دكتر امين‌ الملك‌ مرزبان‌ نيز به‌ معاونت‌ ايالت‌ انتخاب‌ شده‌ است. ترجمان‌ الدوله‌ به‌ مقام‌ پيشكار ماليه‌ و ماژور “بيورلينگ‌”و ماژور “فكل‌ كلو” سوئدي‌ نيز به‌ عنوان‌ رئيس‌ و معاون‌ نظميه‌ آذربايجان‌ گماشته‌ شده‌اند. سوئدي‌ها به‌ همراه‌ قريب‌ چهل‌ و چهار نفر مأمور ويژه‌ از تهران‌ به‌ تبريز در آمده‌اند و عين‌ الدوله‌ در ميانه‌ اقامت‌ گزيده‌ و با رعايت‌ احتياط از ورود به‌ تبريز خودداري‌ مي‌كند اما معاون‌ وي‌ امين‌ الملك‌ به‌ دستور مستقيم‌ وثوق‌ الدوله‌ وارد تبريز شده‌ است‌. نيمه‌ ماه‌ فروردين‌ سال‌ 1299 شمسي‌ است‌. روز آغازين‌ قيام‌ عليه‌ ظلم‌، استبداد و ارتجاع‌ حاكم‌ بر ايران‌. اداره‌ نظميه‌ تبريز تحت‌ رياست‌ بيورلينگ‌ سوئدي‌ در صدد دستگيري‌ يكي‌ از آزاديخواهان‌ تبريز به‌ نام‌ “ميرزا باقر”است‌ ولي‌ گروهي‌ از آزاديخواهان‌ كه‌ از چند روز قبل‌ شاهد تحركات‌ و تعرضات‌ مأموران‌ نظميه‌ بر عليه‌ آزاديخواهان‌ هستند مانع‌ كار نظميه‌ شده‌ و با استخلاص‌ ميرزا باقر وي‌ را به‌ محل‌ عمارت‌ تجدد مي‌برند. ماژور "فكل‌ كلو" معاون‌ نظميه‌ براي‌ استر داد "ميرزا باقر" محل‌ عمارت‌ تجدد را محاصره‌ كرده‌ و اقدام‌ به‌ تهديد آزاديخواهان‌ مي‌نمايد. خياباني‌ امروز به‌ همراه‌ رفقاي‌ دموكرات‌ خود در منزل‌ امير محتشم‌ است‌. وي‌ به‌ محض‌ دريافت‌ خبر خود را به‌ محل‌ عمارت‌ مي‌رساند. جمعيت‌ انبوهي‌ در ساختمان‌ تجدد گرد آمده‌اند و از يگانه‌ سنگر آزاديخواهي‌ ايران‌ محافظت‌ مي‌كنند. با مداخله‌ مصلحت‌ جويانه‌ سردار انتصار مظفر اعلم‌ رئيس‌ قشون‌ آذربايجان‌ و دستوري‌ كه‌ از طرف‌ دفتر ايالتي‌ به‌ مسيو “فكل‌ كلو” سوئدي‌ داده‌ مي‌شود حصر عمارت‌ تجدد ختم‌ و مأموران‌ نظميه‌ به‌ قرار گاه‌هاي‌ خود بر مي‌گردند، اما اجتماع‌ مردم‌ در عمارت‌ تجدد ادامه‌ دارد. قائد قيام‌ در ميان‌ شور و هلهله‌ اجتماع‌ كنندگان‌ ظاهر مي‌شود و خطابه‌ غرايي‌ به‌ زبان‌ تركي‌ براي‌ مردم‌ ايراد مي‌كند كه‌ خلاصه‌ آن‌ چنين‌ است :"به‌ عقيده‌ ما ايران‌ بهترين‌ ممالك‌ روي‌ زمين‌ است‌ زيرا وطن‌ ماست‌ و به‌ عقيده‌ ايرانيان‌ بهترين‌ ايالات‌ ايران‌ آذربايجان‌ است‌ كه‌ ما آذربايجاني‌ها در آن‌ سكونت‌ داريم‌ و به‌ عقيده‌ آذربايجاني‌ها بهترين‌ شهر اين‌ ايالت‌ تبريز است‌ و به‌ عقيده‌ امروز عصر يك‌ نفر اروپايي‌ به‌ محل‌ اجتماع‌ نخبه‌ترين‌ مردم‌ كشور حمله‌ كرد و تا وقتي‌ كه‌ سر اين‌ شخص‌ را نكوبيم‌ به‌ جاي‌ خود قرار نخواهيم‌ گرفت‌." خياباني‌ سپس‌ روي‌ به‌ آقاي‌ علي‌ اكبري‌ آگاه‌، نماينده‌ اعزامي‌ امين‌ الملك‌ معاون‌ ايالت‌ كه‌ در محل‌ تجدد حضور داشت‌ كرده‌ و به‌ او گفت” :به‌ دولت‌ اطلاع‌ بدهيد كه‌ هر گاه‌ ساكنين‌ پايتخت‌ خود را محتاج‌ بيگانگان‌ مي‌دانند و مي‌روند مستشار براي‌ اداره‌ امور خود استخدام‌ مي‌كنند و مي‌آورند ما آذربايجاني‌ها با آن‌ها هم‌ عقيده‌ نبوده‌ و خود را حقير نمي‌دانيم‌ و مستشار لازم‌ نداريم‌.” نطق‌ خياباني‌ با فرياد "ياشاسين‌ خياباني‌" درهم‌ مي‌آميزد. صبح‌ روز دوم‌ قيام‌ بازاريان‌ تبريز بازار را تعطيل‌ كرده‌ و دسته‌ دسته‌ به‌ آزاديخواهاني‌ كه‌ در عمارت‌ تجدد تجمع‌ كرده‌اند ملحق‌ مي‌شوند و با تعطيل‌ شدن‌ بازار انبوهي‌ از كوچه‌ و پس‌ كوچه‌ها و هر كوي‌ و برزن‌ تبريز به‌ سوي‌ عمارت‌ تجدد حركت‌ مي‌كنند و لحظه‌ به‌ لحظه‌ بر تعداد جمعيت‌ حاضر در عمارت‌ افزوده‌ مي‌شود. پيشواي‌ قيام‌ در حضور 20 هزار نفر جمعيت‌ حاضر شروع‌ به‌ سخنراني‌ مي‌كند :"ما مردم‌ آزاديخواه‌ كه‌ با صرف‌ خون‌هاي‌ جوانان‌ خود، مشروطه‌ و آزادي‌ تحصيل‌ كرديم‌ در زير منگنه‌ و فشار حكومت‌ خائن‌ تهران‌ مشغول‌ جان‌ كندن‌ و دست‌ و پا زدن‌ هستيم‌! امروز من‌ رسماً به‌ همه‌ جهانيان‌ اعلام‌ مي‌كنم‌ ما عليه‌ اين‌ حكومت‌ كه‌ قرارداد خانمان‌برانداز وثوق‌ الدوله‌ و انگليس‌ را منعقد كرده‌ قيام‌ كرده‌ايم‌". در اين‌ اثنا مير محمد علي‌ فشنگچي‌ كه‌ در باز داشت‌ نيروهاي‌ نظميه‌ بود و آزاد شده‌ بود وارد مي‌شود. مردم‌ از ديدن‌ مشاراليه‌ به‌ وجد آمده‌ و وي‌ را روي‌ دست‌ بلند كرده‌ چند دور مي‌گردانند. بعد هم‌ يگانه‌ فرزند سردار ملي‌ ستارخان‌ وارد تجمع‌ مي‌شود. خياباني‌ امر مي‌كند كه‌ مردم‌ احساسات‌ خود را به‌ وي‌ نشان‌ دهند. مردم‌ ايشان‌ را چند دور روي‌ دست‌ مي‌گردانند و حق‌ شناسي‌ خود را به‌ سردار ملي‌ ابراز مي‌كنند. اجتماع‌ آزاديخواهان‌ در عمارت‌ تجدد "هيئت‌ مديره‌ ويژه‌اي‌" را براي‌ اداره‌ شهر تبريز انتخاب‌ مي‌كند. هيئت‌ مديره‌ اجتماعات‌ همان‌ روز بيانيه‌اي‌ به‌ دو زبان‌ فارسي‌ و فرانسه‌ منتشر مي‌كند. در بخشي‌ از اين‌ بيانيه‌ گفته‌ شده‌” :آزاديخواهان‌ شهر تبريز به‌ واسطه‌ تمايلات‌ ارتجاعي‌ كه‌ در يك‌ سلسله‌ از اقدامات‌ ضد مشروطيت‌ حكومت‌ محلي‌ تجلي‌ مي‌نمود و در مركز ايالت‌ آذربايجان‌، با يك‌ طرز انديشه‌ بخشي‌ قطعيت‌ گرفته‌ بود، به‌ هيجان‌ آمده‌، با قصد اعتراض‌ و پرو تست‌ شديد و متين‌ قيام‌ نموده‌اند... در دو كلمه‌ پروگرام‌ آزاديخواهان‌ عبارت‌ از اين‌ است‌: برقرار داشتن‌ آسايش‌ عمومي‌، از قوه‌ به‌ فعل‌ آوردن‌ رژيم‌ مشروطيت‌". قائد قيام‌ در اجراي‌ تصميمات‌"هيئت‌ مديره‌ اجتماعات‌" و در پاسخ‌ به‌ گستاخي‌ و جسارت‌ فرماندهان‌ سوئدي‌ نظميه‌ تبريز دو نفر نماينده‌ خود شادروانان‌ "بادامچي‌"و “گنجه‌اي‌” را به‌ سوي‌ امين‌ الملك‌ معاون‌ ايالت‌ گسيل‌ مي‌دارد. پيام‌ خياباني‌ چنين‌ است‌: "از شما مي‌خواهيم‌ دستور بفرمائيد افسران‌ سوئدي‌ از شهر تبريز خارج‌ شده‌ و نظميه‌ را كمافي‌السابق‌ تحويل‌ سردار مكرم‌ كه‌ از افسران‌ قزاقخانه‌ تبريز است‌ بدهند." در پي‌ اين‌ اخطار رئيس‌ و معاون‌ سوئدي‌ نظميه‌ آذربايجان‌ به‌ همراه‌ چهل‌ و چهار نفر از مأموران‌ همراه‌ خود با عجله‌ تبريز را ترك‌ نموده‌ و راهي‌ تهران‌ مي‌شوند. در پي‌ اين‌ اقدام‌ افراد نظميه‌ تبريز كه‌ امور آن‌ موقتا" به‌ سردار مكرم‌ تفويض‌ شده‌ است‌ وارد عمارت‌ تجدد شده‌ و اسلحه‌هاي‌ خود را زمين‌ گذاشته‌ به‌ اجتماع‌ آزاديخواهان‌ ملحق‌ مي‌شوند. " هيئت‌ مديره‌ اجتماعات‌" ضمن‌ استقبال‌ از اين‌ اقدام‌ نظميه‌ و با پرداخت‌ حقوق‌ معوقه‌ آن‌ها از ايشان‌ مي‌خواهد كه‌ مجددا" به‌ كلانتري‌هاي‌ خود بازگشته‌ و مشغول‌ انجام‌ وظيفه‌ شوند و اين‌ دستور پذيرفته‌ مي‌شود. روز سوم‌ قيام‌ خياباني‌ در طي‌ نطقي‌ چنين‌ مي‌گويد: "رئيس‌ نظميه سردار مكرم مورد اطمينان‌ ما است‌. بنابراين‌ برويد بازارها و دكاكين‌ خود را باز كنيد و چون‌ قيام‌ كرده‌ايم‌ همه‌ روزه‌ براي‌ اخذ نتيجه‌ در اينجا حضور به‌ هم‌ رسانيد." خياباني‌ طي‌ پيام‌ ديگري‌ از عين‌ الدوله‌ كه‌ اينك‌ در باسمنج‌ واقع‌ در دو فرسخي‌ تبريز منتظر نشسته‌ است‌ مي‌خواهد با قبول‌ شرايط هشتگانه‌ فرقه‌ دموكرات‌ براي‌ تصدي‌ و انجام‌ وظايف‌ واليگري‌ وارد تبريز شود. شاهزاده‌ عين‌ الدوله‌ با قبول‌ تمامي‌ شرايط و تعهد بر اجراي‌ آن‌ وارد تبريز مي‌شود. يكي‌ از شرايطي‌ كه‌ عين‌ الدوله‌ ملزم‌ به‌ اجراي‌ آن‌ شده‌ بود اين‌ است‌ كه‌ "عين‌ الدوله‌ هيچ‌ كاري‌ را نبايد بدون‌ موافقت‌ جمعيت‌ تجدد (فرقه‌ دموكرات‌) انجام‌ بدهد."خياباني‌ نزديك‌ به‌ شش‌ ماه‌ ضمن‌ اداره‌ امور آذربايجان‌ تقريبا" هر روز در صحن‌ عمارت‌ تجدد براي‌ تنوير افكار عمومي‌ مردم‌ آذربايجان‌ و ايجاد يك‌ تحول‌ و انقلاب‌ عميق‌ فكري‌ در اذهان‌ توده‌هاي‌ ملت‌ ايران‌ سخنراني‌ مي‌كند.

متن‌ سخنراني‌هاي‌ خياباني‌ و نطق‌هاي‌ فيلسوفانه‌ وي‌ از مهم‌ترين‌ نطق‌هاي‌ تاريخي‌ سرزمين‌ ايران‌ است‌. وي‌ در نطق‌هاي‌ خود مرام‌ و مقصود اساسي‌ فرقه‌ دموكرات‌ آذربايجان‌ را روشن‌ كرده‌ و درس‌هاي‌ گرانبهايي‌ به‌ آيندگان‌ داده‌ است‌. براي‌ پيگيري‌ حوادث‌ تاريخي‌ بعد از آغاز قيام‌ تا روز سركوبي‌ ناجوانمردانه‌ آن‌ گزيده‌اي‌ از سخنان‌ هميشه‌ يادگار پيشواي‌ تجدد و آزاديخواهي‌ ايران‌ را مرور مي‌كنيم‌:

دوشنبه‌ 30 فروردين‌ ماه‌ 1299: "دست‌ آهنين‌ ملت‌ است‌ كه‌ بعد از اين‌ در بالاي‌ سر دولت‌ خواهد بود!"
پنجشنبه‌ 2 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "قيام‌ تبريز مدلل‌ خواهد داشت‌ كه‌ در ايران‌ يك‌ افكار عمومي‌، يك‌ اراده‌ ملي‌ نيز وجود دارد."
دوشنبه‌ 13 ارديبهشت‌ماه‌ 1299:"در مقايسه‌ آزادي‌ و مساوات‌، بعضي‌ حق‌ تقدم‌ را به‌ مساوات‌ داده‌ و برخي‌ آزادي‌ را مقدم‌ بر همه‌ چيز گرفته‌اند. در ايران‌ حق‌ تقدم‌ و فضيلت‌ را بايد هميشه‌ به‌ آزادي‌ بدهيم‌."
سه‌ شنبه‌ 14 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "در نظريات‌، اراده‌ ملت‌، ما فوق‌ تمام‌ قوه‌هاي‌ بشري‌ است‌. اراده‌ ملت‌ به‌ هر چه‌ تعلق‌ بگيرد، همان‌ چيز مقدس‌ و محترم‌ است‌، ولي‌ بايد اراده‌ حائز وجدان‌ باشد."
سه‌ شنبه‌ 14 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: (خطاب‌ به‌ مادران‌، همسران‌ و خواهران‌ شهداي‌ راه‌ آزادي‌): "شما، اي‌ مادران‌ و خواهراني‌ كه‌ هنوز رخت‌ ماتم‌ سياه‌ آن‌ قهرمانان‌ نامدار را در برداريد. كنار گذاريد آن‌ يأس‌ و ماتم‌ را. مردگان‌ شما بيهوده‌ نمرده‌اند، شهيدان‌ شما از ميان‌ اين‌ جماعت‌ نابود و ناپديد نشده‌اند. مي‌بينيد كه‌ آنان‌ در قلوب‌ ما يك‌ مقام‌ بلند و ارجمندي‌ را حائز گشته‌اند و الي‌الابد زنده‌ خواهند بود."
پنج‌ شنبه‌ 16 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "آزادي‌ كه‌ اين‌ قيام‌ مي‌خواهد حكمفرما سازد، منحصر به‌ تبريز و ايالت‌ آزاديستان‌ (آذربايجان‌) نخواهد بود. اين‌ قيام‌ طالب‌ آزادي‌ تمام‌ ايران‌ است‌."
جمعه‌ 17 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "ما همه‌ عاشقان‌ آزادي‌ هستيم‌، حالا براي‌ اينكه‌ شعله‌، عشق‌ و محبت‌ در سينه‌هايمان‌ فروزان‌ گردد، كافي‌ است‌ پرده‌ها را برداشته‌ معشوقه‌ مشترك‌ را به‌ ما نشان‌ بدهند; آن‌ معشوقه‌ روح نواز و دلچسب‌ عبارت‌ از آزادي‌ است‌."
شنبه‌ 18 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: (خطاب‌ به‌ پرچم‌ سه‌ رنگ‌ ايران‌): "رنگ‌ سرخ‌ پس‌ از ظهور انقلاب‌ به‌ دو رنگ‌ اولي‌ سفيد و سبز افزوده‌ شد. اي‌ علامت‌ مشروطه‌! اي‌ ناموس‌ اعظم‌! بايد تو براي‌ هميشه‌ محفوظ بماني‌، اي‌ علامت‌ آزادي‌! اي‌ آزادي‌ ايران‌، بعد از اين‌ بهتر از سابق‌ در محافظت‌ تو جان‌ سپاري‌ خواهند كرد. تورا از دستبرد عوامل‌ ارتجاعي‌ و استبداد صيانت‌ خواهند نمود. بعد از اين‌ آزاديخواهان‌ ايران‌ فراموش‌ نخواهند كرد كه‌ در راه‌ توجه‌ قرباني‌ها و چه‌ فلاكت‌هايي‌ را متحمل‌ شده‌اند، رنگ‌ سرخ‌ تو، رنگ‌ سرخ‌ خون‌ جواناني‌ را كه‌ براي‌ تامين‌ پيروزي‌ تو، به‌ افتخار شهادت‌ نائل‌ گرديده‌اند به‌ يادشان‌ خواهد آورد."
يكشنبه‌ 19 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "اجداد ما عدل‌ نوشيرواني‌ را ما فوق‌ همه‌ تمنيات‌ خود مي‌گرفتند اما امروز ما فرزندان‌ آنان‌، يك‌ عدالت‌ نوشيرواني‌ را عين‌ استبداد مي‌خوانيم‌."
يك‌ شنبه‌ 19 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "يك‌ قوه‌اي‌ موجود است‌ كه‌ مي‌خواهد ملت‌ را در تاريكي‌هاي‌ جهالت‌ براي‌ هميشه‌ نگهدارد. درهاي‌ مدارس‌ را نيز نمي‌خواهند بر روي‌ فرزندان‌ ملت‌ بازنمايند. تعليمات‌ اجباري‌ يكي‌ از مواد اساسي‌ مرامنامه‌ ما است‌ و تقريبا" جنبه‌ قانوني‌ و رسميت‌ نيز به‌ اين‌ ماده‌ داده‌ايم‌ ولي‌ از دوازده‌ سال‌ به‌ اين‌ طرف‌ قدمي‌ در اين‌ راه‌ برداشته‌ نشده‌ و يكسره‌ با مماطله‌ و مسامحه‌ گذرانيده‌اند."
يكشنبه‌ 19 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "مقصود اين‌ قيام‌ نظارت‌ بر اعمال‌ مستخدمين‌ ملت‌ و تامين‌ آتيه‌ است‌. اين‌ نظارت‌ تكليف‌ ماست‌، زيرا نبايد به‌ زمانه‌ خودمان‌ عاق‌ شويم‌. نبايد چنانكه‌ تا امروز بوده‌ايم‌، از غافله‌ تكامل‌ پيماي‌ بشريت‌ فرسنگ‌ها دور بمانيم‌."
دوشنبه‌ 20 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "ما امروز مرام‌ و مقاصدي‌ داريم‌ كه‌ در نظر بعضي‌ها مفرط و غلو آميز جلوه‌ مي‌دهد. ولي‌ بدانيد كه‌ روزي‌ خواهد آمد، در يك‌ آتيه‌ خيلي‌ نزديك‌ هر گاه‌ همين‌ مرام‌ و مقاصد امروزي‌ را پيشنهاد نمايند آن‌ها را به‌ درجه‌اي‌ كهنه‌ و ناقص‌ خواهيد يافت‌ كه‌ مرگ‌ را بر قبول‌ آن‌ ترجيح‌ خواهيد داد."
دوشنبه‌ 20 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "بايد عقلا و دانشمندان‌، شما را از قيودات‌ گذشته‌ كهنه‌ كار نجات‌ بخشند، يك‌ حال‌ حاضر فعال‌ و مرتب‌ و تجدد براي‌ شما تهيه‌ نمايند و شما را براي‌ يك‌ فرداي‌ خوشبخت‌ و با حيثيت‌ آماده‌ و حاضر كنند. ما با اين‌ آرزو و با اين‌ عزم‌ است‌ كه‌ كار مي‌كنيم‌، حالا تصور نماييد مخالفين‌ ما در چه‌ صدد برآمده‌اند. آن‌ها وضعيت‌ حاضري‌ را نيز براي‌ شما زياد مي‌شمردند و مي‌خواستند شما را به‌ ايام‌ وحشيگري‌ و بربريت‌ قرون‌ وسطي‌ عودت‌ دهند. آن‌ها مرتجع‌ و كهنه‌پرست‌ بودند و هستند."
سه‌شنبه‌ 21 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "ما مي‌خواهيم‌ ساعت‌ ايراني‌ هم‌ همراه‌ ساعت‌هاي‌ ديگري‌ در حركت‌ باشد، وقتي‌ كه‌ ساعات‌ عالم‌ وقت‌ ظهر را مي‌زنند ساعت‌ ايراني‌ نصب‌ شب‌ را نشان‌ ندهد!"
جمعه‌ 24 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "قدرت‌ و قوت‌ از خصائص‌ اكثريت‌ است‌. در ايران‌ آزاديخواهان‌ و در ميان‌ آزاديخواهان‌ دموكرات‌ها حائز اكثريت‌ مي‌باشند. تاكنون‌ هيچ‌ ديده‌ نشده‌ است‌ كه‌ آزاديخواهان‌ از استبداديان‌ شكست‌ بخورند. مگر اينكه‌ براي‌ اشكال‌ تراشي‌ در پيش‌ ترقيات‌ آزاديخواهان‌، مستبدين‌ متوسل‌ به‌ دامن‌ خارجه‌ شده‌اند. قشون‌هاي‌ بيگانه‌ را دعوت‌ به‌ مداخله‌ مملكت‌ كرده‌اند."
جمعه‌ 24 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "قبل‌ از اين‌ قيام‌، سياست‌ ظلم‌ و بيداد در سر تا سر مملكت‌ حكمران‌ بود. قيام‌، شما را با يك‌ سياست‌ آزادي‌ و حاكميت‌ ملي‌ آشنا ساخت‌. در بالاي‌ هر دو سياست‌ "آزادي‌ عقيده‌" حاكم‌ است‌."
شنبه‌ 25 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "ما مي‌خواهيم‌ دمكراسي‌ ايران‌، با آن‌ ديسيپلين‌ اختياري‌ و مدني‌ كه‌ يكي‌ از عوامل‌ مدنيت‌ است‌ آشنا گشته‌، به‌ آزادي‌ حقيقي‌ و عملي‌ نائل‌ گردد. ما اولاد قرن‌ و حاضريم‌. عاق‌ قرن‌ خون‌ نخواهيم‌ شد. ما بر ضد حكومت‌ ارتجاعي‌ و استبدادي‌ قيام‌ كرده‌ايم‌ نه‌ بر ضد قرن‌ و زمان‌ خود! هرگاه‌ عزم‌ و اراده‌ ما متين‌ و فعاليت‌ و مجاهدت‌ ما مستقيم‌ و ثابت‌ باشد خواهيم‌ توانست‌ فرزند حقيقي‌ قرن‌ خودمان‌ بشويم‌. آزاديستان‌ (آذربايجان‌) مصمم‌ است‌ بر اين‌ كه‌ به‌ محاسبات‌ تهران‌ رسيدگي‌ نمايد. اين‌ همه‌ پول‌ كه‌ استقراض‌ مي‌شود ما مي‌خواهيم‌ بدانيم‌ در چه‌ مواردي‌ به‌ مصرف‌ مي‌رسد؟"
دوشنبه‌ 27 ارديبهشت‌ماه‌ 1299: "در عقيده‌ ما مردن‌ در راه‌ يك‌ امل‌ بزرگ‌ عين‌ موفقيت‌ است‌."
شب‌ دوشنبه‌ 3 خردادماه‌ 1299: "مصادف‌ با ماه‌ رمضان‌ است‌ و سخنراني‌ها بعد از مراسم‌ افطار صورت‌ مي‌گيرد): "دموكراسي‌ را سر مي‌برند، به‌ انواع‌ بليات‌ گرفتار مي‌نمايند، او را به‌ طرف‌ يك‌ مرگ‌ محقق‌ سوق‌ مي‌دهند و ايشان‌ هيات‌ حاكمه‌ تهران‌باز مي‌گويند: "ما آزاديم‌!" مملكت‌ را مي‌فروشند و اين‌ هرگز مانع‌ نمي‌شود كه‌ ايشان‌ بگويند: "ما آزاديم‌!"
شب‌ سه‌شنبه‌ 4 خردادماه‌ 1299: "مردم‌ بي‌حس‌ و بي‌صداي‌ تهران‌ مرده‌ هستند... نمي‌گويند شاه‌ كجا مي‌رود! نمي‌پرسند چرا مي‌رود؟ داد نمي‌زنند كه‌ خزانه‌ مفلس‌ ملت‌ مستأصل‌، كه‌ صد هزارها از افراد سيه‌ روزگار آن‌ در اسفل‌ السافلين‌ با مرگ‌ دست‌ به‌ گريبان‌ مي‌شوند، براي‌ چه‌ شاه‌ در مسافرت‌هاي‌ فرنگ‌ به‌ خرج‌ مي‌رساند؟... ما زنده‌ايم‌ و روح‌ زنده‌ ما آن‌ مردگان‌ را نيز دعوت‌ به‌ حيات‌ خواهد نمود كه‌ امروز در سراسر ايران‌ مشغول‌ خواب‌ نازند."
شب‌ چهارشنبه‌ 5 خردادماه‌ 1299: "ديگر نبايد فلان‌ الدوله‌ها و فلان‌ السلطنه‌ها رشته‌ مقدرات‌ آزادي‌ را در دست‌ خود داشته‌ باشند... من‌ در پيش‌ رفقاي‌ فرقه‌ خودم‌ و آزايخواهان‌ مسئول‌ هستم‌، نسبت‌ به‌ ملت‌، به‌ دموكراسي‌ ايران‌ مسئوليت‌ دارم‌. مصمم‌ هستيم‌ از تبريز شروع‌ كرده‌ آزاديستان‌ (آذربايجان‌) را و پس‌ تمام‌ ايران‌ را بر يك‌ حكومت‌ ملي‌ و آزاد نائل‌ سازيم‌. تصميم‌ ما لايتغير است‌: ما يا خواهيم‌ مرد، يا اين‌ كار از پيش‌ خواهد رفت‌..."
شب‌ جمعه‌ 7 خردادماه‌ 1299: "در مسلك‌ ما ايران‌ مال‌ ايرانيان‌ است‌، يعني‌ ايران‌ دموكراتيك‌ مال‌ دموكراسي‌ ايران‌ است‌، هر خارجي‌ كه‌ بخواهد وارد اين‌ مملكت‌ شده‌ دموكراسي‌ آن‌ را در زنجيره‌هاي‌ اسارت‌ گرفتار سازد ما را در پيش‌ خودش‌ خواهد يافت‌."
شب‌ يك‌شنبه‌ 9 خردادماه‌ 1299: "اين‌ قيام‌ شما يك‌ اجتماع‌ متعارفي‌ براي‌ گفتن‌ و شنيدن‌ و برخاستن‌ و دست‌ زدن‌ نيست‌، مكرر گفته‌ايم‌ اين‌ قيام‌ مي‌خواهد رژيم‌ مملكت‌ ايران‌ را تغيير بدهد. در اوايل‌ انقلابات‌ ايران‌، محمد علي‌ها رفتند و به‌ جاي‌ آنان‌ ناصرالملك‌ها آمدند. ولي‌ اين‌ قيام‌ اخير يا مبدل‌ به‌ يك‌ قتال‌ عمومي‌ آزاديخواهان‌ خواهد شد و يا ايران‌ را تجديد خواهد نمود... قيام‌ ما براي‌ تامين‌ استقلال‌ و آزادي‌ است‌ و مي‌خواهيم‌ قانون‌ اساسي‌ را محترم‌ و محفوظ نگاه‌ داريم‌. مسافرت‌ شاه‌، اسرافات‌ ماليه‌، اقداماتي‌ كه‌ بدون‌ رضايت‌ ملت‌ و بدون‌ مراجعه‌ به‌ راي‌ و صوابديد ملت‌ معمول‌ مي‌شوند بر ضد قانون‌ اساسي‌ است‌."
شب‌ سه‌شنبه‌ 11 خردادماه‌ 1299: (در ستايش‌ از جانفشاني‌ها و فداكاريهاي‌ ستارخان‌): "خوب‌ به‌ ياد دارم‌; سردار ملي‌ آن‌ قهرمان‌ گرامي‌ ما كه‌ مي‌دانيد چگونه‌ جان‌ خود را فدا نمود و چگونه‌ زماني‌ كه‌ موفقيت‌ مستبدين‌ داشت‌ به‌ اوج‌ كمال‌ مي‌رسيد، يكه‌ و تنها، بدون‌ هيچ‌ پروا، خود را به‌ ميدان‌ انداخت‌، چگونه‌ خون‌ او به‌ جوش‌ و خروش‌ آمد، تفنگ‌ خود را برداشت‌ و به‌ راه‌ افتاد. اول‌، پنج‌، شش‌ نفر، سپس‌ يك‌ ملت‌ بر جهاد او اقتدا نمود، چگونه‌ با يك‌ مرگ‌ رو به‌ رو شد، نترسيد، نمرد و موفقيت‌ يافت‌، بلي‌ خوب‌ در ياد دارم‌ كه‌ مدتي‌ ملتيان‌ براي‌ رسانيدن‌ مخارج‌ مجاهدين‌ وجوه‌ كافي‌ نداشتند، ستارخان‌ يك‌ مبلغي‌ را كه‌ دارائي‌ شخصي‌ خودش‌ بود، آورده‌ در سنگرها، در ميان‌ مجاهدين‌ قسمت‌ كرد. آن‌ چند هزار تومان‌، كه‌ يگانه‌ ثروت‌ آن‌ سردار نامي‌ بود، در نظر او چندان‌ اهميت‌ جلوه‌ نداد كه‌ يك‌ لحظه‌ در بذل‌ و توزيع‌ آن‌ ترديد روا بداند و آن‌ فرزند غيور آزاديستان‌، بعد از آن‌ كه‌ جان‌ خود را فدا كرده‌ بود، پول‌ خود را هم‌ داد، آن‌ همه‌ موفقيت‌ و شان‌ و شرف‌ را، او از اين‌ راه‌ تحصيل‌ نمود."
شب‌ سه‌شنبه‌ 24 خردادماه‌ 1299: "شما بيائيد اراده‌ كنيد كه‌ ايران‌ مال‌ ايرانيان‌ است‌ و آنگاه‌ ببينيد هيچ‌ يك‌ قوه‌ گستاخ‌ و حد ناشناس‌ پيدا مي‌شود كه‌ به‌ خاك‌ ايران‌ تجاوز نمايد؟ اين‌ قيام‌ اين‌ اراده‌ را كرده‌، تصميم‌ گرفته‌ است‌ كه‌ ايران‌ را خلاص‌ كند."
عصر روز دوشنبه‌ 31 خردادماه‌ 1299: "محافظه‌ كاري‌ مانع‌ ترقي‌ است‌، هر ملت‌ مترقي‌ بايد بر ضد محافظه‌ كاري‌ باشد. اولين‌ وسيله‌ ترقي‌ روح‌ تجدد است‌. يك‌ ملت‌ زنده‌ و بيدار و هوشيار بايستي‌ هميشه‌ به‌ سوي‌ تجدد و اصول‌ جديده‌ رهسپار گردد."
روز دوشنبه‌ 6 تيرماه‌ 1299: "ايالت‌ آزاديستان‌ (آذربايجان‌) نسبت‌ به‌ ساير ايالات‌ ايران‌، مانند برادر ارشدي‌ است‌ نسبت‌ به‌ برادران‌ رشيد. و ما مي‌توانيم‌ از چند حيث‌ حق‌ تقدم‌ بر سايرين‌ را دارا باشيم‌."
يكشنبه‌ 19 تيرماه‌ 1299: "شعار ما اين‌ است‌ كه‌: ما ايراني‌ هستيم‌."
دوشنبه‌ اول‌ شهريورماه‌ 1299: "آنان‌ كه‌ شب‌ و روز با مفكوره‌ آزادي‌ مشغول‌ راز و نيازند، آنان‌ كه‌ به‌ ما گفته‌اند: >يا بايد با شرف‌ و ناموس‌ به‌ آمال‌ و آرزوهاي‌ شرافتمندانه‌ خود نائل‌ شويم‌ و يا بميريم‌، در موقع‌ لزوم‌ خواهند مرد ولي‌ بي‌شرف‌ نخواهند زيست‌."
يك‌ شنبه‌ 21 شهريورماه‌ 1299: "مخبر السلطنه‌ هدايت‌ به‌ دليل‌ استيصال‌ عين‌ الدوله‌ در قبال‌ قيام‌ خياباني‌ چندي‌ است‌ كه‌ به‌ عنوان‌ والي‌ جديد ايالت‌ آذربايجان‌ منصوب‌ شده‌ است‌. طرح‌ كودتايي‌ عليه‌ قائد قيام‌ طراحي‌ و اجرا شده‌ است‌. كودتاگران‌ با كوك‌ كردن‌ امير ارشد در قره‌ داغ‌ موجبات‌ ناامني‌ آن‌ خطه‌ را فراهم‌ كرده‌ و قواي‌ قيام‌ براي‌ ختم‌ غائله‌ از 24 مردادماه‌ در آنجا بسر مي‌برند. نيروي‌ نظامي‌ اندكي‌ در تبريز باقي‌ مانده‌ است‌. عوامل‌ كودتا عبارتند از: مخبر السلطنه‌ والي‌ ايالت‌، سرتيپ‌ اسماعيل‌خان‌ فضلي‌ سركرده‌ ايراني‌ قزاقخانه‌ تبريز، ظفرالدوله‌ (حسن‌ مقدم‌) از رؤساي‌ ديگر قزاقخانه‌ تبريز; "مستيج‌" سركرده‌ روسي‌ و فرمانده‌ ارشد قزاقخانه‌ تبريز، مير حسن‌خان‌ هاشمي‌ (سرتيپ‌ هاشمي‌) داماد سالار ملي‌ رئيس‌ قواي‌ ژاندارمري‌ قيام‌ كه‌ خود را به‌ عوامل‌ كودتا فروخته‌ است‌. كودتاگران‌ به‌ عمارت‌ عالي‌ قاپو محل‌ تمركز كانون‌ حكومت‌ ملي‌ حمله‌ور شده‌ و آنجا را تسخير كرده‌اند. خانه‌ شيخ‌ محمد خياباني‌ تاراج‌ شده‌ و ايشان‌ به‌ خانه‌ شادروان‌ حاج‌ شيخ‌ حسنعلي‌ ميانجي‌ پناهنده‌ شده‌ است‌. شيخ‌ حسنعلي‌ از قائد قيام‌ تقاضاي‌ مي‌كند كه‌ اجازه‌ دهد او به‌ نزد مخبر السلطنه‌ رفته‌ و براي‌ او تامين‌ بگيرد. شيخ‌ محمد خياباني‌ از اين‌ پيشنهاد ميانجي‌ برافروخته‌ شده‌ و با صداي‌ رسائي‌ مي‌گويد): >جناب‌ حاج‌ شيخ‌! پدر بزرگوار!من‌ كشته‌ شدن‌ را به‌ تسليم‌ ترجيح‌ مي‌دهم‌ و من‌ پيش‌ دشمن‌ زانو بر زمين‌ نمي‌زنم‌، من‌ فرزند انقلاب‌ مشروطيت‌ ايرانم‌، من‌ از اعقاب‌ بابك‌ خرم‌ دين‌ هستم‌ كه‌ در نزد خليفه‌ عرب‌ آن‌ چنان‌ رشادت‌ و عظيمت‌ از خود بروز داده‌. و اگر تصور مي‌فرمائيد بودن‌ من‌ در اينجا مزاحمتي‌ براي‌ شما و خانواده‌ شما توليد خواهد كرد بلا درنگ‌ خارج‌ مي‌شوم‌."

قائد قيام‌ اين‌ را گفت‌ و برخاست‌. حاج‌ شيخ‌ حسنعلي‌ ميانجي‌ فورا" برخاسته‌ و او را در آغوش‌ كشيد و تحسينش‌ گفت‌. زمان‌ و زمانه‌ به‌ پايان‌ عمر گرانبهاي‌ پيشواي‌ تجدد و آزاديخواهي‌ ايران‌ نزديك‌ مي‌شوند. خياباني‌ قول‌ داده‌ است‌ كه‌ در خانه‌ حاج‌ شيخ‌ حسنعلي‌ ميانجي‌ دست‌ به‌ تفنگ‌ نبرد.
دوشنبه‌ 22 شهريور ماه‌ 1299: روز افول‌ ستاره‌ درخشان‌ آزادي‌ ايران‌ و روز بسته‌ شدن‌ دفتر قيام‌ دموكراتيك‌ آذربايجان‌ است‌. نيروهاي‌ كودتاگر به‌ رهبري‌ اسماعيل‌ قزاق‌ وارد خانه‌ حاج‌ شيخ‌ حسنعلي‌ ميانجي‌ شده‌اند. خياباني‌ در حالي‌ كه‌ با پيراهن‌ و زير شلواري‌ است‌ به‌ احترام‌ قولي‌ كه‌ به‌ ميانجي‌ داده‌ است‌ دست‌ به‌ تفنگ‌ نمي‌برد و ابداً تير اندازي‌ نمي‌كند. اما نيروهاي‌ كودتاگر پيشواي‌ آزادي‌ خواهي‌ را به‌ گلوله‌ مي‌بندند. اسماعيل‌ قزاق‌ پيكر خونين‌ و تير خورده‌ شيخ‌ را آماج‌ قداره‌ خود قرار داده‌ است‌. جسد خون‌ آلود شيخ‌ را بروي‌ نردباني‌ كوچكي‌ انداخته‌ و براي‌ عرض‌ مژده‌ باد به‌ مقر فرمانفرمائي‌ مخبر السلطنه‌ مي‌برند. امروز روز به‌ مسلخ‌ كشيده‌ شدن‌ آزادي‌ در ايران‌ است‌. تاريخ‌ ايران‌ همواره‌ ياد و نام‌ اين‌ روحاني‌ آزاده‌ را به‌ منزله‌ سمبل‌ شرف‌ و غيرت‌ آذربايجاني‌ گرامي‌ خواهد داشت‌..

در نوشتن‌ اين‌ مقاله‌ از كتاب‌ بسيار گرانقدر آقاي‌ علي‌ آذري‌ "قيام‌ شيخ‌ محمد خياباني‌" به‌ عنوان‌ منبع‌ اصلي‌ استفاده‌ شده‌ است‌.

Sunday, April 30, 2006



نشريه " آذربايجان جزو لاينفک ايران "
( ناشر : فرقه دموکرات ايران )

"Azerbaijan Joz'-e La- Yanfak-e Iran"
(Nasher-e: Ferqehe-ye Demokrat-e Iran)

"Azerbaijan, an Inseparable Part of Iran"
(Organ: the Democrat Party of Iran)




روزنامه " آذربايجان جزو لاينفک ايران " بمثابه ی " نخستين نشريه ايرانيان مقيم قفقاز " 1 به روز يکشنبه 27 ربيع الاخر 1336 هجری قمری مطابق 28 ژانويه 1918 ميلادی عمدتاً به زبان آذربايجانی و برخی مقالات آن به فارسی در شهر باکو( اکنون پايتخت جمهوری آذربايجان ) به نشر آغاز کردو در زيرسر لوحه آن درج گرديده بود که روزنامه به مثابه ی " نشريه سياسی، ادبی، اجتماعی متعلق به مسلمانان در حال حاضر هفته دو بار نشر می شود "
روزنامه " آذربايجان جزولاينفک ايران " در همه شماره های خويش به خط درشت خود را " ناشر : فرقه دموکرات ايران " معرفی می نمايد. اما در واقعيت امر روزنامه ارگان شاخه ای ( کميته ) باکو حزب دموکرات ايران بود، که اساس آن در سال 1914 ميلادی يعنی در نخستين سال جنگ جهانی اول گذاشته شده بود و پس از انقلاب فوريه 1917 ميلادی و فروپاشی روسيه تزاری امکان فعاليت يافت.
" فرقه دموکرات ايران با ايدولوژی دموکراسی اجتماعی اش، راديکال ترين دسته های سياسی بشمار ميرفت. . . .
. . . تشکيلات آن بر پايه احزاب سوسيال دموکرات يا « عاميون اجتماعيون » بنا گرديده بود. " 2
در حرف " ن " سرلوحه روزنامه " آذربايجان " جمله ای " جزولاينفک ايران "، نوشته شده بود که از يکسوتاکيدی است برمهر وعلاقه ايرانيان مقيم قفقاز بر يکپارچکی ايران و از سوی ديگر واکنشی بود در برابر تحريکات پان ترکيستی در قفقاز. به نظر بسياری از مهاجران ايرانی يکی از اهداف آن تحريکات زير سوال بردن تماميت ارضی ايران بود.
براساس پژوهش های پرفسور تورج اتابکی تحريکات پان ترکيستی در باکو بطور اخص از سال 1908 ميلادی شکل گرفت. در اين سال ترک های جوان دراستانبول به قدرت رسيدند و گرايشات ترک گرايانه را در دل امپراطوری عثمانی جانشين انديشه ای غالب اتحاد اسلام کرديد.
دولت عثمانی که به سود آلمان و بر ضد انگليس وارد جنگ جهانی اول شده بود، در ظاهر امر با استفاده از حربه ای پان اسلاميزم و صدور" فتوا "تلاش می کرد که مسلمان های هند، ايران، افغانستان، قفقاز و آسيای ميانه را بر ضد انگليس و روسيه بشوراند، اما هدف نهايی عثمانی ها چيرگی بر حوزه نفتی باکو و همچنين قسمت های شمالی ايران جهت راه يابی به آسيای ميانه و افغانستان بود، . . .3
در سال 1911 در شهر باکو حزب مساوات تاسيس گرديد.4 تاسيس حزب مساوات که مورد حمايت ترکان عثمانی بود، باعث تمرکز فعاليت ناسيوناليست های قفقاز گرديد . . . و واژه " ملت " جانشين " امت " و " پان تورکيسم " جايگزين " پان اسلاميزم " گرديد. در سال 1917 حزب مساوات با حزب فدراليست های ترک متحد شدند که هدف شان متحد کردن ترک زبانان در سايه قدرت دولت ترکيه بود. در اين راستا آن ها در 28 مه 1918 دولتی را تشکيل دادند و آن را در سايه حمايت لشکريان ترک در باکو مستقر گردند و حکومت " مساواتی ها "تا 28 اوريل سال 1920 ادامه يافت.5
بايد خاطر نشان ساخت که در اوخر دهه دوم قرن بيستم در " باکو و حومه ای آن دست کم پنجاه هزار " 6 مهاجر ايرانی که اکثراً آذربايجانی های ايرانی يا ترک زبان های شمال ايران بودند، زندگی ميگردند. احزاب و گروه های سياسی مختلف در بين آن ها اعم از دموکرات ها، پان اسلاميست ها و پان ترکيست ها، . . . فعاليت داشتند.
درچنين اوضاع و احوال تحريکات پان ترکيستی وطرح مساله " استقلال آذربايجان " ايران نگرانی ها و واکنش های را در بين مهاجران ايرانی مقيم قفقازبوجود آوردو قبل از همه شاخه باکو حزب دموکرات ايران بر ضد تحريکات " مساواتی ها " که آن را توطئه پان ترکيستی برای خدشه دار ساختن تماميت ارضی و حاکميت ايران می دانستند، واکنش نشان داد ودر اين راستا روزنامه دو زبانه " آذربايجان جزولاينفک ايران " را در باکو نشر کردند.
در اين رابطه ف. علی قلی زاده، از ايرانيان عشق آباد و مديرمسئول روزنامه ای " آذربايجان جزو لاينفک ايران " در شماره دوم روزنامه مورخ 3 جمادی الاول 1336 هجری قمری مطابق 2 فوريه 1918 ميلادی طی مقاله بلند از جمله می نويسد : " . . . چنان که روشن است قسمت های از قفقاز از آذربايجان جدا گرديده، فرقه نيرومندی از مسلمانان قفقاز ايجادشده و آرزوی « مختاريت آذربايجان » را دارند . . . اين مختاريت . . . موجب سروصدا های گرديده که گويا در تبريز حزبی بوجود آمده که هدف اصلی اش جدا ساختن آذربايجان از ايران و تشکيل ديرکتور جداگانه به قصد اداره جداگانه آن جا و الخ . . . "
روزنامه در رد اين سرو صد ها ابتدا " مکتوب نمره 77 19 قوس 1336 " ( 9 ژانويه 1918 ميلادی ) " کميته ايالتی آذربايجان فرقه دموکرت ايران" را در رابطه با همين مساله در ادامه سرمقاله در همان شماره نشرمی کند که در آن آمده است : " . . . که فرقه در کنفرانس ايالتی خود با آواز رسا اعلام کرد که « آذربايجان جزولاينفک ايران است، آذربايجان عضو مهم خانواده ايران خواهد بود . . .
البته غايه آذربايجانی ها اعمارايرانی است آزاد، مستقل، متحد و مقتتدر . . . تا دنيا دنياست پرچم شير و خورشيد نشان در آذربايجان در اهتزاز است . . . »
سرمقاله در پايان بار دگر تاکيد می کند که " آذربايجان روح ايران است، همان طوريکه بدن بدون روح نمی تواند زنده بماند، روح بدون بدن نيز کاری را پيش برده نمی تواند. . . .
آذربايجانی ملت . . .مهمان نواز است ليکن وقتی. . . هرکسی بخواهد آن ها را از ايران جدا کند، به دشمنی جدی در مقابل او تبديل می گردند و او را از کرده اش پيشمان می کنند. . . . "
مرام نشراتی روزنامه " آذربايجان جزولاينفک ايران " در نخستين شماره آندر طی سرمقاله از جانب " هئيت تحرير" زير عنوان " مسلکمز! " ( مسلک ما ) نشر گرديده است، که برغم انکه از نشر آن 85 سال می گذرد، بنابرتازگی برخی از مطالب آن، فراز های از آن را بر می شماريم :
سرمقاله در آغاز تصوير از اوضاع سياسی جهان ارائه می دهد و از جمله می نويسد که :
" اوضاع، با گذشت زمان وخامت بيشتر کسب می نمايد. چرخ هستی، برپايه اصول دهشتناک ميگردد. سراسر دنيا را لهيب انقلاب ها و شورش ها فرا گرفته است. بشريت در جنگ فلاکت بار می سوزد و نابود می شود. کره زمين به چنان ميدانی از آشوب و هرج ومرج بدل شده که تاريخ مانندی آن را به ياد ندارد. انسان ها بی رحمانه همديگر را می درند و صاحبان قدرت ضعيفان را سلاخ دار از بين می برند.
در چنين شرايطی فروپاشی نظام جهانی، سربرآوردن نشريه " آذربايجان " در عرصه مطبوعات اين پرسش را پيش می کشد که اين نشريه از چه راه می خواهد خدمت گذار جهان اسلام و بويژه ملت مظلوم ايران باشد؟
پيش از همه بايد اين را دريافت که شرايط فوق الذکر از آن رو انقلاب سياسی ملل ضعيف را به باتلاق جهنم گونه تباهی و اضمحلال می کشانند، چونکه ملل متکبر و جبار بی اعتناء به شعار بی طرفی اين ملل در جنگ عالمسوز، خود سرانه سرزمين آنان را به جولانگاه جنگ افروزی خويش بدل نموده و اهالی آن هارا لگد کوب خود می کنند
در وهله بعد بايد دريافت که آنان برای بيشبرد اهداف توسعه طلبانه شان چهره حمايت از ملل ضعيف را به خود می گيرند، خود بيش از هرکس همين ملل را زير پا له می کنند و سرزمين و کشور آنان را به مستملکات وسيع خويش ملحق می سازند . . .
پس چه بايد کرد؟ به نظر ما تنها راه آنست که ضعيفان بکوشند تا اقتدار کسب کنند. چاره کار در آنست که آنان با تجهيز خود به الزامات دفاع، در برابر قدرت، قدرت نشان دهند. . . . خلاصه کلام آنکه در جهان هستی هر موجود زنده نيازمند کسب قدرت معنوی است. . .
اما يک ملت چگونه و از چه طريق می تواند قدرت معنوی کسب کند؟ واضح است که همگان در برابر اين پرسش تنها يک پاسخ را آواز می دهند: اتحاد واقعی و وفاق پايدار.
هر ملتی از راه اتحاد و اتفاق قادر است حقوق و آزادی های خود را به دست آورد و قدرت معنوی کسب کند، . . . جزء، اين راه ديگری وجود ندارد.
. . . نشريه " آذربايجان " بمثابه نخستين نشريه ايرانيان مقيم قفقاز، نشريه ايست سياسی، اجتماعی، اقتصادی و ادبی که هدف عمده و اساسی آن دعوت جهان اسلام به اتحاد و اتفاق به طور کلی و هدايت ملت مظلوم ايران به اتحاد و اتفاق جهت رسيدن به يک زندگی متجدد و مدنی به طور خاص است . . . .
. . .ما مطابق اصول دموکراسی، در راه کسب حقوق کارگران و زحمتکشان بر پايه عدالت عليه طبقات ممتاز مبارزه خواهيم کرد. اولين هدف و آرمان نشريه ما ارتقا کارگران و کسبه ايران به سطح زندگی مقتضی دوران کنونی و نيز گسترش دانش و معارف در ميان آن ها است. ما به هيچ وجه در پی فقير کردن ثروت مندان و ضعيف نمودن قدرت مندان نيستم، بلکه برعکس از طريق اتخاذ تدابير و گشودن راه های اقتصادی، سياسی و اجتماعی به دنبال رفاه تهی دستان واقتدار ضعف ها هستيم. نهايت آمال ما، صعود فرودستان به موقعيت مقامات عالی است.
" آذربايجان " ارگان فرقه دموکرات ايران است و برای آشنا ساختن همه ای هموطنان به اصول دموکراسی و جلب افکار عمومی برای دموکراسی مبارزه می کنند.
. . . روشنگری در ميان طبقات فرودست جهت به دست آوردن حقوق خويش، در نشريه " آذربايجان " بازتاب نيرومندی خواهد داشت. در جريان آخرين اخبار سياسی جهان قرار گرفتن کسبه فقير و آشنايی آن ها به مناسبات دولت ها و ملت ها در سطح دنيا، به مقياس ساده و ژرف، در زمره وظايف " آذربايجان " است.
نشريه ما با درج داستان ها و گزارش های هنری، ادبی و تاريخی به خوانندگان محترم خود روح تازه ای خواهد بخشيد. اما بديهی است که خدمات فعلاً عرصه شده نشريه ما تنها با ميزان استقبالی که افکار عمومی از آن به عمل خواهند کرد، به محک خواهد خورد.
به هرحال به عرض خوانندگان می رسانيم که در چنين اوضاع و زمانه ای وخامت بار، ما موفق شده ايم که نخستين نشريه مدافع حقوق و اختيارات کسبه فقير ايران را که به نظر ما يگانه نشانه هر ملت زنده همانا وجود زبان سخن گويی آن است، انتشار دهيم، اما دوام اين نشريه بسته به همت و حمايت خود ملت است و از اين رو ما از شما ياری و معاونت می طلبيم. . . ."

روزنامه در نخستين شماره خويش زير عنوان " روزنامه و اهميت آن " بعد از تذکرات در باره نقش و اهميت روزنامه در امر تشکل فکری و رشد جامعه سخن گفته واز جمله می نويسد: " . . . مملکت را ناچار دو دشمن بزرگ دايماً در جلو است يکی دشمن خارجی . . . دوم دشمن داخلی است که به اسم وزارت و حکومت و سائر شئونات که زمامدار ملت اند اشخاص مذکور پيوسته بر تضييع حقوق فقرا و رنجبران همت ميگمارند و عزت خود شان را در ذلت ايشان می پندارند در اين صورت اگر در مملکت روزنامه نشر شود افعال و اعمال خائنين در روزنامه ثبت و از اين راه در پيشگاه ملت حضرات مقصر ميشوند و بکيفر اعمال ميرسند. بدبختانه در مملکت ما گرچه ندرتا اشخاص با اطلاع و بصير چون فاضل يگانه شيخ جمال الدين افغانی که عروة الوثقی را نشر و ميرزاعليمحمد خان که روزنامه ثريا و پرورش را بموقع انتشار گذاشت. مغرضين و مستبدين سلطان وقت را اغفال نموده و روزنامه نگارانرا تبعيد و توقيف و حتی بعضی را به ديار عدم فرستادند و ما را به اين روز سياه نشاندند! . . .
. . . همين قدر ميتوان گفت که روزنامه يگانه حارث دولت و ملت است، روزنامه مربی امم است، روزنامه تذکيه اخلاق بنی آدم است، . . .
بالاجمال تر قيات متحيرالعقول فرنگستان تمام از نتايج روزنامه است و بس . . . اجمالاً هموطنان محترم را مخاطب داشته ميگويم که: مطالعه روزنامه را از فرايض محسوب داريد بخصوص روزنامه « آذربايجان» را. "
اما چرا اينکه روزنامه " مسلک دموقرات را قبول نموده؟ و چرا به جای ترم دموقرات کلماتی از قبيل " برابری " ويا " برادری " را نتخاب نکرده است؟ گردانندگان روزنامه در شماره های دوم وچهارم روزنامه ( 2 و 9 فوريه 1918 ميلادی ) زير عنوان " ملاحظات " پاسخ می دهند.
روزنامه در وهله اول بر امرضرورت اتحاد تاکيد می ورزد وروی دست اندازی های دشمنان ملت در برهم زدن اتحاد و ايجاد نفاق انکشت می گذارد و ازجمله می نويسد : " . . . يک ملتی را بر عليه ملتی ديگر و يا يک طايفه بر عليه طايفه ديگر بر می انگيختند. . .در اين ميانه طبقه فقرا و رنجبر بمراتب بيشتر آلت بازيجه آنها ميشدند . . . " در رابطه به امر اتحاد و وحدت " طبقه فقرا و رنجبر " از ظهور فرقه ها و مسلک های مختلف سخن می گويد، از جمله " . . . فرقه موسوم به سوسيال دموقرات، فرقه سوسيال رولوسينرها و حزبی ( بلشويک ) و احزاب ديگر ( قاديت )، ( منشويک ) و غيرهو من جمله فرقه موسوم به دموقرات که اين فرقه مقدسه مسلکا و مسعود ترين فرق است. ما هم اين مسلک مستقيم را پيش خويش گرفته و در آن راه مشی خواهيم کرد و هرگاه يکی از ماسئوال کند که چرا اين مسلک را قبول نموديد و چرا اسم دموقرات را تغيير داده و اسم ديگری موسومش نگرديد که فرضاً لفظ ايرانی و يا غير از اين مثلاً ( برابری ) يا ( براداری ) يا غيره جواب سئوال اول اين است چون ما ايرانی هستيم و مسلمان همين مسلک دنيا مناسبت تر از مسلک های ديگر است بحال ما به دليل چند از جمله اين دلايل يکی آنست که اين مسلک منافت با شرع مقدس ندارد وديگر انکه چون مملکت ايران زياده از بيست و پنج سال است در فشار قحط و غلاء و دوازده سال است که در آتش انقلاب و سه سال و نيم در زير سم ستور همسايگان مدعيان همديگر واقع شده ما نمی خواهيم انقلاب جديدی در کشور ما رخ بنمايد ما نمی خواهيم که وطن مقدس مان زياده بر اين گرفتار فقر و فلاکت باشد، ما نمی خواهيم خاک پاک ايران دو باره آغشته بخون ايرانيان باشد ما می خواهيم که مملکت ما کم کم در تحت بيرق شاهنشاه مشروطه و به زمامداری وزارای صالح ايران پرست و نظارت مجلس شورای ملی دو باره خرم وآباد و رشک گلستان گردد. . .
اما چرا اسم دموقرات را تغير نداديم جواب اين مساله خيلی واضح و اشکار است لفظ "دموقرات " که از ايجادات زمان حاضر است مثل تلگراف که در همه جای دنيا تلگراف می گويند . . . " نويسنده مثال های از اين دست ارايه می کند که امروز در سراسر جهان اين واژاه ها را با همان شکل پذيرفته اند و از آن مفهوم معين استنباط می گردد. ادامه می دهد که " دموقرات يعنی . . . عدالت، مساوات، رفع ظلم ظالم از مظلوم . . . در تمام کره زمين لفظ دموقرات و معنی او چنان شهرت يافته . . . اگر احياناً ما آن را تغير داده . . . آنوقت برای ما اشکالات چند تراشيده ميشد . . . " ونويسنده با تفصيل از اين اشکالات سخن ميگويد.

روزنامه " آذربايجان جزو لاينفک ايران " بسياری از مشخصات و اصول شناخته شده روزنامه نگاری را مراعات می کند.
قطع : قطع روزنامه 37x47 است و از شماره اول تا شماره اخير به همين قطع در مطبعه " نوروز " در شهر باکو چاپ گرديده است.
صفحه : روزنامه در چهار صفحه نشر می گرديد و هر صفحه دارای پنج ستون می باشد و ميان ستون ها خط کشيده می شد.
خط و عنوان : خط روزنامه خط چاپی و خوانا بوده، خط عنوان ها درشت تر از متن است.
سرلوحه : سرلوحه روزنامه نام " آذربايجان " که در وسط پيشانی روزنامه به خط نستعليق خطاطی شده و در حرف " ن " آذربايجان جمله " جزولاينقک ايران " حک شده است و در زير آن نام روزنامه به حروف روسی و لاتين به خط چاپی درشت نيز نوشته شده است. سر لوحه روزنامه 5/1 حصه ای صفحه اول آن را در بر می گيرد.
روز و تاريخ : در زير سرلوحه هر شماره روزنامه بطرف راست آن نمره و تاريخ انتشار ( روز، ماه و سال به هجری قمری ) و بطرف چپ آن عين مشخصات به زبان روسی با تاريخ ميلادی نوشته شده است.
ادرس و بها : آدرس روزنامه در حاشيه چپ فوقانی روزنامه به زبان ترکی و روسی نوشته شده است.
در حاشيه فوقانی چپ سرلوحه بهای ابونمنت روزنامه به شرح زير درج شده بود.
" در روسيه: شش ماه - 12 منات، سه ماه - 7 منات
ممالک اجنبی : شش ماه - 15 منات، سه ماه - 9 منات
تک نسخه - 25 کبيگ ، در ايران 5 شاهی
قيمت نشر اعلانات در صفحه اول هر سطر يک منات و 30 کپيگ و در صفحه اخير 80 کپيگ "
مطالب بالا نشان می دهد که روزنامه مشترکين در کشور های ديگر نيز داشته است و جالب اينکه روسيه زير عنوان ممالک اجنبی رديف نشده است. اما اينکه چرا روزنامه از اشتراک سالانه تذکر نداده است، هئيت تحريريه روزنامه در نخستين شماره اين مساله را چنين توضيح می کند: " به دليل ثابت نبودن قيمت کاغذ و ديگر وسايل چاپ بهای ابونمان برای شش ما و سه ماه. . . تعيين گرديده است. "
خبربه حيث يک عنصر ضروری و لازمی جايگاهی مهمی در روزنامه دارد. اخبار طبقه بندی شده و زير کليشه اخبار باکو، اوضاع داخلی، اوضاع ايران، اوضاع قفقاز و روسيه نشر شده است. گزارش های هم از " مخبر خصوصی " چاپ گرديده است.
نامه های خوانندگان زير کليشه " مکتوب به اداره " نشر گرديده است. در صورتيکه نويسنده نام و آدرس خود را نه نوشته است، روزنامه از نشر آن معذرت خواسته است.
در صفحات روزنامه ترجمه های از نشريه " تجدد " ارگان کميته ايالتی آذربايجان حزب دموکرات ايران به چشم می خورد که نمايندگی از رابطه ای نزديک آن ها می کند.
در صفحه اول همه شماره های روزنامه رباعی ها از " بهار و يا حسن ضياء " به زبان فارسی اقبال نشر يافته است.
در حاشيه فوقانی راست سرلوحه هر شماره روزنامه به زبان ترکی چنين نوشته شده بود: " مقالاتی منطبق به اهداف نشريه به زبان فارسی و ترکی پذيرفته می شود و هئيت تحريريه حق ويراستار را دارد. مقالاتی چاب نشده قابل برگشت نيست. نوشته های بدون امضاء و نامه های بدون آدرس پذيرفته نمی شود. . . . "
در زير سرلوحه همه شماره های روزنامه " آذربايجان جز ولاينفک ايران " در کادر متن زيرين با حروف درشت آمده است :
" اين نشريه که از طرف ايرانيان برای نخستين بار انتشار می يابد بر مبنای اهداف اسلاميت و دموکراسی تدوام می يابد. تنها آرمان و هدف نشريه بطور عام برای جهان اسلام و بطور خاص برای ملت نجيب ايران در جهت دعوت به برقراری حبل المتين اتحاد است و در پرتو اين اتحاد هدف دفاع از حقوق سياسی است. اينکه نشريه " آذربايجان " در آينده به چه ميزان به ملت خود خدمت خواهد کرد امريست که افکار عمومی قضاوت خواهد کرد. در اين نشريه نويسندگان توانا مقيم باکو وايران شرکت خواهند کرد. . . "
به طور کل همه شماره های روزنامه دارای سرمقاله می باشند که سرمقاله های شماره های 2، 3، 5، 9 و11 بالترتيب زير عناوين " آذربايجان "، " اوضاع فلاکت بار؛ " ، " روزهای سياه ما " ، " مژده است و يا مصبيت " ، " تا به کی؟ " و هم چنان سرمقاله " انگليس و ايران " در شماره های 6، 8 و10 به امضای مدير مسئول روزنامه و سر مقاله های شماره های 4، 12 و 13 به ترتيب با عناوين " بلای مبرم و يا لکه بر تاريخ "، " نوروز سياه " و " مساله رژی در ايران و اوضاع امروزين ما " به امضا حسن محسن زاده و در شماره 7 بيانيه " کميته باکو فرقه دموکرات ايران " زير عنوان " ميهن در خطر است " نشر شده است.
در سرمقاله ها و مقالات که عمدتا از جانب کادر های برجسته دموکرات های ايران مقيم باکو نوشته می شد، بررسی مسايل مهم سياسی همراه با ديدگاه های آن ها بازتاب يافته است که در امر شناخت کارنامه و زمانه دموکرات های ايران با اهميت است.
حسن محسن زاده، ع. عبدالله زاده، ع. جليل زاده سلماسی، مير جعفر( خلخالی ) سيد جواد زاده، غلام حسين تقی زاده، حسن ضيا، ر. عباس زاده مراغة، تقی آقازاده، رحيم زاده عاصی، عبدالرحيم يوسف زاده قرباغی، ميرزا علی آخوند زاده، سيد ش. غلام حسين زاده، غ. تبريزی، حسن صادقی، يوسف حاجی زاده و برخی نام های مستعار ف.ی.، ع. ف. . . . از زمره نويسندگان روزنامه " آذربايجان جزو لاينفک ايران " اند.
مدير روزنامه " آذربايجان جزو لاينفک ايران " ف. عليقلی زاده از ايرانيان عشق آباد می باشد.
از لابلای صفحات روزنامه " آذربايجان جزو لاينفک ايران " بروشنی معلوم می گردد که روزنامه ناشر افکار شاخه تندرو حزب دموکرات ايران يعنی شاخه باکو می باشد.
اما به طور کل در صفحات روزنامه aنشر اشعار اندک است، به امر بهره گيری از طنز، مناظره و کاريکاتور توجه نشده است. نوشته ای در باره نقش و مقام زن و جوانان در صفحات روزنامه به چشم نه می خورد. جای عکس و داستان خالی است.
نثر فارسی روزنامه، آميزه ای از فارسی کهن و فارسی متعارف درايران بوده و متاثر ازحضور واژاه های عربی، ترکی و روسی می باشد و مسلماً اکثر واژه های عربی را مدرسه های ايران و باکو به کار می بردند و قشر روزنامه خوان عمدتاً آموزش مدرسه ای داشتند و واژه های ترکی از معاشرت فارسی زبانان و ترکی زبانان در باکو حکايت می کند واژه های روسی را در آن زمان دستگاه ديوانی امپراطوری روس و موسسات صنعتی در قفقاز استفاده می گردند. از اين رو روزنامه ناگزير به کار برد همه ای اين واژه ها بوده است. اما نفوذ واژاه های عربی تا آن جا است که روزنامه حتی برخی از واژه های انگليسی و روسی را به تقليد از واژه های عربی می نويسد.

" آذربايجان جزو لاينفک ايران " در فضای دشوار و پرالتهاب فعاليت می نمود. در حاليکه زمزمه های ترقی خواهانه، آزادی خواهانه و ايران دوستانه ای آن به تدريج راه خود را در ميان گروه های روشنفکری و مهاجران ايرانی مقيم قفقاز باز می کرد و برغم اينکه برای تداوم نشر آن تدارکات لازم ديده شده بود و چاپخانه ای به نام " نوروز" به همين منظور تاسيس شده بود، اما با پيش آمدن حوداث مارس 1918 ميلادی در باکو بعد از انتشار شماره 13 به روز جمعه 16 جمادی الاخر 1336 هجری قمری ( 16 مارس 1918 ميلادی ) ازانتشار باز ماند و کميته باکوی حزب دموکرات ايران نيز هم زمان در کوران کشمکش های خونين باکو از هم پاشيد.
همين 13 شماره روزنامه " آذربايجان جزو لاينفک ايران " در واقعيت امر سند با ارزشی سياسی - اجتماعی است که درونمايه آن عمدتا بر محورتجددطلبی و ميهن پرستی قرار دارد و يکی از ويژه گی آن تاکيد بر اين امر است که " . . . که آذربايجان از تاريخ مشترکی با ديگر قسمت های ايران بر خوردار است و بخشی از قلمرو ايران محسوب ميشود.
. . . و در يک جامعه چند قومی مانند ايران که در آن فارسی زبان ها گروه قومی و صاحب عنوان را تشکيل می دهند، يک اقليت آذربايجانی که در خارج از ايران ولی در حوزه قلمرو زبانی اش ميزيست، بيش از انکه به ناسيوناليسم قومی خودش بپردازد، به ايجاد يک احساس ميهن پرستی ـ دولتمدارانه و ناسيوناليسم قلمرويی ميدان ميدهد. "7 و بدين ترتيب در امر بيداری ملی، سياسی و فرهنگی و تقويه روحيه خودشناسی و ميهن پرستانه ايرانيان مقيم قفقاز خدمت ارزنده انجام داده است.
نويسندگان روزنامه با نوشتن مقاله های عمدتاً سياسی در صفحات روزنامه مهم ترين مسايل اجتماعی و سياسی را مطرح می کردند و مهاجران را به هوشياری و اگاهی فرا می خواندند و سعی برآن داشتند که دريچه ای تازه ای بروی آنها به جهان نو بگشايند وآن ها را با تمدن جهانی آشنا سازند و برای علاج درد ها جامعه راه علاج بيابند.
روزنامه " آذربايجان جزو لاينفک ايران " اولين تجربه روزنامه نگاری ايرانيان مقيم قفقاز بزبان ترکی و فارسی بود، در حاليکه زبان روزنامه تند است اما عفت کلام، عزت قلم را نگهداشته و از بکار برد کلمات مستهجن اجتناب کرده است.
از تعطيل روزنامه " آذربايجان جزو لاينفک ايران " نزديک به نه دهه می گذرد اما شگفتا که هنوز بسيازی از برداشت های سياسی و مسايلی که به روی صفحات روزنامه مطرح شده بود، مطرح است.

مجموعه کامل روزنامه " آذربايجان جزو لاينفک ايران " دربايکانی پژوهشکده بين المللی تاريخ اجتماعی موجود است.

ن. کاويانی
--------------------------------------------------------------------------------

پای نويس ها :

1. رو زنامه " آذربايجان جزو لاينفک ايران " شماره اول، 28 ژانويه 1918
2. فريدون آدميت، فکر دموکراسی در مشروطيت ايران، تهران، نشريه پيام، 1354 ص. 136 و 137
3. تورج اتابکی، آذربايجان و ناسيونالسيم ايرانی، مجله گفتگو، شماره 33 ، ص. 20
4. انسکلوپيديای بزرگ شوروی، جلد 1، مسکو، 1970، روسی، ص. 735
5. عنايت رضا، از اران تا " آذربايجان "، مجله گفتگو، شماره 33 ، ص. 10
6. رحيم رئيس نيا، آخرين سنگر آزادی، تهران، 1378، ص. 18
7. تورج اتابکی، آذربايجان و ناسيونالسيم ايرانی، مجله گفتگو، شماره 33 ، ص. 26

Tuesday, April 11, 2006




مشيرالدوله: اصل « لامرکزيت » در ايران مفهومی جز تجزيه کشور ندارد

دقت: اين نوشته از ديدگاه قوميت گرائي افراطي فارسي و موضعي ترك ستيزانه و ضدآذربايجاني نوشته شده استּ

شورش ديگری که در دوران پادشاهی احمدشاه در ايران رخ داد شورش شيخ محمدخيابانی است. همانگونه که سردارسپه در سفرنامه خوزستان به شرح ماجرای خزعل و چگونگی سرکوب او پرداخته، مخبرالسلطنه نيز که آن آشوب را پايان داد، در «خاطرات و خطرات» خود به شرح رويدادهای آذربايجان در دوره سرکشی و آشوب شيخ محمدخيابانی همت گماشته است و امکان داده است تا امروز بدور از تاريخ‌‌نويسی کاسبان، شرح روشنی از آن روزها پيش رويمان داشته باشيم. همانطور که بالاتر خوانديم در جريان وقايع خوزستان و گيلان صحبت تنها از دُم خروس وطن‌فروشی نبود. اميرخزعل و رفيق خالوقربان خروس وطن‌فروشی را روی سرشان گذاشته بودند و سر فخر بر آستان حمايت روس و انگليس می‌ساييدند. يکی حمايل « شواليه امپراتوری هند » را بر شانه آويخته بود و ديگری دولت سوسياليستی تشکيل داده زمام امور را به «نوکراُف»‌‌های بادکوبه‌ای سپرده بود. برعکس در قضيه خيابانی، شيخ‌محمد خروسِ عقايدش را در توبره انداخته و سر توبره را گره زده و بر دوش نهاده بود و بال و پری از او ديده نمی شد. از خروس تنها صدايش به گوش می‌رسيد. اما، در خانه اگر کس است، که هست و فراوان هم هست، گرمای تنفس خروس نيز برای درک حضورش کافی است. خيابانی يا فاقد شجاعت لازم برای ابراز مکنونات و برنامه کارش بود و درنتيجه بيانش صراحت نداشت. يا آنکه شجاعت داشت ولی پنهانکاری می‌کرد. که اين دومی خطرناکتر از هر فاجعه‌ای است. زيرا مرز اميال و آرزوهای ناسالم و مضر به حال کشور و ملت می‌توانند آنچنان گسترده و فرارونده باشند که حتا غريزه حس و پيش‌بينی خطر قادر به تشخيصشان نباشد. همانگونه که نيروهای چپ ايرانی نتوانستند دريابند که افتخار پيروی از خط امام، دستکم چه هزينه بالايی برای زندگی خود آنان خواهد داشت. و يا مردم آلمان نتوانستند دريابند که برنامه‌های آدلف هيتلر رهبر حزب نازی آلمان به چه فاجعه‌ای در آلمان و اروپا منتهی خواهد شد. حال وقتی ملت‌ها در رابطه با رهبرانی که پيش از رسيدن به قدرت افشای قصد و منظور می‌کنند ( هم هيتلر نبرد من را منتشر کرده بود، هم خمينی حکومت اسلامی را ) دچار چنين توهمات و خطاهای مرگباری می‌شوند، در رابطه با کسانی چون خيابانی که حتا از بيان خواسته‌هايشان سر باز می‌زنند چه بايد گفت و يا در انتظار چه جنايت‌ها که نبايد بود؟

روشن است که برای بررسی شورش شيخ محمدخيابانی، تنها اتکا به نوشته‌های مخبرالسلطنه نمی‌تواند حاصل کاملی بدست دهد. پس دست نياز به سوی مورخ و پژوهشگر نامدار سيداحمد کسروی تبريزی دراز می‌کنيم و از آنچه او شخصا ديده و تجربه کرده است، بهره بسيار می‌گيريم. آشنايی کسروی با خيابانی به سال1285 هجری خورشيدی ـ 1906 ميلادی می‌رسد که کسرویِ 16 ساله طلبه مدرسه طالبيه تبريز و خيابانیِ در حدود سی ساله مدرس همان جا بود. کسروی درباره آن روزها می‌نويسد « از روش و رفتار او (خيابانی) در آن روزها که نگارنده خوب در ياد دارم، آشکار بود که از عالم مشروطه‌خواهی و اصلاح مملکت بسی دور بوده و بالاتر از اين آرزويی نداشت که يکی از پيشوايان شناخته و بنام تبزيز گردد و مريدان انبوه گردآورد.» برای رسيدن به همين آرزو چندی بعد خيابانی تدريس را رها می‌کند و مدتی پيشنماز مسجدی می‌شود و پس از پيروزی مشروطه‌خواهان به نمايندگی مردم تبريز به مجلس شورای ملی دوره دوم راه می‌يابد. با اشغال تبريز توسط قوای روس، خيابانی به قفقاز می‌رود و در بازگشت باز به پيشنمازی می‌پردازد و سر انجام روی به کسب می‌آورد و در بازار تجارت می‌کند. دکان او که مردی سياسی بوده و زمانی هم نماينده مردم در مجلس، نمی‌توانسته تنها جای خريد و فروش کالا باشد. و در واقع خيابانی آن دکان را چون باشگاهی حزبی به محلی برای بحث و گفتگو تبديل می‌کند. کسروی می‌ نويسد « روز به روز نفوذ او (خيابانی) بيشتر می‌گرديد، و بلکه گروهی را فدوی و مريد خود گردانيده بود که او را به پيشوايی خود برگزيده، و از فرمان و سخن او سرپيچی نداشتند.»

از آنجا که خيابانی و کسروی هردو عضو کميته ايالتی حزب دمکرات بودند و تماس و ارتباط حزبی نيز داشتند، آنچه کسروی می‌گويد تنها برپايه شنيده‌ها نيست بلکه بخش بزرگی از آن تجربه شخصی اوست و می‌توان آنرا تاريخ خالص و سره ناميد. تکه‌هايی از رفتار حزبی خيابانی را از زبان کسروی بشنويم:

« خيابانی پس از آنکه برخنگ آرزو سوارگرديده و پيروزمندی خود را در انتخاب ( انتخابات مجلس چهارم) باور کرده بود به يکباره رفتار و روش خود را ديگرگونه گردانيده و درشتخويی آغازيده بود. مثلا پرسيده می‌شد که چرا پاره‌ای از کارها را به نام کميته ( کميته ايالتی حزب دمکرات در آذربايجان) کرده و مُهر کميته را بکار می‌بريد، با آنکه بيش از يک سال است که کميته دوره رسميت خود را به پايان رسانده است. پاسخ می‌داد که تا کميته تازه انتخاب نشود کميته پيشين در رسميت خود پايدار است. می‌گفتند پس بايد کوشيد که کميته تازه انتخاب گردد، می‌گفت اکنون صلاح نيست. و اگر می‌گفتند که چه‌سان و برای چه صلاح نيست، به يکباره خشم آغازيده و می‌گفتی که شما خاين هستيد و مرتجعان شما را آلت دست خود گردانيده‌اند.»

« يک روز نويسنده (احمدکسروی تبريزی) در حياط نشريه تجدد با او (شيخ محمد خيابانی) بودم...گفتم يک ايرادی که به شما می‌گيرند، و من نيز آن را بد می‌شمارم، آن است که مردانی را که از آغاز جنبش مشروطه در اين راه کوشيده‌اند شما دور می‌رانيد، و به جای آن کسانِ بدنام و دشمنانِ ديروزی آزادی را می‌آوريد. گفت آن کسانی را که شما می‌گوييد می‌آ‌يند و در برابر آدمی ايستاده باورِ خود را پيش می‌کشند، ليکن اين کسان هرچه ما بگوييم بی‌چون و چرا پيروی می‌نمايند.»

« خيابانی رويهمرفته می‌خواست چيرگی کند و فرمان راند. اين باور او بود که بايد مردم را زيردست گردانيد و به سود خود به کار انداخت... بارها در گفته‌های خود چنين می‌گفت: افراد حزب بايد مطيع محض باشند. گاهی مثل زده می‌گفت : فرد حزب چون خانه شاگرد است که همينکه خود را شناخت بايد او را بيرون کرد.»

ايرادها تنها به خيابانی نبود، به اطرافيان و محارم راز خيابانی منجمله ميرزاتقی خان رفعت نيز بود. او در دوره اشغال آذربايجان در جنگ جهانی اول توسط ارتش عثمانی به پابوسی قوای اشغالگر رفته و روزنامه‌ای بنام «آذربايجان» به زبان ترکی اسلامبولی در تاييد سياست‌ها و خيالات ارتش عثمانی منتشر کرده بود. رفعت کار خيانت را تا بدانجا پيش برده بود که در وصف خليل پاشا فرمانده قوای عثمانی در ايران مديحه‌سرايی نموده و او را روشنی بخشنده و استقلال‌دهنده ناميده بود. پس از خروج آن ارتش، اعضای کميته حزب دمکرات، ميرزاتقی رفعت را به جرم خيانت از حزب بيرون نمودند. اما زمانی بعد، خيابانی مسوليت روزنامه تجدد ارگان حزب را به رفعت سپرده و در پاسخ اعتراض ديگر اعضای حزب پاسخ داده بود که من او را دوست دارم.

مورخين همروزگار نيز نظر کسروی را تاييد نموده‌اند. محمدعلی همايون کاتوزيان درباره رفتار درون حزبی خيابانی می‌نويسد « يکدنده و خودرای و مغرور بود، و در کارهای حزبی و سازمانی اصول و موازين نظامنامه‌ای را رعايت نمی‌کرد و مشورت با ديگر دست اندرکاران و همکاران را لازم نمی‌دانست. و اين نيز دليل اصلی بروز اختلاف داخلی درحزب دمکرات، و خلاصه سبب شکست قيام او، و حتا از دست رفتن خود او شد.»

محمد جواد شيخ الاسلامی نيز معتقد است: « خيابانی ذاتا ديکتاتور بود و افکار و عقايد خود را علی‌الاصول بالاتر از آنِِ ديگران می‌شمرد. مردی بود کم‌سواد ، با معلوماتی بسيار سطحی. چيزهايی از داروين، ولتر، منتسکيو خوانده و طوطی‌وار به ذهن سپرده بود بی‌آنکه از مفهوم و مقصد حقيقی آنها آگاه باشد. و اکنون می‌خواست همان محفوظات را در ايران هفتاد سال پيش به اسم تجدد بر توده بيسواد آذربايجانی تحميل کند! هيچ مصيبتی سخت‌تر و زجردهنده‌تر از ديکتاتوری جاهلان ـ مخصوصا جاهلانی که خود رابه غلط دانا تصور می‌کنند ـ وجود ندارد. تبريزي‌هايی که فکر تجزيه‌طلبی وی را رد کردند و حاضر نشدند در راه دفاع از « مدينه فاضله‌اش » خود را به کشتن دهند، کاملا حق داشتند و بر عقل سليم و حسن قضاوتشان بايد آفرينها گفت.»

جدا از مساله اهداف حزب دمکرات و برنامه خيابانی و همدستانش، کسروی به رفتار شورشيان با مردم نيز اشاره داشته می‌نويسد: «فشار خيابانی و اراذل و اوباش پيرامونش به آنجا رسيد که علنا مردم را تهديد می‌کردند. يکی از پيروان خيابانی غزلی در مدح او ساخته و در کنسرت‌ها برای مردم می‌خواندند. بيتی از آن غزل برای نشاندادن فضای ارعابی که خيابانی بوجود آورده بود کافی است:

به هلاکت رسد امروز زنادانی خويش
دست بيعت ندهد هر که خيابانی را

متقابلا مردم هم که از ستم خيابانی به جان آمده بودند خاموش ننشستند و سرودند که :

خوشا زمان سلاطين و دور استبداد
که خلق يکسره از اين روزگار سير شدند

گذشت عمر و نديديم روی آزادی
هزارها زجوانان ز غصه پير شدند

چه گرگها که در اين گله پاسبان گشتند
چه دزدها که در اين کاروان امير شدند

بگو به شيخ حصير و پلاس پاره تو
چه شد مبدل با قالی حرير شدند

برای آغاز اين شورش هيچ دليل سياسی روشن و قاطعی تاکنون ارائه نشده است. يکی از حدس‌ها و در حقيقت شايعه‌ها که برای کسب اعتبار برای آن شورش ساخته و پرداخته شده است، مخالفت خيابانی با قرارداد 1919 ايران و انگليس است. اما اين ادعايی پوچ بيش نيست. کسروی که شاهدی صادق است می‌نويسد: « پيمانی را که وثوق الدوله با انگليسيان بست، و در تهران آن همه ايرادها گرفتند و هايهوی کردند و روزنامه‌ها گفتارها نوشتند، در تبريز دسته خيابانی با خاموشی گذرانيدند، و در روزنامه تجدد کمترين ناخشنودی از چنان پيمانی نموده نشد. چون ايراد را می‌گرفتند خود خيابانی پاسخی نداده، و يارانش چنين می‌گفتند: « شناختن آنکه اين پيمان به سود يا به زيان ماست کار آسانی نيست.» دکتر محمدعلی همايون کاتوزيان که مساله شورش خيابانی را بدقت بررسی کرده در اين باره می‌نويسد: « راستش اين است که هدف‌های عينی و اجتماعی خيابانی و يارانش چندان بارز و روشن نبوده و نيست.» کاتوزيان که به اسناد و گزارش‌های ماژور ادموند افسر سياسی ارتش انگلستان در شمال ايران درآرشيوهای آن دولت نيز دست يافته، می‌افزايد که مطالعه اين اسناد ثابت می‌کند که قيام خيابانی به خاطر قرارداد 1919 نبود، و خيابانی با قرارداد مزبور و با وثوق‌الدوله مبارزه نمی‌کرد، بلکه خواهان تثبيت حکومت خود در آذربايجان بود. به عبارت روشن‌تر کاتوزيان که در سال 1997 رابطه‌ای بين شورش خيابانی و مخالفت با قرارداد 1919 نديده، با تحقيق خود در اسناد نامبرده برگفته‌ی هفت و پنجاه سال پيش کسروی مهر تاييد زده است.

کسروی درباره شورش خيابانی سه پرسش مطرح می‌سازد و در پاسخی که بدانها می‌دهد حقيقت را بر همه آشکار می‌سازد. پرسش نخست و مهمترين پرسش کسروی و اصولا تاريخ اين است که خيابانی چه می‌خواست و مرام او چه بود؟ کسروی می‌نويسد: « مرام خيابانی نيک پيداست. زيرا چه در هنگام قيام و چه پيش از آن وی را خواهش و آرزويی بزرگ‌تر از اين نبود که به نام پيشوای حزبی، يا به نام ديگری جايگاه بس بلندی برای خود داشته باشد و فرمان راند. و در هنگام قيام، چون زمينه‌ی بس سازگاری پيش آمد، وی نيز همت خود را بلندتر گردانيده و می‌کوشيد که رشته اختيار آذربايگان به وی سپرده گردد و دولت ايران برای آن بخش از خاک خود نيمه استقلال يا استقلال داخلی ببخشد. و همراهان نزديک و محرمان خيابانی نيز بر آن آرزو و خواهش بودندی و برای همان عزم با وی پيمان بسته بودند، زيرا هرکدام از ايشان را نيز از آن خوان بخش و رِسَدی بود، و هريکی جايگاه بلندی يافته بودند و سودهايی می‌بردند. چنانچه يکی از ايشان که نخست چيت‌فروش و سپس در جرگه مجاهدان بود، رييس عدليه‌های آذربايگان، و ديگری که بازرگانی بود، پيشکار ماليه، و سيمی که روضه‌خوانی داشت، رييس اوقاف گرديده بودند. ليکن بس آشکار است که خيابانی و همدستانش اين راز با مردم به ميان گذاشته نمی‌توانستندی، و ناچار بودند که آن مرام خود را در جامه ديگری نشان دهند، و مرام ديگری را بهانه و دستاويز گيرند.» کسروی در ادامه مطلب به کوشش‌های چندی که خيابانی و همدستانش کردند تا برای خود مرام و معنا و مفهومی کشف کنند يا بتراشند اشاره کرده می‌نويسد: « گاهی به انديشه‌شان می‌رسيد که به آيين مسيو لنين گرويده و بيرق بلشويکی را بلند نمايند... گاهی نيز چنين می‌انديشيدند که جمهوری طلبی را دستاويز گردانند و يک روز حاجی سيف‌العلما نامی از پيروان خيابانی با گروه انبوهی بيرق سرخ برداشته و در کوچه گرديده و فرياد می‌زدند «زنده‌باد جمهوريت». ليکن در آن هنگام مردم ايران را شور جمهوری‌خواهی در سر نبود و کسی صدا به صدای ايشان نينداخت. و بار ديگر چنين نغمه آغازيدند که قانون اساسی ما ناقص است و بايد آن را تغيير داد. و اين عنوان نيز چندان برجسته و دلربا نبود و جنبش و شوری در مردم پديد نياورد. و اين بود که سپس خيابانی در نطق‌های خود چنين می‌گفتی که هنوز هنگام آن نرسيده که ما مرام خود را آشکار سازيم و آنچه در دل داريم بگوييم. و بدينسان برای مرام اصلی خود نيز عنوان تازه‌ای پيدا کرده بودند که شگفت بود. و آن چنان بود که گويا روزی يکی از ناطقان در نطق خود آذربايگان را «آزاديستان» می‌نامد خيابانی از آن روز قدغن کرد (دستور اکيد داد) که پس از آن همگی مردم بجای آذربايگان «آزاديستان» گفته و بنويسند، و در اين‌باره پافشاری بس افزونی داشت.» مخبرالسلطنه نيز به پنهانکاری خيابانی و اطرافيانش درباره مرام و مسلک و خواسته‌هاشان اشاره کرده می‌نويسد: « در هر موقع گفتند مرامی داريم آسمانی و نگفتنی. جز تجزيه مملکت چه می‌توانست باشد. آنهم با بيزاری اهالی.»

بر آنچه کسروی بدان روشنی نگاشته است چيزی نمی‌توان افزود. و کاش که جای کافی در دست بود تا تمامی آنچه را که کسروی در اين باره نوشته و به دست تاريخ و جويندگان و حقيقت سپرده است، می‌آورديم. کسروی بی‌پروا نشان می‌دهد که سردمداران آنچه که قيام خيابانی خوانده می‌شود در پی چيزی جز ارضای حس جاه‌طلبی و پرکردن توبره‌های خود نبوده‌اند. و برای رسيدن به جاه و مال از دست يازيدن به هيچ عملی کوتاهی نکردند: « خيابانی و نوبری و همدستان ايشان پا از گليم خود بيرون گذاردند و در کارهايی که وظيفه ايشان نبود دخالت کردند. و کار بی‌باکی ايشان به جايی کشيد که کميته آدمکشی برپاکردند ، و به کشتن دشمنان آزادی بس نکرده خونِ بي‌گناهان را نيز ريختند. و خود را پای‌بند نظامنامه حزب ندانسته... در آن روزها ما می‌خواستيم روزنامه برپا کنيم و چنانچه می‌پنداشتيم کميته می‌بايست چهل‌وسه هزار تومان پول داشته باشد. چون تحقيق کرديم، چيزی نداشت. و آنچه بوده يا به ماهانه‌ی آدمکش‌ها خرج شده بود و يا پيشوايان حزبی برداشته بودند. و چنانچه دانستيم هفت‌هزار تومان خيابانی وام ستده بود.»

مساله نحوه انديشه و عمل وثوق‌الدوله که اواخر صدارتش با آغاز شورش خيابانی مصادف گشته بود، جنبه ديگر بررسی تاريخی سيداحمد کسروی يا به عبارت ديگر پرسش دوم اوست. وثوق‌الدوله که سر در آخور انگليسيان فرو برده بود و مساله امضای قرارداد ننگين 1919 با انگليس اعتبار و آبرويی برايش نگذاشته بود طبيعتا در جايگاهی نبود که بتواند قدمی قاطع در راستای حفظ منافع ملی ايرانيان بردارد و لذا در عمل به مترسکی لورفته و مرکوب کلاغان گشته، و نيز چاقوی بی‌تيغه می‌ماند. درحقيقت هم با کناررفتن وثوق‌الدوله و روی کار آمدن مشيرالدوله تاريخ برگی ديگر خورد و صدراعظمِ با شعور و شهامت، با فرستادن مخبرالسلطنه به تبريز گام لازم و درست درجهت برگرداندن آرامش و امنيت به آذربايجان را برداشت. مخبرالسلطنه هم در کمتر از دوهفته توانايی خود را نشان داد و نامی نيک و پرافتخار از خود در تاريخ کشورمان به يادگار گذاشت. در دو مورد شيخ خزعل و ميرزاکوچک خان، اراده و همت رضاخان سردارسپه در پايان بردن آن غائله‌ها سهمی اندازه نگرفتنی داشته است. در جريان سرکوب شيخ محمد خيابانی اما سردار سپه اصولا تاثير و مداخله‌ای نداشته است زيرا شورش خيابانی و سرکوب آن پيش از سوم اسفند 1299 روی داد و رضا خان در آن زمان نقشی در صحنه سياست ايران نداشت.

نقش دولت فخيمه انگلستان را هم البته که کسروی از ديده دور نمی‌دارد و پرسش بعدی را به ديدگاه انگلستان درباره شورش خيابانی و نحوه برخورد آن کشور با شورش در آذربايجان اختصاص می‌دهد: « در روزهای نخست که خيابانی قيام کرد، انگليس‌ها بيمناک و شايد آماده نيز بودند که چنانچه سخنی از بلشويکی به ميان آيد، بی‌درنگ اردوهای خود را از زنجان و قزوين به تبريز بياورند. و در همانروز عده صد يا دويست نفری را که در تبريز داشتند، در بازارها و کوچه‌ها به نمايش پرداختند و بيش از ده يا دوازده روز نگذشته بود که ماژور ادموند رييس اداره سياسی نيروهای انگليس از قزوين به تبريز آمد که قيام را از نزديک تماشا کرده و چگونگی را بفهمد. نگارنده (کسروی) در آن روزها در تبريز بودم و با آنکه ماژور ادموند را نيز ديدم و گفتگوها کرديم، انديشه او را فهميدن نتوانستم. و آنچه سپس به دست آوردم اين بود که انگليس ها در آن روزها از کابينه وثوق الدوله نااميد بودند که بتواند سرحدهای ايران را در برابر سيل‌های بلشويکی استواردارد. و آذربايگان يکی از جاهايی بود که در سر راه آن سيل بنيادکن نهاده بود و سود انگليس‌ها در آن بود که چنانچه خيابانی به سوی ايشان بگرايد پشتيبانی او کنند، و برای نگهداری آذربايگان ناچار نگردند که اردو از قزوين و زنجان بياورند. و از آن سوی، خيابانی نيز می‌دانست که اگر انگليس‌ها به دشمنی او برخيزند، او را نيروی پافشاری نخواهد بود، و زود پايمال می‌گردد. و از اين روی بود که برای بستن پيمان گفتگوهای درازی دربايست نبود، وبه آسانی بسته گرديد... و پس از بستن آن پيمان بود که رفتار خيابانی با آن دسته از همدستان خود که دم از بلشويکی می‌زدند، و گفتيم که در تبريز حزبی نيز پديد آورده بودند، به يکباره دگرگونه گرديد و مفتّشان برايشان گماشت و چند تن از ايشان را گرفته و از شهر بيرون کرد.»

مشيرالدوله سر آن نداشت که مساله سرکشی خيابانی را با جنگ و خونريزی خاتمه بخشد لذا می‌کوشيد تا با گفتگو به راه حلی دست يابد. ولی بقول کسروی « خيابانی و همدستان او بدان سر نبودند که پندی بپذيرند و يا اندرزی شنوند و خود را از آن جايگاه بلندی که ايشان يافته بودند پايين آمدن نه کار آسانی بود.» دولت حتا خواستار آن می‌شود که خيابانی آنچه اصلاح درباره امور آذربايجان از دولت خواستار است، پيشنهاد نمايد. پاسخ خيابانی جز اين نبود که دولت تا «آزاديستان» را به رسميت نشناسد، وی وارد هيچ گفتگويی نخواهد شد. و آنگاه که دولت بناچار رويه ديگری در پيش گرفت و مهدی‌قلی‌خان مخبرالسلطنه را به سمت والی و استاندار عازم تبريز نمود، باز خيابانی خوشمزگی کرد که اگر مخبرالسلطنه برای اصلاحات می‌آيد ما خودمان مشغول اصلاحات هستيم و اگر برای کار ديگر می‌آيد لازم نکرده و او را نمی‌پذيريم.

کسروی که خود آن دوره را تجربه کرده و طبعا بيش از هر کس ديگری از حقيقت موضوع آگاه است ضمن اشاره به اين موضوع که مخبرالسلطنه پيشتر دوبار در آذربايجان والی و استاندار گشته بود و به کارهای آن منطقه آشنايی لازم و کافی داشت، می‌نويسد مخبرالسلطنه « درباره قيام نيز نيک می‌دانست که نه تنها توده مردم، بلکه آزاديخواهان تبريز نيز، از خيابانی آزردگی فراوان دارند و جز يک دسته مردمِ چاپلوس گرد قياميان را نگرفته‌اند. و اين بود که از تهران جز چند تن پيشخدمت و نوکر همراه برنداشت و راه آذربايجان پيش گرفت.» در برابر چنين تعريفی از آگاهی و توانايی مخبرالسلطنه، کسروی تبريزی پته‌ی بی‌عقلی خيابانی را نه بر آب که بر کاغذ می‌ريزد: « خيابانی را پندار و خودپسندی چنان هوش از سر ربوده و چاپلوسان که گرد او را فراگرفته بودند او را چنان از خرد بيگانه ساخته بودند که آن موقع ترسناک و باريک خود را سنجيدن نمی‌توانست.» بنظر نمی‌رسد نيازی باشد که ترکيب‌های مودبانه‌ی «هوش از سر ربوده» و «از خرد بيگانه»‌ی مورخ برجسته‌ای چون کسروی ـ که تاريخ و نسل‌های آتی کشورمان دين بزرگی به قلم بيطرف و ديد صحيح و بيان صريح او دارند ـ را تفسير کنيم.

از آنچه بر سر شورش خيابانی آمد همگی آگاهيم. افراد پادگان نظامی قزاق که در بيرون شهر قرارداشت، بدستور مخبرالسلطنه شب هنگام وارد شهر گشته و با دفع مقاومت پراکنده‌ای که به عمل آمد کنترل شهر را در دست گرفتند. کسروی با کمترين واژه‌ها تصوير آن شب را رسم کرده است: « چون سياهی شب گذشته و بامداد شد، دسته‌هايی از قزاق‌ها به شهر درآمدند و کسی نبود که جلوی ايشان بايستد و جلوگيری کند. پيش می‌رفتند تا به نزديکی عالی‌قاپو (مرکز حکومتی خيابانی) رسيدند. در آنجا تفنگچيان خيابانی شليک آغازيدند ليکن بيش از نيم ساعت پافشاری نتوانسته و پراکنده گرديدند. کوتاه سخن انکه يک ساعت و نيم بيش نکشيد و چهار و پنج نفر بيش کشته گرديد و شهر همگی به دست قزاقان درنورديده، دستگاه قيام به يک‌باره برچيده شد. و همدستان خيابانی همين که بامداد صدای شليک را شنيده و چگونگی فهميده بودند، هر يکی به جايی گريخته و پنهان شده بودند.» خيابانی از آتشی که بر جان ايران انداخته بود جان سالم بدر نبرد. حال يا به اعتبار سخن کسروی کشته شد يا به اعتبار گزارش مخبرالسلطنه که « تيری هم به سرش خورده بود. گفتند به قرائتی بايد خودش زده باشد. مويد اين ظن مکتوبی از بغل او درآمد.» عبدالله مستوفی در «زندگانی من» هم اشاره می‌کند که « دکتر مامور معاينه جسد استدلالاتی می‌کرد که شيخ محمد خودکشی کرده است، و شايد اين قول بی وجه هم نباشد.»

تصويری که کسروی درباره برخورد سياست‌بازان و قلم‌به‌مزدان به مساله خيابانی پس از مرگ او، بدست می‌د‌هد روشن‌کننده حقيقت و در عين حال عيانگر فرصت‌طلبی مهوع حضرات است‌: « در آن هنگام که خيابانی در تبريز کشته گرديد، کابينه مشيرالدوله قوس نزولی خود را می‌پيمود، يعنی روزهای بازپسين خود را به سر می‌داد، و بدخواهان و بدگويان آن هرچه فراوان‌تر گرديده بودند. گروهی می‌کوشيدند که آن را براندازند. اين گروه ريخته شدن خون خيابانی را بهترين دست آويز و بهانه به دست آوردند و آن مرحوم را بسی بيش‌تر از آنچه بود می‌ستودندی. و در آن زمان که در ايران بزرگترين آزاديخواه را کسی می‌دانستند که بر دولت شوريده باشد پاره‌ای از روزنامه‌های ولايت چيزهايی درباره خيابانی می‌نوشتند که در خور شگفت بود. چنانچه يکی می‌نوشت که وی يکی از مجتهدان نجف بود و به تبريز آمده بود. و ديگری می‌نوشت که او سال‌ها در اسلامبول علم حقوق خوانده و ديپلم گرفته بود. با آنکه خيابانی هيچيک از نجف و اسلامبول رانديده بود.» کسروی خود به تفاوت گزارش دقيق و بی‌ملاحظه خود و آنچه ديگران برپايه منافع حقير خود نوشتند يا که خواهند نوشت، اشاره نموده توضيح می‌دهدکه آشکار است که اين دو يکسان نيست. زيرا آنها به زبان سياست نوشتند و ما به زبان تاريخ. و «سياست و تاريخ را همواره زبان ديگر، و راه جداست.»

يکسال بعد از سرکوب شورش خيابانی، يعنی در شهريور 1300 که مشيرالدوله ديگر صدراعظم نبود و نماينده مردم تهران در مجلس شورای ملی بود، طی نطقی در مجلس از کار خود دفاع کرد و صريح و صادق اعلام نمود: « آقايان نمايندگان محترم تصديق می‌فرمايند که رژيم مشروطه ايران، همان رژيمی که مرحوم خيابانی به قول هواخواهانش اجرای آن را از کابينه ما می‌خواست، ابدا به هيچ کابينه‌ای اجازه نمی‌دهد اصل « لامرکزيت » را در ايران (که مفهومی جز تجزيه کشور ندارد ) قبول کند ( نمايندگان: صحيح است ).ما به آنها گفتيم آذربايجان جزء لايتجزای ايران است. اگر روی والی حرف دارند آن مساله‌ای نيست و می‌شود کسی ديگر را فرستاد. بالاخره پس از اقدامات زياد وقتی که ديديم هيچ گونه حرف منطقی سرشان نمی‌شود، خودمان راسا اقدام کرديم... نهضت خيابانی مساله‌ی آن چنان مهم که هوادارانش وانمود می‌کردند نبوده. من اين حرف را بي‌دليل نمی‌زنم زيرا اگر نهضت قياميون نهضتی اصيل بود، اگر قلوب آذربايجانيها حقيقتا با خيابانی بود، آيا دويست نفر قزاق می‌توانست تشکيلات آنها را به آن سرعت و به آن راحتی برچيند؟ ما هنوز فراموش نکرده‌ايم که در انقلاب مشروطيت، اهالی آذربايجان چگونه يکدل و يکزبان پشت سر ستارخان ايستادند و چگونه در مقابل اردويی به آن عظمت که از تهران برای تصرف تبريز اعزام شده بود، مقاومت و ايستادگی کردند و بالاخره هم فاتح در آمدند... من و اعضای کابينه‌ام موقعی که روی کار آمديم در همين مجلس شورای ملی به کلام‌الله‌مجيد قسم يادکرديم که اول مشروطيت را حفظ کنيم. ما آن قسم را برای اين ياد نکرده بوديم که رژيم ملوک‌الطوايفی در اين مملکت تاسيس کنيم. پس ما به وظيفه خودمان عمل کرده‌ايم، حالا مغرضين هرچه می‌خواهند بگويند.» و به راستی که تاريخ تنها يک راه می‌شناسد و به ما می‌آموزاند: به وظيفه خودمان عمل کنيم، حالا مغرضين هرچه می‌خواهند بگويند.



گر خون خياباني مظلوم بجوشد
سرتاسر ايران كفن سرخ بپوشد




شهريورين 22 سي شيخ محمد خياباني نين اوًلوم گونو مناسبتينه

شيخ محمد خياباني، عبدالحميد خامنه لي نين اوغلو 1297 (ق) ايلينده شبسترين 10 كيلومترليغيندا يئرلشن "خامنه" شهرينده آنادان اولدو. ابتدايي تحصيلاتين اوًز شهرينده باشا چاتديردي. نئچه ايل آتاسينين داغيستاندا كي اولان تجارتخاناسيندا آليش-وئريشه مشغول اولدي اما اونون علمه اولان هوسي باعث اولدي تجارتدن ال چكيب و تبريزين "طالبييه" مدرسه سينده فقه، عرب ادبياتي، منطق، رياضي، نجوم و... اورگنماقينا باشلادي. تحصيلاتين قورتاراندان سونرا گنج طلبه لرين تدريسينه مشغول اولدو. آيت الله "سيد حسين حسيني خامنه اي" نين قيزي "خيرالنسا" ني آلدي و خياوان محله سينده كريم خان مسجدينين امام جماعتي اولدي و بو محله ده اوتوماقيندان اوتور "خياباني" آدينا مشهور اولدو.

شيخ محمد خياباني نين "انجمن ايالتي آذربايجان" دا كي مشروطه انقلابينين 1324 (ق) ده پيروز اولماسيندان سونرا تاًسيس اولموشدور بويوك نقشي وارايدي. بو انجمن "استبداد صغير" دورونده و تبريزين 11 آيليق محاربه لرينده((1326-1327ق)) آذربايجانين اداري، سياسي، اقتصادي و... ايشلريني اداره ائديردي.

شورا مجليسينين ايكينجي دورونده تبريزين نماينده ليغينا سئچيلدي . خياباني مجلسده داخلي استبداد و روسيه و انگليس استعمارينان مبارزه يه باشلادي. 1327 (ش) ايلينده روس دولتي بير اولتيماتومونان ايران دولتيندن آمريكالي "مورگان شوستر" ين ايراندان اخراج اولونماسيني ايسته دي. بو اولتيماتوم مجلسده مطرح اولاندا خياباني اوندان مخالفته باشلادي و مجلس او اولتيماتومي رد ائله دي. بو ايش باعث اولدي دولت"يپرم خان ارمني" نين اليله كي تهران شهربانيسينين رييس ايدي ايكينجي مجلسي باغلاسين و مخالف نماينده لري توتسون.

خياباني اوز عائله سيله مشهده گئديب و اوردان توركمنستان، آذربايجان و گرجستان جمهوريلارينا گئتدي. تبريزه قاييداندان سونرا بير ادبي محفل تشكيل وئريب و جماعت نمازينين يانيندا ادبي ايشلره مشغول اولدو.

آذربايجان حاكيمي "محمدشجاع الدوله" نين سقوطي و روس امپراتورلوقونون آرادان گئتمه سيله، خياباني آزاديخواه يولداشلارين كي دموكرات آدلانيرديلار بير يئره ييغدي و 1296 (ش) نين روردين آيي نين 2 سيندن "تجدد" درگي سين تبريزده يايدي. 1298 اينجي ايلده عثماني لشكري آذربايجاني اشغال ائديب و خياباني، شيخ اسماعيل نوبري و حاج علي آقابادامچي آذربايجانين غارت اولونماسينان مخالف اولماقلارينا گوره اورميه و سونرا توركيه نين "قارصين " دا زنداني اولدولار. وطنه قاييداندان سونرا مجلسين دوردونجي دوره سينه كانديد اولدي و دوققوز مين راي اينن مجلسه يول تاپدي.

بوزماندا ايران و انگليس دولتلرينين آراسيندا بير استعماري قرارداد "وثوق الدوله" نين الينن باغلاندي كي بو قرارداد 1919 (م) قراردادينا معروف اولدي. خياباني و آذربايجانين باشقا نماينده لرينين مخالفتي بو استعماري قراردادينان باعث اولدي "وثوق الدوله" آذربايجانين انتخاباتين منحل ائله سين و سوئدلي "ماژوربيورلينگ"ي تبريزه گوندردي كي شهرين ايشلرين اوز اللرينه آلسينلار.

1298 (ش) ايلينين اسفند آيينين 22 سينده تبريزين نماينده لري تجدد دون ساختمانيندا بير ييغينجاقدا "تبريزين محلي مجلسين" تشكيل وئريب و خياباني ني اونون رياستينه سئچديلر.

1299 (ش) اينجي ايلينين فروردين آيينين 17 سينده تبريزين مجاهدلري خياباني نين دستورايله "ميرزاباقر" ين آزاد اولونماسينا كي خارجي حاكملرينن مخالفت ائله ماق ايچون زنداني اولموشدور نوبر محله سينين كلانتريسينه گئديب و"ميرزاباقر" ي آزاد ائتديلر، اونون آزاد اولونماسينان شهر قيامچيلارين الينه توشدي و خياباني نين هشدار ايله وثوق الدوله نين نماينده لري شهردن چيخديلار. مجاهدلر قيامين اوچونجي گونونده بير بيانيه وئريب و اوندا عمومي امنيت و ملتين آسايشي و مشروطه رژيمينين احيا اولونماسيني اوز هدفلري اعلام ائتديلر. شيخ محمد خياباني 1920 اينجي ايلينده ملي حكومتين "آزاديستان" دموكراتيك جمهوريتي آدي آلتيندا اعلان ائتدير.

1299 (ش) نين تيرآيينين 7سينده وثوق الدوله نين دولتي سقوط ائديب و احمد شاه طرفيندن "حسن خان مشيرالدوله" يئني كابينه تشكيل وئرير. او "مهديقلي خان هدايت" كي " مخبرالسلطنه" يه مشهورايدي تبريز قيامينين اوتون سوندورماقدان اوتور تبريزه گوندردي. "مخبرالسلطنه" ماًمورسوز و محافظ سيز تبريزه گلدي كي هئچ كيم پيس خيال ائله مييه. او تبريز قزاقخاناسينين باشچي سيله كي بير روس كلنل ايدي قيامين آرادان آپارماقينين نقشه سين توكدي.

1299 (ش) ايلينين شهريور آيينين 21 اينده كي مجاهدلرين چوخي اشرارينان مبارزه ائله ماق ايچون تبريزدن چيخيب و او بيري منطقه لرده ايديلر، روس كلنل و "مخبرالسلطنه" نين دستور ايله مسلح قزاقلار شهره توكولوب و تبريزي آلديلار ، مجاهدلر و آزاديخواه لارين ائولرين يانديريب و اولارين چوخون اولدوردولر. "مخبرالسلطنه" نين دستور ايله قزاقلار خياباني نين داليسينا توشدولر، خياباني قزاقلارين حمله سين گوره جاق اوزون پنجره دن كوچه يه آتيب و قونشوسي "شيخ حسنعلي ميانجي" نين ائوينه گئتدي. "شيخ حسنعلي" خياباني يا پيشنهاد وئردي "مخبرالسلطنه" نين يانينا گئديب و اولارين آراسيندا ميانجي اولسون اما خياباني قبول ائتمه دي و چون قونشوسونون اصرارين اوردان گئتمك ايسته دي اما "حسنعلي" اونون گئتماقينا مانع اولدي و خياباني اونا قول وئردي اگر قزاقلار بوردا اوني تاپسالار اولارا تيراندازليق ائله مييه. او گونون صاباحي شهريور آيينين 22 سينده قزاقلار خياباني نين يئرين تاپيب و "حسنعلي" نين ائوينه يوگوردولر. خياباني قزاقلاري گوروردي و ائلييه بيلردي گولله ينن اولاري اياقدان سالا اما "حسنعلي" يه وئرن قولونون احترامينا گولله آتمادي. "قزاق اسماعيل" زير زمينين پنجره سيندن خياباني ني گوروب و اوني گولله له دي و آذربايجانين يورولماز كيشي سي كي عمرونون چوخون استبدادينان مبارزه ائله ماقدا گئچيتميشدي شهادته يئتيشدي. اونون جسدين سيد حمزه قبريستانليقيندا قويلاديلار ، اما سونرالار اونون قبرينين يئرينده آرادان آپارديلار و ايندي قبرينين دوز يئري معلوم دئييل. خيابانيدان آلتي كيچيك اوشاغ قالدي كي آدلاري عبارتدي: حسن، هاشم، محمود و محمد" كي آتاسي شهيد اولاندان سونرا آنادان اولور و آدين محمد قويوللار" و ايكي قيز كي آدلاري فاطمه و رباب ايدي.

بو بويوك دويوشجول اوز ملتينه ظولمونن مبارزه و اونون قاباقيندا دورماقي اورگتدي و اوز زندگانليقين بو يولدا قربان وئردي. اونون و بوتوو آذربايجان و ايرانين استقلال و باش اوجاليقينين يولوندا اوًلنلرين روحي شاد اولسون.
--------------------------------------------------------------------------------
منبع : شمس تبريز درگيسينين 97 اينجي نمره سي.

Sunday, April 09, 2006





خياباني, دشمن «تجزيه طلبي»

دقت: اين نوشته از ديدگاه قوميت گرائي افراطي فارسي و موضعي ترك ستيزانه و ضدآذربايجاني نوشته شده استּ

خياباني در سخنرانيش در روز 16ارديبهشت 1299 اعلام كرد كه از اين پس, نام آذربايجان به «آزاديستان» تبديل ميشود. كسروي در «تاريخ هيجده سالة آذربايجان» دربارة اين نامگذاري مينويسد: «در اين هنگام, نام آذربايجان يك دشواري پيدا كرده بود, زيرا, پس ازبه هم خوردن امپراتوري روس, تركيزبانان قفقاز در باكو و در آن پيرامونها جمهوري كوچكي پديد آورده, آن را ”جمهوري آذربايجان“ ناميده بودند. آنسو, بنيانگذاران جمهوري اميد و آرزوشان چنين ميبود كه با آذربايجان يكي گردند, از اينرو, نام را براي سرزمين و جمهوري خود برگزيده بودند. آذربايجانيان كه به چنان يگانگي خرسندي نداشته و از ايرانيگري چشمپوشي نميخواستند, از نامگذاري قفقاز, سخت, رنجيدند... كساني ميگفتند بهتر است ما نام استان خود را ديگر گردانيم. همان پيشنهاد ”آزاديستان“ از اين راه بوده است».

با آن كه خياباني از سوي كشندگان و مخالفانش به «تجزيه طلبي» متّهم شده, ولي, بارها بر اين كه «آذربايجان, جزء اِنفِكاك ناپذير ايران است», پافشاري كرده و آن را ايالتي از ايالتهاي ايران شمرده است. او براي ترميم خرابيهاي ناشي از جنگ اول جهاني در آن ايالت, از دولت مركزي كمك طلب ميكرد (ازجمله, در سخنراني 17خرداد1299).

خياباني به علت عشق به ايران و زبان رسمي كشور, دستور داده بود در تمام مدارس آذربايجان به فارسي تدريس شود. «تجدّد», ارگان دموكراتهاي آذربايجان و مجلّة «آزاديستان», كه مجلّة ادبي وابسته به دموكراتها بود, به زبان فارسي نوشته ميشدند. خود او نيز به زبان فارسي سخن ميگفت و كلّيه صد و چند نطقي كه از او به جامانده, به زبان فارسي است.







مدرسه محمديه تبريز و تدريس مشروطه

رحيم رئيس نيا

..............
امير خيزی که از اعضای هيئت مديره حزب دموکرات در آذربايجان و پيشنهاد کننده نام آزاديستان برای آذربايجان در آن دوره بود ، ضمن تدريس و اداره دبيرستان ، مديريت مجله ادب ، ارگان انجمن ادبی محصلان آن جا را نيز از شماره 7 تا 12 آن ، که در فاصله مرداد 1299 و تير 1300 منتشر گرديده ، عهده دار شد .
..................
درباره تقی رفعت از ديگر آموزگاران دبيرستان محمديه ، که شرح احوال و آثارش مقاله ای مفصی و کستقل می طلبد ، در اين جا همين قدر می توان گفت که وی از هم قدمان نزديک و از رازداران خيابانی بوده و گذشته از سردبيری تجدد و نوشتن غالب مقالات آن و به ويژه نطق های خيابانی ، نشريه آزاديستان را نيز که ارگان نهضت تجدد ادبی فوران زده از قلب جنبش دموکراتيک بوده و او رهبر بی رقيب آن به شمار آمده ، می نوشت .

...............

مدرسه محمديه و قيام خيابانی


اکثر کادر اداری و آموزشی دبيرستان از فعالان و وابستگان حزب دموکرات ايران و به طور کلی از هواداران دموکراسی بودند و دانش آموزان نيز غالبا" در همان طيف قرار می گرفتند . کسروی در گزارشی که از آغاز خيزش خيابانی به دست داده ، درباره نقش شاگردان در آن جنبش ملی چنين نوشته است : "فردا ( 18 فروردين 1299 ) چون روز شد ، خيابانی و همدستانش نخست شاگردان دبيرستان ها را وا داشتند که بر بازار ريزند و با هياهو و فشار بازاريان را به بستن دکانها برانگيزند . (جنان که گفته ايم آقای فيوضات ، که يکی از نزديکان خيابانی می بود ، دستياری اداره معارف را داشت و از اين رو رشته دبيرستان در دست آنان می بود . ) اينان در بازارها گرديده ، دکان ها را بندانيدند و سپس به قويون ميدانی رفته ، چوبه دار را که از زمان نايب الايالگی مکرم الملک باز مانده و خودداری می بود که جند تن از آدم کشان خيابانی بالای آن رفته بودند ، کنده و آتش زدند . پس از اين نمايش و کوشش شاگردان ، جند بازاريان به تجدد رو آوردند ، انبوهی بيشتر گرديد . . . "18

مجله ادب که پنج شماره از آن پيش از درگيری قيام منتشر گرديده بود ، با جنبش دموکراتيک و جرين تجدد ادبی _ فرهنگی آن پيوند تنگاتنگ داشته است . بعضی از معلمان و اوليای مدرسه چون فيوضات ، عبدالله زاده ، اميرخيزی ، رفعت و . . که از فعالان حزب و سران جنبش بودند ، ضمن همکاری با روزنامه تجدد ، ارگان حزب ، و مجله آزاديستان ، با ادب نيز همراهی داشته اند . تقی رفعت ، سردبير تجدد و نويسنده اصلی آزاديستان ، ضمن تدريس در دبيرستان ، سرپرستی انجمن ادب را نيز که اغلب نويسندگان مجله ادب عضو آن بودند ، به عهده داشت . دانش آموزانی چون يحی دانش (آرين پور ) ، غلام حسين طيب زاده و ع . ب . ترکی (عباس نيک منش که بعدها دبير تاريخ و جغرافی همان دبيرستان شد ) و . . . که از نويسندگان ادب بودند ، گاهی نيز مطالبی در تجدد به چاپ می رساندند . چنان که آرين پور ، سردبير ادب ، پيش از انتقال به مدرسه محمديه ، يکی از نخستين سروده های خود با مطلع " ايا فلک زاده ملت ز خواب برخيزيد / بسی نمانده که خاک سيه به سر ريزيد " را با امضای " يحيی ميرزا ، شاگرد مدرسه تمدن " در شماره 11 (2 شعبان 1335/3 خرداد 1296/24 مه 1917 ) روزنامه تجدد به چاپ رسانده بود .

به جهاتی از اين دست بود که وقتی نخستين شماره ادب انتشار يافت ، تجدد از انتشار آن چنين استقبال کرد : "حادثه ادبيه اين هفته در اين شهر _ که حادثات ادبی در فضای افسرده آن چندان کثيرالوقوع نيستند_ انتشار مجله نو ادب است . اين مجله جوان ، که با يک ذهن آزاد ، يک فکر آسوده و يک روح صاف ، محصلين جوان به نگارش آنها می پردازند، با يک شکل زيبای خوش آيند ، صحائف پاک، بی شائبه خود را ه انظار قارئين عرض و تقديم می نمايد . همه بيست و چهار صفحه اولين شماره ادب پر از مطالب مفيده متنوع ، و در ميان مندرجات آن ، ترجمه منظوم يک منظومه ويکتورهوگو [ به ترجمه ی . دانش ] شايسته تمجيد و تقدير می باشد . . ما اين پيشاهنگان قافله جوانان را که به قول خودشان با ( شهامت جوانی ) و سودای پاک ترقی ) قدم به عرصه مطبوعات می گذارند ، با مسرت و اميدواری سلام می کنيم . " 19

و گردانندگان ادب نيز متقابلا" در شماره دوم نشريه خود از اين "تقريظ تقديرآميز " چنين تشکر کرده اند : ". . . ما تقديرات مرشدانه و ناصحانه جريده محترمه مذکور ( تجدد ) را با کمال افتخار و احترام تلقی نموده ، اميدواريم که با مساعدت و تعلق حسن توجهات ادبا و دانشمندان معظم و ارشد خودمان ، موافق انتظارات هموطنان و آمال شخصيه خود در خدمت گذاری موفقيت خواهيم يافت . . . "

در شماره 6 ادب ، که نخستين شماره منتشر شده آن مجله پس از آغاز قيام دموکرات های آزاديستان است ، شعری تحت عنوان " آزادی _ آزاديستان " به چاپ رسيده است که سراينده آن ی . دانش ( يحيی آرين پور ) است :

ببال ای کشور ايران به زير نور آزادی / که آزاديستان آمد کنون و خشور آزادی تو

تو ای ديرينه آزاديستان دستور ايرانی / که برايرانيان آموختی دستور آزادي

تو آن سامان پاکستی که بود از ديرگاهانت/به دل سودای استقلال ودر سرشور آزادي

کنون بر دست بگرفتی درفش کاويانی را / زدی فرياد استقلال ! اندر صور آزادي

چه شبهای سيه بردی به سر کت تا سحرگاهان/پريشانداشت دل را ناله ناسورآزادي

هزاران پور بی باک تو جان دادند بی پروا / سمندر سان به دور شمع روی حور آزادي

هلا ؟ خوش باش ؟ خوش زدی ، کز همه اقران نام آور/ به نامت شد مطرز سرخ گون منشور آزادی

گلوی ديو استبداد را بست سخت بفشردی / تويی آری تويی سرپنجه پرزور آزادی

جوانان ! جمع بنماييم آزادی و (دانش)را / که ما هستيم و ما باشيم ايدر پور آزادي



شاهزاده يحيی ميرزای جوان گذشته از همراهی معنوی ، مثل بسياری از دانش آموزان عملا" نيز با جنبش دموکراتيک همراهی داشت .چنان که در تظاهرات با شکوه روز دوم تير 1299 ، که به مناسبت انتقال رهبری قيام به عالی قاپو ، در برابر آن بنای دولتی و در پيشگاه شيخ محمد خيابانی برگزار گرديده ، نطق شورانگيزی ايراد کرده است . قسمتهايی از گزارش روزنامه تجدد از اين تظاهرات عينا" نقل می گردد : " . . . يک ارکستر نظامی که مارسيز را می زد ، به ترنم آمد و نسيم خفيفی که در آن موقع باريک [ ؟ ] روز به زحمت می وزيد يک جمله از سرود انقلابی فرانسويان را به گوشها ايثال نمود :

برخيز ای شير آزاديستان !

اين شاگردان مدارس بود که وارد [ ميدان مقابل عالی قاپو ] می شدند . محصلين مدرسه متوسطه و کلاسهای ششم مدارس ابتدايی دولتی ، با معلمين و مديران خودشان می آمدند ، يک دسته موزيک نظامی مارسيز را می سرود و شاگردان متوسطه هم آواز می خواندند :

برخيز ای شير آزاديستان

آزادی از نو می ستان . . .

ما در تو آزاد زادت

بر استبداد انقيادت

از چه روی ، از چه روست ؟

شاگردان مدارس در ايوان جلوی تالار صف بستند . آقای يحيی ميرزا دانش محصل فارغ التحصيل امساله مدرسه متوسطه تبريز ، بالای کرسی رفته و نطق ذيل را ايراد نمود :

ای پدران ، برادران ما ، آزادی ستانان آزاديستان ! ما شما را اينچنين دوست می داريم . ما دوست می داريم که شما را اينچنين آزادی خواه و آزادی ستان و بالاخره آزاد ببينيم . قيامهای آزاديخواهانه و در نتيجه آن ، موفقيتهای آزاديبخش هميشه کار و بار شما باشد ! ميدان مبارزه و مجاهدت با صداهای بلند شما و همهمه مظفريات شما به ترنم آيد . آتش شجاعت و مردانگی در چشمان شما برق زند . پای شما نلغزد و در طريق تمدن و تجدد با يک متانت و بسالت قابل به تجليل راه پيمايد . دست شما نلرزد و در پيکر مملکت عزيزمان هر عضوی را فاسد و فساد آن را دوا ناپذير يافتيد، بدون تردد و ملاحظه به قطع و خزع آن بپردازيد و جراحات آن پيکر زخم خورده را التيام دهيد . و نلرزد قلب شما ، قلب نيرومند شما ، قلب فدايی و قهرمان شما در کار بزرگی که پيش گرفته ايد ، تا آخر ، يعنی تا به مرحله پيروزی و کاميابی ، با يک اطمينان و جلادت روزافزونی کوشش ورزيد . . .

نترسيد و آزادی و استقلال خود را تأمين نماييد . آزادی و استقلال خودتان و مال ما را . زيرا که ما آزادی و استقلال می خواهيم ، اين مملکت مال ما است و ما قبل از آن که فرزندان شما باشيم ، مال اين وطن بوده ايم . ما علاقمندترين عنصر ايرانيم ، اسم ما استقبال ، آتيه ، اسم ما فردا است ! . . . ايران معبود ما است ، ايران جان ما است !

همينکه نطق اين حرفها را تلفظ نمود ، موزيک به ترنم آمد . شاگردان مدارس يک مارش ملی را بنای سرودن گذاشتند :

ايران ، ايران جان ما است و . . .

پس از اتمام آن مجددا" آقای دانش دوام نمود :

ما در اين ايران عزيز و گرامی خودمان يک رژيم آزاد و مستقل می خواهيم که آثار ملالت بار انحطاط و تدنی از اين محيط رفع و دفع نموده ، علايم حيات تازه و شريفی را در جای آن پديدار سازد . ما در ايران پرستيده خودمان يک حکومت دموکراتيک می خواهيم که اين مملکت و ملت را مانند ساير وطنهای ساير ملتها با مؤسسات و تشکيلات مدنيه قرن حاضر مجهز گرداند و ما جوانان ايرانی را اطمينان بخشد که مثل جوانان ساير ملل خواهيم توانست [بتوانيم ] با علم و معرفت زمان خودمان مسلح گشته ، خود را برای آتيه ، يک آتيه سزاوار و آبرومند حاضر نماييم . . .

وی ، ما فهميده ايم که يک حيات ذليلانه در اسارت بيگانگان ، زندگی در يک وطن محروم از آزادی و استقلال ، حيات نيست ، زندگی نيست . مرگ يک مرگ آبرومند و با شرف هزار بار بهتر از اين حيات و از اين زندگی است ، و با اين حسيات ، اين افکار و اين عقايد است که ما قيام و نهضت آزادی ستانانه شما را تبريک و تجليل نموده ، صدای خود را در اين فضای آزاد بلند می کنيم : " زنده باد دموکراسی ! زنده باد قيام دموکراتيک ! زنده باد مجاهدين آزاديستان ! زنده باد آقای خيابانی ! "

وقتی نخستين و دومين شماره های مجله آزاديستان در 15 جوزا (خرداد) و پا15 سرطان ( تير ) 1299 منتشر شد ، در شماره هشتم مجله ادب _ اسد [مرداد]1299 با آن چنين همدلی نشان داده شد : " گرامی نامه آزاديستان در تحت نظر و مديريت آقای ميرزا تقی خان رفعت با اسلوب تجددکارانه ، که آيينه افکار و سليقه يک عده جوان متجدد است ، بتازگی منتشر می شود . قارئين محترم ادب را به مطالعه و تدقيق مقالات آن مجله يادآوری می کنيم و کارکنان ادب با کمال صميميت موفقيت آن نامه جوان را به تعقيب مرام خود آرزو می کنند ."

می دانيم که شماره سوم آزاديستان چند روز پس از انتشار شماره مذکور ادب ، يعنی در 20 سرطان (تير) همان سال منتشر گرديد و شماره چهارم آن هنوز در چاپ خانه بود 20 که قيام خيابانی به خاک و خمن کشيده شد و نويسنده آن ، يک روز پس از کشته شدن شيخ ، در 1 محرم 1339 / 23 شهريور 1299 ، در روستای قزل ديزج ، واقع در نزديکی تبريز خودکشی کرد و به احتمالی نيز به قتل رسيد. اين دموکرات پرشور و تجدد خواه کم نظير در تاريخ ايران و شاعر و نويسنده مستعد و نستوه به هنگام مرگ تنها 31 سال داشت .

احمد خرم ، يکی از شاگردان رفعت تحت عنوان " چهره ملال " شعری در رثای استاد خود گفته ، آن را تحت عنوان " اتحاف به روح آموزگارم مرحوم ميرزا تقی خان رفعت " در شماره 10 ادب ، که به علت شرايط پيش آمده با تأخيری چند ماهه ، در دلو (بهمن) 1299 انتشار يافته ، به چاپ رساند . تاريخ سرايش شعر 1339 است .

پيچيده جهان يک سره در چادر ظلمت / انوار صفا دار قمر با لب خندان

می داد به صد عشق همی بوس فراوان / بر چهره زيبا و فسون کار طبيعت

آن گاه که مجذوب طبيعت شده بودم / زانو زده خرگه و خدمت شده بودم

روحی ، شبحی ، خاسته از عالم بالا / با چشم سيه ، چهره بی رنگ و غم افزا

لب های سفيدش همه پرلرزش محسوس / بايک حرکت گفت:براين زندگی افسوس!

وان گاه نهان گشت چو يک پرده واهی / در عمق دلم ماند از آن ديده نگاهی

آفاق طبيعت همگی خائف و لرزان / بر چهره خود قرص قمر رنگ الم داد

ناگه زدل ظلمت شب خاسته فرياد / "افسوس براين زندگی و مردم نادان ! "

چهار سال پس از مرگ رفعت ، ساسان کی آرش همين شعر را پايان بخش مقاله "قبر شاعر " خود که در شماره سه سال دوم ( خرداد 1304 ) مجله فرهنگ ، منطبعه رشت به چاپ رسيده ، قرار داده است . کی آرش بر آن بود که اگر رفعت ، اين " نويسنده زبردست و شاعر جوان . . . می ماند ، تغييرات مهمی در ادبيات ايران می داد ؛ [ حتی ] ممکن بود انقلاب ادبی ايران به نام او صورت بگيرد ". حبيب ساهر ، شاعر باريک انديش ، از اين معلم خود چنين ياد کرده است :". . . يک روز ، صبح ، معلم جوانی ، بسيار خوش سيما ، با لباس مشکی و کراوات رنگين و با کلاه ترکان جوان وارد کلاس ما شد . او ميرزا تقی خان رفعت بود و در ممالک عثمانيه تحصيل کرده و معلم زبان و ادبيات فرانسه بود . نگو ، معلم جديد ما شاعر هم بوده و به زبان های ترکی و فارسی و فرانسه شعر می ساخته . ابتدا در مجله ادب ، که از طرف دانش آموزان منتشر می شد و بعدها در مجلا تيگر و روزنامه تجدد اشعار رفعت را می خوانديم . . . رفعت شاعر نوپرداز بود و به سبک ادبيات جديده ترک و به شيوه شاعران ثروت فنون شعر می ساخت ، به زبان پارسی ، بسيار جالب توجه . به زودی مکتبی به وجود آمد ، مکتب رفعت . چ.ن در مدرسه مبارکه محمديه شاعر فراوان بود ، بين آنان چند نفر ، از جمله احمد خرم ، تقی برزگر ، يحيی ميرزا دانش (آرين پور ) کنونی از چهره های درخشان شعر نو گرديدند .

مدير مدرسه ، مرحوم اميرخيزی ، گرچه ادبيات قديمی و عروض و قافيه تدريس می کرد و شعرای جوان را به سرودن غزل و قصيده تشويق می نمود و به پسر ميرزا جواد ناطق نسبت ناصح می داد . مانا خلف ها پيرو مکتب رفعت بوديم . . . ناگفته نماند که گاهی نيز برای خاطر اميرخيزی غزلی و قصيده ای می ساختيم . رفعت غزل و قصيده را نمی پسنديد ، امير خيزی نيز به چشم حقارت به اشعار جديده می نگريست ، نوپردازی رفعت غوغايی برانگيخت ، هم در تبريز و هم در تهران و شيراز ، چنان که ايرج ميرزا نوشت :

در تجديد و تجدد و ارشد / ادبيات شلم شوربا شد

می کنم قافيه ها را پس و پيش / تا شوم نابغه دوره خويش

و محمود غنی زاده نيز ساکت نماند ، چنان که در مجله کاوه که در برلن طبع و منتشر می شد قطعه شعری از رفعت را با غزلی مقايسه کرد و با استهزا چنين نوشت : ادبيات والده خانی !

سخن کوتاه . . . رفعت نخستين شاعر نوپردازی بود که اولين سنگ بنای شعر نو را گذاشت و رفت . . . و فراموش شد "21.

18 – کسروی ، تاريخ هجده ساله آذربايجان ، تهران ، 1333 ، ص 871 .

19 – تجدد ، ش 28 [ 164 ] ، 3 قوس [ آذر ] 1298 .

20 – شادروان آرين پور نسخه ای از اين شماره و در حقيقت کل آن را نجات داده، در اختبار داشته است.

21 – مجله راهنمای کتاب ، س 20 ، ش 7 – 5 (مرداد – مهر 1356 ) ، صص 74 – 473 . برای مباحثات بين رفعت و ديگران رجوع شود به يحيی آرين پور ، از صبا تا نيما ، تهران 1350 ، ج 2 ، صص 66 – 436 .



مخبرالسلطنه هدايت و مرگ خياباني

اميد پارسانژاد

روز ديگر از طرف نظميه همهمه شنيده شد. صداي كف زدن و فرياد... گفتم چه خبر است؟ گفتند نعش خياباني را آورده‌اند مردم جمع شده‌اند و دست مي‌زنند و هياهو مي‌كنند و مي‌خواهند دور بازار بگردانند.... روز قبل پاي نطق او دست مي‌زدند و مردي را شيفته كردند، امروز پاي نعش او دست مي‌زنند

روز 22 شهريور، هم سالروز مرگ شيخ محمد خياباني در سال 1299 است و هم سالمرگ مهدي‌قلي هدايت (مخبرالسلطنه) در سال 1334. بسياري از مردان سياست را در زندگي ماجرايي است مايه بدنامي و يا سرزنش دشمنان كه سايه آن بر تمام زندگي آنها سنگيني مي‌كند. از آنِ مخبرالسلطنه هدايت همين ماجراي مرگ خياباني بود كه گروهي از آن به عنوان لكه سياهي در زندگي سياسي او ياد مي‌كنند. ماجرا اين بود كه پس از سقوط دولت وثوق‌الدوله كه قيام خياباني در دوره زمامداري او آغاز شده بود، مشيرالدوله به سمت رئيس‌الوزرايي انتخاب شد و او حاجي مخبرالسلطنه را كه سياستمدار آذربايجاني خوشنام و محبوبي بود براي خاتمه دادن به غائله خياباني به تبريز فرستاد. خياباني با اينكه ابتدا از والي‌گري مخبرالسلطنه خشنودي نشان داد، هنگام ورود او به تبريز تن به گفتگو يا سازش نداد و سرانجام هنگامي كه در زيرزمين خانه‌اي مخفي شده بود توسط قزاق‌هاي تحت فرمان والي محاصره شد و در درگيري با آنها كشته شد. بعضي عقيده دارند خياباني از آنجا كه راه فرار را بسته مي‌ديد، خودكشي كرده بود. هدايت نيز در خاطراتش تلويحاً همين نظر را تأييد مي‌كند.

قيام

شيخ محمد خياباني پسر يك تاجر آذربايجاني بود كه در قفقاز به كار تجارت اشتغال داشت. محمد پس از گذراندن تحصيلات مقدماتي در ايران، به همراه پدرش به روسيه رفت و در تجارتخانه او مشغول شد. او مدتي بعد به تبريز بازگشت و به تحصيل علوم ديني پرداخت. شيخ محمد در جريان جنبش مشروطه به آزاديخواهان پيوست و در دوران استبداد صغير به همراه مجاهدان آذري براي مشروطيت جنگيد. او پس از فتح تهران به عنوان نماينده دوره دوم مجلس انتخاب شد و به تهران آمد. در تهران به آزاديخواهان راديكالي كه حزب اعتداليون عاميون (سوسيال دمكرات) را تشكيل داده بودند نزديك شد و به اين حزب پيوست. او پس از انحلال مجلس دوم در جريان اولتيماتوم روسيه، ابتدا به مشهد و سپس به روسيه رفت، آنگاه به تبريز بازگشت و به كار تجارت ادامه داد. خياباني و همفكران دمكراتش چند سال بعد و همزمان با تدارك انتخابات مجلس چهارم فعاليت‌هاي سياسي خود را تجديد كردند. نفوذ آنها در تبريز هر روز افزايش مي‌يافت تا سرانجام در اواخر سال 1298 اداره ايالت را به دست گرفتند.

گروهي از صاحبنظران قيام خياباني را در جهت مبارزه با قرارداد 1919 تلقي كرده‌اند و گروه ديگري آن را يك حركت تجزيه طلبانه دانسته‌اند. شواهد نشان مي‌دهد مخالفت خياباني با قرارداد 1919 به شدت مخالفت بسياري از رجال سياسي مقيم تهران نبوده است. احتمالاً يكي از دلايلي مماشات دولت وثوق الدوله با خياباني، نرمش او در مقابل سياست‌هاي دولت مركزي بوده است.

از سوي ديگر دليل جدي بر تجزيه طلب بودن خياباني نيز در دست نيست. به نظر مي‌رسد خياباني آذربايجان را قسمت جدا نشدني ايران مي‌دانست، اما انتظار داشت نوعي خودمختاري به اين ايالت داده شود. به نوشته احمد كسروي كه خود در ابتدا از همراهان خياباني بود: «خياباني همچون بسيار ديگران آرزومند نيكي ايران مي‌بود و يگانه راه آن‌ را به دست آوردن سررشته‌داري (حكومت) مي‌شناخت... از آنسوي خياباني اين كار را تنها با دست خود مي‌خواست و كسي را با خود به همبازي (مشاركت) نمي‌پذيرفت.» («تاريخ 18 ساله آذربايجان» احمد كسروي)

اما روشن بود كه حكومت مركزي به چنين وضعي در آذربايجان رضايت نمي‌داد. چنانكه مشيرالدوله، رئيس‌الوزرايي كه قيام خياباني در دوران صدارت او خاتمه يافت، يك سال پس از مرگ خياباني در يكي از جلسات مجلس گفت: «من و كابينه وزراي من در مجلس شوراي ملي در پيشگاه كلام‌الله مجيد قسم ياد كرده بوديم اصول مشروطيت را حفظ كنيم. قسم براي اين نبود كه ملوك الطوايفي در اين ممكلت تأسيس كنيم. پس ما به وظيفه خودمان رفتار نموديم، حالا هر چه مي‌خواهند بگويند.» (صورت مذاكرات مجلس نقل شده در «تاريخ بيست ساله ايران» حسين مكي)

مخبرالسلطنه

دوران حكومت خياباني در آذربايجان حدود شش ماه طول كشيد. پس از سقوط دولت وثوق‌الدوله، رئيس‌الوزاريي به عهده مشيرالدوله، دولتمرد خوشنام و مورد حمايت اكثريت مردم قرار گرفت. او نيز حاجي مخبرالسلطنه را كه در ميان مردم (به ويژه آذري‌ها) حسن شهرت داشت به واليگري آذربايجان منصوب كرد. خياباني ابتدا از اين انتصاب استقبال كرد اما هنگامي كه مخبرالسلطنه به تبريز رسيد، دستور داد از ورود او به دارالحكومه جلوگيري كنند. هدايت به خانه يكي از رجال وارد شد و آنجا اقامت كرد. مدتي به پيغام فرستادن و پيغام گرفتن گذشت. سرانجام مخبرالسلطنه كه از «نصيحت» و گفتگو نااميد شده بود به قواي كوچك قزاق دستور داد دارالحكومه را تصرف كنند. نيروي خياباني بسيار زودتر از آنچه تصور مي‌رفت از هم پاشيد. مخالفان محلي خياباني خانه او را غارت كردند و او خود مخفي شد.

مخبرالسلطنه كه تا سال‌ها بعد مجبور بود پاسخگوي ماجراي مرگ خياباني باشد، در كتاب خاطراتش چگونگي مرگ او را چنين آورده است: «ظهر راپرت واقعه رسيد. معلوم شد دختربچه‌اي به پست قزاق مي‌گويد خياباني در فلان خانه در زيرزمين است. قزاق‌ها كسب تكليف كرده وارد خانه مي‌شوند. بين حياط و زيرزمين چند تير رد و بدل مي‌شود. تيري به دست يك نفر قزاق مي‌خورد، تيري هم به پاي خياباني و تيري هم به سرش... گفتند تيرِ سرش را خودش زده است. مؤيد اين قول نوشته‌اي از بغلش در آمد كه چون نخواستم تسليم شوم انتحار كردم... روز ديگر از طرف نظميه همهمه شنيده شد. صداي كف زدن و فرياد... گفتم چه خبر است؟ گفتند نعش خياباني را آورده‌اند مردم جمع شده‌اند و دست مي‌زنند و هياهو مي‌كنند و مي‌خواهند دور بازار بگردانند. فوق‌العاده متأثر شدم گفتم ببرند در سيد حمزه محترماً دفن كنند. دو سه ناسزا هم به اين جماعت كوفي گفتم كه تا دو روز قبل پاي نطق او دست مي‌زدند و مردي را شيفته كردند، امروز پاي نعش او دست مي‌زنند...»



شمس كسمايى: گل افسرده- سولموش چيچك

مهران بهارى




در حدود سالهاى جنگ جهانى اول نوگرايى شعرى در اروپا و به تبع آن در ادبيات تركى عثمانى و قفقاز جدى شد. تركهاى ايران٫ نيز اديبان جوان از ديگر مليتهاى ايرانى كه روزگار آنان را به سرزمين هاى عثمانى (تركيه) و قفقاز (آذربايجان شمالى) انداخته بود٫ با شهامت اين نوگرايىها را از زبان و ادبيات تركى جذب كردند و چون سوغاتى گرامى به كشور باز آوردند. سه نفر اديب ترك در آغاز بيش از ديگران اين دلاورى را نشان دادند تا داد نوگرايى در ادبيات فارسى دهند: "شمس كسمايى"٫ "تقى رفعت تبريزى"٫ "جعفر خامنه اى". اينان و ديگر قلم بدستان ترك و آذربايجان تحت تاثير موج نوى شعر فرانسه و اروپا كه پرتوى از آن به عثمانى و قفقاز تابيده بود از تجدد ادبى و انقلاب ادبى در زبان و ادبيات فارسى دم مىزدند. اين سه نوگراى آذرى بانى شعر نو و مدرن فارسى اند.

دو نكته:

نكته اول: با گذشت هر روز دولت ايران كاراكتر فارسى بيشترى به خود مىگيرد و با پررنگتر شدن قوميت گرايى افراطى فارسى در ساختار و سياستهاى اين دولت و گسترش و تعميق آنها٫ حلقه محاصره زبان و فرهنگهاى مليتهاى ايرانى و عمده ترينشان يعنى تركى آذرى نيز تنگتر و بر شتاب نابودى اين قوم٫ زبان و فرهنگ آن در ايران افزوده تر مىشود. در چنين شرايطى بر فرد فرد تركهاى ايران است كه خود مستقلا بپا خواسته و از همه امكانات مدنى براى حفظ زبان و فرهنگ و هويت خويش استفاده نمايند. در اين ميان مسئوليت شاعران٫ ادبا و نويسندگان ترك ايرانى و آذربايجانى٫ در استفاده از زبان تركى آذرى در بيان احساسات و آفرينش هنر و صنعت خويش٫ گسترش و معاصر ساختن٫ زدودن گرد وغبار از رخ آن و تقديم زيبايى ها و ظرايف اين زبان به توده مردم و جلب توجه آنان بدان دو چندان است. شرايط امروز ايران و وضعيت اسف بار تركهاى ايران و زبان و ادبيات تركى ديگر مجوزى براى روشنفكران و ادباى ترك ايرانى براى پرداختن و اولويت دادن به زبان و ادبيات قوم همسايه فارس٫ مانند آنچه در سراسر قرون ٢٠ و ١٩ و پيش از آن شاهد بوده ايم را نمىدهد.

نكته دوم: مىتوان گفت كه ادبيات و فرهنگ خلق فارس و بويژه ادبيات مدرن فارسى بويژه در مرحله تشكل آن٫ عمدتا چيزى به جز بازتابى از ادبيات و فرهنگ تركى (آذربايجانى٫ عثمانى) نيست. ادبيات مدرن فارسى بدون نامهاى تركهايى مانند جعفر خامنه اى٫ تقى رفعت٫ شمس كسمايى٫ آخوندوف٫ طالبوف٫ رسولزاده٫ دهخدا٫ كسروى٫ مفتون امينى٫ پروين اعتصامى٫ صمد بهرنگى٫ احمد شاملو٫ براهنى٫ غلامحسين ساعدى٫ ايرج ميرزا٫ عمران صلاحى٫ ابراهيم نبوى٫ توللى... غير قابل تصور است. تركهاى ايران از اين نقش تاريخى خويش در تشكل ادبيات نوين فارسى مىبايست مغرور و فارسهاى ايران نيز منتدار ايشان باشند.

زندگاني شمس کسمايي

خاندان كسمائى از تركهاى آذربايجان شمالى (امروز جزء خاك گرجستان) بودند كه پس از فتح هفده شهر قفقاز به دست آغا محمدخان پادشاه دولت تركى قاجار به آذربايجان جنوبى مهاجرت كرده بعضى از آنها در قزوين و جمعى در تبريز به كار تجارت پرداختند و عده اى نيز از آنجا به ساير نقاط ايران پراكنده شدند. يكى از افراد اين خانواده خليل پسر حاجى محمد صادق بود كه در يزد –فارسستان مىزيست. خانم شمس کسمايي فرزند وى بود كه به سال ۱۲۶۲ در يزد فارسستان زاده شد. پس از ازدواج به همراه همسرش ارباب زاده، که تاجر چاي بود، براى تجارت به عشق آباد روسيه پايتخت ترکمنستان کنوني رفت. وي پس از چهار و به روايتى ده سال اقامت و زندگى در آنجا و به دنبال ورشکستگي شوهرش در سال ۱۲۹۷ (١٩١٨) به همراه همسر و دو فرزندش صفا و اکبر (1) به ايران بازگشته و اينبار به سرزمين پدرى شمس٫ آذربايجان آمد و در تبريز که مقارن آن سالها مرکز پر تلاطم جنب و جوش فکري و سياسي ايران بود ساکن گرديد.

خانم كسمايى علاوه بر زبان مادرى و ملى خود تركى زبانهاى روسى و فارسى را به خوبى مىدانست. شمس زني آزادي خواه و مستقل و يكى از زنان روشنفكر و دانشمند ايران بود. وى در زمان تشكيل حكومت آزادستان در آذربايجان جنوبى به رهبرى شيخ محمد خيابانى در تبريز مىزيست و در تحرکات اجتماعي و انقلابي آذربايجان سرزمين پدرى خويش مشارکت فعال داشت. وقتى تقى رفعت مجله "آزاديستان" را به چاپ داد٫ چون زنى فرهيخته و از خاندانى اديب و اهل هنر بود از همان آغاز به گروه نويسندگان نشريه تجدد پيوست و در انتشار ادبيات تازه خود ترديد نكرد. سرلوحه مجله چنين بود: "مجله اى است هواخواه تجدد در ادبيات". همين جمله بر بسيارى ناگوار آمد و بسيارى از ادبا و صاحبان قلم فارس حتى روشنترين آنها مانند بهار با اين حركت متجدد و نوگراى آغاز شده از آذربايجان و اشعار و شعرهاى تازه روزنامه تجدد و مجله آزاديستان به مخالفت برخاستند. اعضاى انجمن كاوه مانند جمال زاده هم با آن كه در وسط ميدان بحثهاى نوجويى ادبى در اروپا بودند٫ از حمله به رفعت و كسمايى و شعر تازه غفلت نكردند. در هر شماره يك قطعه از ادبيات سنتى و يك قطعه از نوشته هاى امروز –آن روز – را كنار هم مىگذاشت و به ريش و گيس امروزيان- آن روزيان- مىخنديد. خوگرفتن محيط ادبى سنتى فارس مانند ديگر عرصه هاى اجتماعى اين قوم٫ در مقابل نسيم تجدد و نوانديشى و نوسازىاى كه از سوى تركهاى ايران و آذربايجان در حال وزيدن بود آسان نبوده است.

خانم شمس كسمايى هنگامى كه با خانواده خود به تبريز آمد طبق فرهنگ تركى-آذربايجانى چادر به سر نداشت و نخستين زن مسلمان ايرانى بود كه آزادانه در كوچه و بازار تبريز ظاهر شد و به واسطه همين آزادگى و آزادمنشى در آن روزهاى تاريك از دست مردم نادان زجرها و سختيهاى فراوان كشيد. در تبريز -آذربايجان خانه اش محفل نويسندگان و دانشمندان بود. پس از کشته شدن تقى رفعت و روي کار آورده شدن رضاشاه از سوى دولت استعمارى انگليس، جمع مبارزان آذربايجان پراکنده شدند. همسر شمس به سال ۱۳۰۷ در گذشت. او با تنها دخترش صفا به يزد – فارسستان رفت ولى بعد از آن که با شخص ديگري به نام محمد حسين رشتيان ازدواج کرد، زندگي خود و خانواده اش را به تهران منتقل کرد و در آنجا روزگار و سالهاي پاياني عمر خود را به تنهايى و خاموشى و گوشه نشيني گذراند تا در سال ١٣٤٠ در گذشت.

از اشعار او مقدار کمي باقي مانده است. از شمس کسمايي در شهريور ماه ۱۲۹۹ در مجله آزاديستان-چاپ تبريز قطعه شعري با پاره هايي فارغ از قيد تسوي و قافيه بندي معمول پيشينيان منتشر شد که جزو نخستين نمونه هاي تجدد در شعر فارسي به شمار مي آيد.

بخشهايي از آن قطعه:

پرورش طبيعت
ز بسياري آتش مهر و ناز و نوازش
از اين شدت گرمي و روشنايي و تابش
گلستان فکرم
خراب و پريشان شد افسوس
چو گلهاي افسرده افکار بکرم
صفا و طراوت ز کف داده گشتند مايوس
بلي، پاي بر دامن و سر به زانو نشينم
که چون نيم وحشي گرفتار يک سرزمينم
نه ياري خيرم
نه نيروي شرم
نه تير و نه تيغم بود، نيست دندان تيزم
نه پاي گريزم
از اين روي در دست همجنس خود در فشارم
ز دنيا و از سلک دنياپرستان کنارم
برآنم که از دامن مادر مهربان سر برآرم

از خطاب به قرن بيستم:

آن روز كه زادى٫ چه نويدى كه ندادى
امروز كه رستى٫ تو ز خون يكسره مستى
زين سان كه تو ره بسپرى اى آفت هستى
فردا به وجود آرى يك تل رمادى
---
1 - اكبر ارباب زاده فرزند شمس نقاش زبردستى بود و به زبان و ادبيات چند كشور خارجى آشنايى داشت و خود شعر فارسى نيز مىسرود و ١٨ يا ١٩ سال داشت كه به وضع دردناكى در مبارزات جنگل- گيلان كشته شد. يكى از اشعار زيباى ابولاقاسم لاهوتى شاعر آزاده كرد با عنوان عمر گل خطاب به شمس كسمايى و در دلدارى مادر داغدار در باره اين جوان ناكام سروده شده است:
در فراق گل خو اي بلبل
نه فغان برکش و نه زاري کن
صبر بنما و بردباري کن
مکن آشفته موي چون سنبل



اعتبارنامه حاج مخبرالسلطنه هدايت قاتل شيخ محمد خياباني

نمايندگان سوسياليست دوره چهارم مجلس شوراي ملي به رهبري سليمان‌ميرزا اسكندري حاج مخبرالسلطنه هدايت را «قاتل شيخ محمد خياباني» خواندند

نمايندگان سوسياليست دوره چهارم مجلس شوراي ملي به رهبري سليمان‌ميرزا اسكندري، در جلسه روز 16 فروردين 1301 مجلس، با اعتبارنامه حاج مخبرالسلطنه هدايت به مخالفت برخاستند. آنها هدايت را «قاتل شيخ محمد خياباني» خواندند و خواستار رد اعتبارنامه او شدند.

اين نخستين باري نبود كه مخبرالسلطنه با اتهام قتل خياباني مواجه مي‌شد. او پيش از آن نيز بارها در برابر اين اتهام قرار گرفته و از خود دفاع كرده بود زيرا او بود كه در اوج قيام خياباني، به عنوان والي آذربايجان از سوي دولت مشيرالدوله مأمور سركوب قيام شد و اين كار را با موفقيت انجام داد.

خياباني از ديد هوادارانش دمكراتي آزاديخواه بود كه در مخالفت با قرارداد 1919 (ميان دولت وثوق‌الدوله و بريتانيا) قيام كرده بود و هدفي جز «حفظ عظمت ايران»، «تأمين آزادي» و «تحكيم قانون اساسي» نداشت. اما هدايت در برابر معتقد بود كه تنها «از دور تصّور مي‌رفت قيام آقايان در تبريز واقعاً از براي تحكيم قانون اساسي است. اينجانب كه خود را در تبريز از هرگونه معرفي مستغني مي‌دانم، كمر خدمت اهالي را به ميان بسته به عجله هر چه تمام‌تر با يك شوقي به آذربايجان آمدم. از جمال‌آباد تا تبريز آنچه مطالعه شد از دمكراسي اثري نديدم. همه جا رنجبر در عذاب و رعيت پريشان بود و فريادرسي نداشتند... ناامني تا يك فرسخي شهر [تبريز] حكمفرماست. ولايات همه بلاتكليف، در شهر دل‌ها خون و زبان‌ها به تهديد موزر (نوعي اسلحه) مهر است... نظميه گرسنه، ژاندارم بي‌معونه [و] راه‌ها ناامن [است، آنوقت] آقايان در باغ دولتي نطق مي‌كنند.» (اعلاميه صادره در تبريز، نقل شده در «تاريخ 18 ساله آذربايجان» نوشته احمد كسروي)

خياباني

خياباني آذربايجان را قسمتي از ايران مي‌دانست، اما انتظار داشت نوعي خودمختاري كه زمينه‌هايش در قانون اساسي مشروطه پيش‌بيني شده بود، به اين ايالت داده شود.

شيخ محمد خياباني از جمله مجاهداني بود كه در جنبش مشروطه شركت داشت و در سال 1288 به نمايندگي دوره دوم مجلس برگزيده شد. نطق معروف او در جريان بررسي موضوع اولتيماتوم روسيه براي عزل مورگان شوستر، برايش شهرت بسيار به ارمغان آورد. خياباني پس از انحلال مجلس دوم به تبريز بازگشت و روزنامه تجدد را منتشر كرد. او در نخستين روزهاي سال 1299 در تبريز قيام كرد.

انگيزه او از اين قيام همواره محل مناقشه بوده است. ابتدا عده‌اي گمان مي‌كردند اقدام او در واكنش به قرارداد 1919 بود. در برابر عده‌اي ديگر عقيده داشتند او تجزيه‌طلب بود و هماهنگ با عثماني‌ها يا بلشويك‌ها، هواي تجزيه آذربايجان و حكومت بر آن را در سر داشت. اما اسنادي كه بعدها در دسترس قرار گرفت نشان داد كه انگيزه او در واقع هيچ‌يك از اين دو نبوده است. روزنامه‌هاي وابسته به حزب دموكرات خياباني در تبريز، قرارداد 1919 را بدون تصويب مجلس (كه در فترت بود) بي‌اعتبار مي‌دانستند؛ اما مخالفت آنها در مقايسه با هياهويي كه در تهران عليه قرارداد برپا بود، رنگي نداشت. خياباني حتي بعداً مخالفت با عملكرد وثوق الدوله را در امضاي قرارداد، به گلايه از پنهانكاري و تك‌روي وي فرو كاست. به نوشته دكتر محمدعلي همايون كاتوزيان در كتاب «دولت و جامعه در ايران»، از جمله دلايلي كه باعث مي‌شد دولت وثوق الدوله، حكومت خودمختار خياباني را در آذربايجان تا حدودي تحمل كند، نرمش عملي او در مقابل سياست‌هاي دولت مركزي بوده است.

از سوي ديگر در هيچ‌يك از منابع دست اول تاريخي كه ماجراي قيام خياباني را روايت كرده‌اند، نشانه‌اي قاطع مبني بر تجزيه‌طلبي او ديده نمي‌شود. به نظر مي‌رسد خياباني آذربايجان را قسمتي از ايران مي‌دانست، اما انتظار داشت نوعي خودمختاري كه زمينه‌هايش در قانون اساسي مشروطه پيش‌بيني شده بود، به اين ايالت داده شود. او گلايه داشت كه تعداد نمايندگان آذربايجان در مجلس، با جمعيت آنجا و مجاهدتي كه آذري‌ها براي جنبش مشروطه نشان داده‌اند، تناسب ندارد. خياباني در ابتدا مي‌خواست انجمن‌هاي ايالتي كه در قانون اساسي مطرح شده بود تشكيل شود، مجلس شوراي ملي در تهران كار خود را از سر بگيرد و حاكم مقبولي براي آذربايجان منصوب شود. حتي به نظر مي‌رسد استفاده از اصطلاح «آزاديستان» به جاي آذربايجان، بيشتر به منظور يادآوري مجاهدت‌هاي آذري‌ها براي كسب آزادي ايران بوده است تا تأكيد بر تجزيه‌طلبي.

با اين تفاصيل پيدا بود كه قتل (يا آنطور كه مخبرالسلطنه هدايت ادعا مي‌كرد، خودكشي) خياباني، تأثير نامطلوبي بر حسن شهرت هدايت كه خود از دمكرات‌هاي بنام بود، گذاشت. او همواره تأكيد مي‌كرد كه مرگ خياباني خواست او نبوده و او تمام توان خود را براي خاتمه مسالمت‌آميز غائله به كار بسته است. شواهد و قرائن ديگر نيز ادعاي هدايت را تأييد مي‌كرد، اما مخالفان اين ادعا را نمي‌پذيرفتند.

دفاع مدرس

با دفاع مدرس، اعتبارنامه مخبرالسلطنه هدايت از تصويب نمايندگان گذشت

طرح دوباره اتهام عليه مخبرالسلطنه در جلسه شانزدهم فروردين 1301 مجلس باعث شد سيدحسن مدرس، روحاني سرشناس و نماينده با نفوذ پارلمان به دفاع از اعتبارنامه هدايت بپردازد. او گفت: «شكي نيست، خدا رحمت كند، مرحوم خياباني آدم بسيار خوبي بود... آدم آزادي‌خواهي بود. بنده عقيده شخصي خود را عرض مي‌كنم، كلنل محمدتقي‌خان (پسيان) هم كه با ما (در ماجراي مهاجرت مربوط به زمان جنگ اول) همسفر بود، آدم خوبي بود. بنده او را آدم وطن‌خواهي مي‌دانستم... ميرزا كوچك‌خان هم آدم وطن‌دوستي بود. لكن بايد در كار هم يك حدودي باشد... خود شاهزاده (سليمان‌ميرزا، رهبر سوسياليست‌ها و از مخالفان اعتبارنامه هدايت) و بنده هم با هم مهاجرت كرديم. اگر دولت وقت عقيده‌اش اين بود كه اين مهاجرت بر ضرر مملكت است و حكم مي‌كرد كه در راه بنده را بكشند، من دولت را مقصر نمي‌دانستم و خودم را هم مقصر نمي‌دانستم، زيرا من بر طبق عقيده‌ام رفتار كردم، او هم بر طبق عقيده‌اش...

ما اينجا نشسته‌ايم، مي‌گوييم مرحوم خياباني «شهيد» شد. اما كشنده كي بود؟ معلوم نيست. نسبت به آقاي مخبر‌السلطنه مي‌دهند. بنده اگر چه با ايشان دوستي دورادور داشتم، لكن در اين مدت هفت سال به تهران آمده‌ام، بيشتر شنيده‌ام ايشان از خدمتگزاران به وطن هستند... گمان بنده اين است كه اين سابقه نبايد در مجلس توليد شود كه بعدها هر كس چيزي گفت، طرف (مورد اتهام قرار گرفته) برود ثابت كند... كسي كه دعوي نفي مي‌كند نبايد برود (دعوي خود را) ثابت كند، كسي كه دعوي اثبات مي‌كند بايد دعوي خود را ثابت كند. (يعني مخبرالسلطنه نبايد ثابت كند كه دستور قتل خياباني را نداده است، بلكه مخالفان او بايد ثابت كنند كه قتل به دستور او بوده، كه نمي‌توانند.)» («مدرس در پنج دوره تقنينيه» به كوشش محمد تركمان)

به اين ترتيب و پس از دفاع مدرس، اعتبارنامه مخبرالسلطنه هدايت از تصويب نمايندگان گذشت.



«همدستي خياباني با ارامنه بر ضد اردوي اسلام»

آذربايجان و ناسيوناليسم ايراني
تورج اتابكي

دقت: اين نوشته از ديدگاه قوميت گرائي افراطي فارسي و موضعي ترك ستيزانه و ضدآذربايجاني نوشته شده استּ

بازگشت عثماني‌ها

در سال‌هاي بعد از جنگ اول جهاني نه فقط صحنه تحولات قفقاز، بلكه عرصه آناتولي نيز به نحوي اساسي دگرگون گشت. تندباد انقلاب طومار امپراتوري تزاري را در هم پيچيده بود و عثماني‌ها بر آن شدند كه تكه پاره‌هاي بر جاي مانده از امپراتوري خود را از نو مرتب كنند. اگر چه آنها در دور اول پيشروي خود در قلمرو ايران فرصت تبليغ و ترويج آراء پان‌تركيستي خويش را نيافتند ولي اينك با توجه به سقوط آن دشمن ديرين در پي انقلاب 1917، مي‌توانستند دور جديدي از اين مبارزه را آغاز كنند. همان گونه كه يكي از مأموران سياسي دولت بريتانيا خاطرنشان ساخت: «تركيه دست در دست تاتارهاي ماوراء قفقاز (باكو) نهاده و آنها نيز به حساب خود مدعي آذربايجان شده‌اند... شمال ايران براي تركيه به عنوان حلقه واسطي با تورانيان آسياي مانه، اهميتي اساسي دارد.»(29)

در اواسط آوريل 1918 سپاهيان عثماني براي دومين بار بر آذربايجان يورش آوردند. يوسف ضياء(30) يكي از مسؤولين محلي عمليات تشكيلات مخصوصه ـ سرويس مخفي عثماني‌ها ـ در ايران به عنوان مشاور سياسي سپاهيان عثماني در ايران منصوب شد و چندي بعد نيز تشكيلات مخصوصه يك هيئت ويژه پان‌تركيست را به تبريز گسيل كرد.(31) چاپ و انتشار نشريه‌اي به تركي، به نام آذرآبادگان كه ابزار اصلي قواي عثماني در تبليغ پان‌تركيسم بود يكي از مهمترين وظايف اين هيئت بود. سرپرستي اين نشريه به تقي رفعت، يكي از روشنفكران آذربايجان سپرده شد كه بعدها به دليل نقش مهمش از لحاظ نوآوري در ادب فارسي شهرت به سزايي يافت.

با اين حال به رغم تمامي اين تلاش‌ها، نيروهاي عثماني به نتايج درخور توجهي در آذربايجان دست نيافتند. اگر چه بخش وسيعي از آذربايجان براي چند ماه در اشغال نظامي آنها بود، هرگونه تلاش آنها براي پيشبرد پان‌تركيسم ناكام ماند. در اين دوره حضور عثماني‌ها به هيچ وجه با اقبال عمومي احزاب محلي روبرو نشد. آنها از بدو ورود به تبريز با دموكرات‌هاي محلي درگير شدند و با گذشت زمان اين مناسبات چنان تيره شد كه در نهايت به صدور فرمان بازداشت شيخ محمد خياباني ـ رهبر پرطرفدار دموكرات‌ها ـ و نوبري و بادامچي دو تن از ديگر يارانش منجر شد. عثماني‌ها آن دو را به قارص تبعيد كردند.(32) اگر چه در مراحل بعد مقامات عثماني سعي كردند با طرح اتهاماتي مبني بر «همدستي خياباني با ارامنه بر ضد اردوي اسلام»(33) اين اقدام خود را توجيه كنند ولي اين حركت به شكل‌گيري يك احساس شديد ضد عثماني در ميان دموكرات‌هاي آذربايجان، منجر شد؛ دموكرات‌هايي كه در آستانه قبضه امور در كل آذربايجان قرار داشتند.

تابستان 1918 نقطه اوج اقتدار عثماني‌ها محسوب مي‌شد. براي آنها كه بخش‌هاي وسيعي از شمال غرب ايران را در اشغال داشتند، سوق قشون به قسمت‌هاي شمال رود ارس، هدف بعدي تلقي مي‌شد و با سقوط باكو در سپتامبر 1918 و استقرار عثماني‌ها در كناره غربي درياي خزر، چنين به نظر مي‌آمد كه ايده‌آل توران، بالاخره به مرحله تحقق نهايي نزديك شده است. ولي تحولات جاري در ديگر جبهه‌هاي جنگ و همچنين قحطي فزاينده در تركيه، عرصه را بر سران اتحاد و ترقي ننگ كرد. جنگ به مراحل پاياني خود نزديك مي‌شد.

در اين مرحله در حالي كه مصادره گسترده غله و احشام در مناطق تحت اشغال به نارضايي گسترده‌اي در ميان مردم دامن زده بود و عثماني‌ها و آلماني‌ها در 23 سپتامبر 1918 با انعقاد معاهده‌اي تعهد خود را به محترم شمردن تماميت ارضي ايران اعلان داشتند، شكست‌هاي پي در پي نيروهاي عثماني در جبهه فلسطين و شام از يك سو و خروج بلغارستان از صف متحدان آلمان و عثماني از سوي ديگر، ادامه جنگ را غيرممكن ساخته و در 9 اكتبر حكومت كميته اتحاد و ترقي بركنار و عزت پاشا كه هوادار متفقين بود زمام امور را در دست گرفت. انعقاد اين پيمان ترك مخاصمه نخستين نتيجه حاصل از اين دگرگوني بود.

با مراجعت شيخ محمد خياباني به تبريز، در 24 ژوئن 1920 دموكرات‌ها اداره امور را بر عهده گرفتند. در كشوري كه بيگانه‌ستيزي يكي از اركان عمده فرهنگ سياسي غالب به شمار مي‌رفت، كوتاه كردن دست مداخله بيگانگان، به يكي از اهداف اصلي نهضت خياباني بدل شد. با توجه به عملكرد پيشين عثماني‌ها در قبال خياباني و يارانش، مناسبات چنداني ميان آنها برقرار نبود. ولي در اين مرحله دغدغه خاطر اصلي دموكرات‌هاي آذربايجان آن بود كه با توجه به تحولات سياسي عمده‌اي كه در قفقاز جريان داشت، چه رويكردي را اتخاذ كنند.

در 27 مه 1918 هنگامي كه در مناطق شمالي رود ارس و شرق ماوراء قفقاز تشكيلاتي موسوم به جمهوري آذربايجان اعلان موجوديت كرد، اتخاذ يك چنين اسمي در ميان ايرانيان ـ به ويژه در ميان روشنفكران آذربايجاني ـ نگراني‌هايي را موجب شد. خياباني و همراهانش در اقدامي به منظور تأكيد بر جدايي از اين پديده، تصميم گرفتند كه نام ايالت آذربايجان را به «آزاديستان» تغيير دهند.(34) آنها در توجيه اين عمل به «نقش حماسي» آذربايجان در نهضت مشروطه در ايران اشاره داشتند كه به نظر آنها خود دليل موجهي بود براي اتخاذ نام آزاديستان.(35)



سران آذربايجان مانند خياباني درك درستي از روند ملت شوندگي مليت ترك در ايران و منطقه و شمول آن بر دياسپوراي آذربايجاني جنوب ايران نداشته اند

هدف از بررسى زيرگروههاى ايلي٬ لهجه اى٬ جغرافيايى و مذهبى و... خلق ترك در ايران

مهران بهارى

تجزيه خلق ترك: سياست استراتژيك پان ايرانيسم و استعمارگران غربي


١- از سياستهاي راهبردي و استراتژيك استعمارگران و دول غربي و همه طيفهاي قوميت گراى افراطى فارس شامل سه جناح دولتي٬ نيروهاي سياسي اوپوزيسيون و جامعه روشنفكري فارس٬ ممانعت از روند ملت شدن گروههاي پراكنده ايلي- طائفه اي و مذهبي و جغرافي ترك زبان پراكنده در سراسر ايران استּ هدف غائي از اين سياست تبديل نمودن خلق ترك در ايران از يك مليت واحد و منسجم داراى اكثريت مطلق (و يا نسبي) به دهها گروه قومي مختلف پراكنده و جداى ترك زبان كه همه در اقليتند ميباشدּ

٢- در راستاي همين دسيسه استعمارى-پان ايرانيستى است كه تمام منابع رسمى و غيررسمى ايرانى-فارسى و دول غربي٬ بسيارى از شرقشناسان و تركى شناسان اروپايى و حتى تركيه اى٬ از سوئي هر كدام از زيرگروههاى ايلى و جغرافيايى٬ لهجه اى٬ طائفه اى٬ جغرافيايى و مذهبى خلق ترك ايران را (به عنوان مثال به شكل آذرى٬ آذربايجانى٬ خراسانى٬ قشقائى٬ افشار٬ شاهسون٬ خمسه٬ همدانى٬ سنقرى ٬ ابيوردى٬ اينانلو٬ اراكى فريدني ...... ) به شكل گروههاى منفرد٫ جدا و پراكنده ترك زبان و به صورت اقوام و خلقهايى متفاوت و نه به شكل زير گروههاى خلق و مليت واحد ترك معرفى مى كنند و از سوي ديگر بويژه جدائي دو توده پرشمار ترك يعنى قشقايى ها و تركهاى خراسان را از توده ترك شمال غرب يعني آذربايجان تبليغ و تلقين مينمايندּ

٣- در عرضه سياسي نيز دولتهاي مركزي ايران و استعمارگران غربي از نبود شعور ملي و وجود گرايشات طائفه گرائي و محلي گرايي در ميان برخي از سران طوائف ترك و نخبگان ناآگاه و كوته بين آذربايجاني استفاده نموده٬ آنها را با موفقيت تمام بر عليه يكديگر و بر عليه منافع ملي خلق ترك و حركات دمكراتيك اش بكار برده اندּ به عنوان نمونه در حركت دمكراتيك مشروطيت آذربايجان طوائف ترك شاهسون بر عليه اين حركت و در دوره حكومت ملي آذربايجان سران طوائف ترك ذوالفقاري و قشقائي بر عليه اين حكومت ملي بكار برده شده اندּ از سوي ديگر متاسفانه سران آذربايجان مانند خياباني و به درجاتى كمتر پيشه وري كه درك درستي از روند ملت شوندگي مليت ترك در ايران و منطقه و شمول آن بر دياسپوراي آذربايجاني جنوب ايران نداشته اند٬ حركات دمكراتيك طوائف ترك در جنوب ايران را٬ بويژه جنبش صولت الدوله در جنگ اول و جنبش خودمختاري اتحاديه ايلى ترك قشقائي در جنگ دوم را بخشي از حركات سياسي خلق واحد ترك نداشته و نسبت به آن بيگانه مانده اندּ

٤- سياست فارس سازى (فارسلاشديرما٫ تفريس) دولتي٫ با تراشيدن و پررنگتر كردن هويت هاى ايلي-طائفه اى و جايگزين كردن اين هويت قبيله اى به جاى هويت ملى ترك براى گروههاى ايلى ترك ايران٬ از سويي موفق به تشديد روند مسخ نمودن فرهنگ و هويت تركى و نابود ساختن زبان ملى-مادرى تركى شده و از سوي ديگر باعث ايجاد بحران هويت در ميان گروههاى ترك سراسر ايران٬ در داخل آذربايجان و يا خارج آن٬ در گروههاي طائفه اي و يا غير طائفه اي گرديده است. ثمره طبيعى اين سياست٬ تسهيل نمودن و شتاب دادن به روند فارس سازي مليت ترك در ايران است. ايجاد دهها نهاد و سازمان طويل عشايرى و برگزارى دهها كنگره و همايش و جشنواره موسيقي و زنان و فولكلور و پاسداشت شخصيتهاي ايلى و طائفه اى مخصوصا در مورد طوائف ترك قشقائي و شاهسون و ּּּּ از سوي دولت همه به هدف نابودى يگانگى مليت ترك در ايران و تجزيه آن استּ



جنبش آزاديستان داراى اشتباهات اساسى در ارزيابيهاى خود از هويت ملى خلق ترك بود

چرا مساله ملى در ايران امروز براى اولين بار مساله اى جدى است؟

مهران بهارى




در بعد حركات سياسى نيز٬ دو مهمترين آنها در قرن بيستم٬ يعنى جنبش مشروطيت آذربايجان و حكومت آزاديستان٬ جنبشهائى بر مبناى هويت ملى خلق ترك ساكن در آذربايجان نبوده اند

بويژه جنبش مشروطيت آذربايجان٬ كه عملا به صعود و اوجگيرى ناسيوناليسم فارسى و راسيسم آريائى و قبضه حكومت مركزى ايران توسط اين دو و تبديل دولت ايران به دولتى فارس منجر شد و باعث تضعيف هويت ملى تركى خلق ترك در سراسر ايران٬ پايان دادن به دولت تركى-آذربايجانى قاجار و سقوط موقعيت برتر اقتصادى و سياسى و فرهنگى آذربايجان گرديد از منظر خلق ترك و آذربايجان و در تحليلى نهائى٬ شكستى عظيم بشمار ميرودּ

در روند شكل گيرى جنبش آزاديستان نيز هويت ملى تركى نقش غالبى نداشت و علاوه بر آن٬ اين جنبش داراى اشتباهات اساسى در ارزيابيهاى خود از
- هويت ملى خلق ترك٬
- نقش محورى زبان تركى در دولت٬
- روابط ملى و سياسى با جمهورى آذربايجان و دولت عثمانى

بود كه به تنش و درگيرى با اين دولتها – به جاى ائتلاف با آنها و در نهايت حتى به اقدام بسيار اشتباهى مانند تغيير نام آذربايجان به كلمه اى فارسى -آزادستان- منجر شدּ

در اين ميان حكومت ملى آذربايجان به معنا و مفهوم امروزى تنها حركت ملى واقعى بر مبانى ملت و حقوق ملى بوده استּ دست آوردهاى اين حركت از جمله تاسيس دولت ملى آذربايجان با تمام ارگانها و سمبولهاى يك دولت ملى و رسميت و دولتى اعلان نمودن زبان تركى توسط اين دولت٬ باعث شده است كه نام و خاطره حكومت ملى آذربايجان و آفرينندگان آن- و در راسشان سּ جּ پيشه ورى- در تاريخ سياسى خلق ترك و آذربايجان تا ابد به نيكى٬ احترام و افتخار ثبت و ياد شود

اما متاسفانه اين جنبش باشكوه نيز– به سبب دنباله روى بيچون و چرا از سياستهاى دولت شوروى- امپرياليسم روس٬ از مفاهيم اساسىاى مانند
- هويت ملى خلق ترك ساكن در ايران٬
- رابطه و عينيت توده ترك ساكن در آذربايجان و خارج آن با هم٬
- هويت ارضى آذربايجان – كه بخش بسيار قابل ملاحظه ترك نشين در شمال غرب كشور مانند نواحى ترك نشين استانهاى همدان٬ قزوين٬ مركزى٬ تهران٬ قم٬ كردستان٬ و كرمانشاهان را خارج از آذربايجان مىدانست٬
- تغيير نام خلق ترك و زبان تركى به خلق آذربايجان و زبان آذربايجانى٬

ּּּּּ درك فوق العاده نادرست و بسيار مخدوشى داشتּ

Saturday, April 08, 2006



تقی رفعت

يکی از همراهان و همرزمان فکری خياباني، تقی رفعت بود، که مرگ او در همان روز کشتن شيخ محمد خيابانی يا دو روز بعد از آن اتفاق افتاد.




ميرزاتقی خان رفعت، جوانی پرشور، بسيار حساس، شاعر مسلک، خوش سيما و تندخو بود به سبب جوانی بی طاقت و بی گذشت نيز بود. اما پاک و منزه زيست و خدمات فرهنگی خوبی به ايران کرد. در قيام خياباني، او هم سخنگو و هم نويسنده بود. غير از روزنامه تجدد، "ارگان کميته دمکرات های تبريز"رفعت، خود نشريه ای به نام آزاديستان داشت و در آن ذوق ادبی و سياسی خود را با کمک ديگران می آزمود و نخستين بار در آن از تجدد ادبی سخن گفت.

تقی رفعت را هم چنين، بايد پيشگام تجدد ادبی در ايران دانست. به دلايل روشني، می توان حدس زد که نام تجدد را هم او برای ارگان کميته ايالتی حزب دمکرات آذربايجان برگزيد. از جمله آن که در سرلوحه آزاديستان اين اشعار، به چشم می خورد: مجله ای است هواخواه تجدد در ادبيات ايران . نيز به ياد آوريم که رفعت، سردبير تجدد نيز بود.

وی فرزند آقا محمد تبريزی است و اگر گفته برخی مورخان را بپذيريم که هنگام مرگ 31 يا 33 سال داشت، بايد متولد 1305 يا 1303 ه. باشد. او در اسلامبول تحصيل کرد. سپس در طرابوزان مدير مدرسه ناصری شد. در سال 1335، در گرماگرم جنگ جهانی اول به تبريز آمد و معلم زبان فرانسه در دبيرستان های تبريز شد. او به سه زبان فارسي، فرانسوی و ترکي(اسلامبولي) مسلط بوده و به هر سه زبان شعر می گفت، که در تجدد و آزاديستان به چاپ می رسيد. او نمايشنامه هم می نوشت.

وقتی جمهوری مستقل آذربايجان، به رهبری شيخ محمد خيابانی تأسيس شد، او بازوی فرهنگي، ادبی و هنری خيابانی شد. (به نوعی وزير فرهنگ و آموزش). اين نقش رفعت، نقش مهم و حساسی بود. از جمله کارهای رفعت، در اين سمت نوشتن و اجرای چند نمايشنامه منظوم اجتماعی بود. از جمله در نمايشنامه منظوم سرگذشت پرويز، سروده علی محمدخان اويسي، دست برد و نمايشنامه ای به نام خسرو پرويز سرود که در دبيرستان های تبريز به نمايش درآمد.

حيف است از ماجرای ادبی تقی رفعت به کوتاهی درگذريم به خصوص حالا که ديگر آن جنگ قلمی و آن ميدانداری های بحث کهنه و نو در شعر فروکش کرده و هر کس هر چه در انبان استدلال داشت بيرون ريخته است. اينک شايد بتوان به دور از آن يقه چاک کردن ها، در اين مورد عادلانه تر قضاوت کرد.

همه، مرحوم علی اسفندياری _ نيما يوشيج _ را آغازگر نوگرايی در شعر فارسی می دانند. و همه شايد ندانند که پيش از او کسانی از جمله تقی رفعت و شمس کسمايی _ آن هم در فضايی که کسی چنان ادعاعا و سخن هايی را بدون بيم تکفير و حتی مرگ، نمی توانست بر زبان راند - سخن از لزوم تجدد در شعر فارسی گفتند و چوب آن را نيز خوردند، چنان که تا امروز هم کسی آنان را نمی شناسد و در جايی نام ايشان برده نمی شود.

تقی رفعت اين حرکت را به نرمی و زيبايی "توفاني، در ته دوات نوجوانان" خوانده است1او می نويسد :

صدای توپ و تفنگ محاربات عمومي، در اعصاب ما، هيجانی را بيدار می کند که زبان معتدل و موزون و جامد و قديم سعدی و هم عصران او نمی توانند با سروده هاي.... خودشان، آن ها را تسکين يا ترجمه کنند. ما احتياجاتی داريم که عصر سعدی نداشت.2

با اين موضع گيری ها، گويی آب در لانه مورچگان افتاد و بمب در وسط توپخانه تهران ترکيد، فرياد واسعديا ، واادبياتا، از خلوت محافل و مجالس بزرگان شناخته شده به صفحات نشريات رسيد. شايد به همين علت ها هم بود که آن آقايان آزاديخواه اديب، در تهران نشستند و دندان قروچه کردند تا خيابانی آن گونه کشته شود. و آزاديستان بر هم خورد تا مراتب آقايی و سروری آنان در عرصه انوری شناسی و خاقانی پروري، صدمه نبيند. همه کباده کشان صحنه ادب، بر خود فرض دانستند؛ به زبان متکلف و مصنوع و با رعايت همه جوانب صناعات ادبيه قديمه، به دهان آن جوان پرشور و جوانان همکار او بزنند. هيچ کس از اين آقايان به لطافتی که در شعر رفعت و همکاران او بود و تأثيری که از زمان داشت، گوشه چشمی نداشت :

برخيز! بامداد جوانی زنو دميد
آفاق خمر را لب خورشيد بوسه داد

برخيز صبح خنده نثارت، خجسته باد
برخيز روز ورزش و کوشش فرا رسيد

برخيز و عزم جزم کن ای پور نيکزاد
بر يأس تن مده، مکن از زندگی اميد

بايد برای جنگ بقا نقشه ای کشيد
بايد چو رفته رفت، به آينده رو نهاد.

بايد پذيرفت که معنای زنده و پرشوری در اين کلام وجود دارد، تنها کاری که از نظر ظاهر شده و جرم بوده است، يکی در ميان کردن قافيه هاست. می شد با بزرگواری اين جابه جايی را نديده گرفت و به اصل کلام پرداخت.

جالب تر از همه، آن که چنين تجدد خواهي، از روشنفکران اديب، مسلط بر زبان های اروپايی بايد انتظار می داشتند. زيرا شاعران اروپايي، پيش تر به چنين ساختاری دست زده بودند. آنان بايد تجدد را پيشگامی می کردند، چون چنان که خود نيما يوشيج بعدها، درباره شعر خود توضيح داد، او اين قالب تازه را با الهام از کار شاعران اروپايي، انتخاب کرد. چندان که رفعت نيز چون با ادبيات فرانسه آشنا بود، به اين کار دست زد. اما شگفت آن که غير از اعتصام الملک و بهار و ديگر اديبان استخواندار، بيشترين حمله را روزنامه کاوه برلن، با پشتکار و سماجت غير قابل توضيحي، به اين شيوه کرد به اين معنا که در دو ستون نمونه شعر آزاديستان را در مقابل اشعار متقدمان می گذاشت و اين جوانان را که بايد هم تفنگ بر پشت داشته باشند، هم در قلم مشت، ريشخند می کرد. تقی زاده، علامه قزويني، جمال زاده، کاظم زاده ايرانشهر و ديگران که کاوه را، راه می بردند، از اين قدر همدلی دريغ کردند که لااقل به اين بچه های بی طمع، حمله نکنند.

اما تقی رفعت راه خود را ادامه داد. در شماره چهارم آزاديستان شعری از شمس کسمايی چاپ کرد که همه مشخصات شعر نيمايی را _ از جمله شکستن وزن و آزادی قافيه _ داشت:

گلستان فکرم
خراب و پريشان شد افسوس
چو گل های افسرده، افکار بکرم
صفا و طراوت ز کف داده، گشتند مأيوس ...

تقی زاده در کاوه به طعنه و ريشخند، بر اين اشعار ( و نوشته های ديگری از کسان ديگر) نام "خان والده" نهاده بود که اين خان والده قصبه ای است در ترکيه، که بيشتر اهالی آن ايرانی بوده اند. ايرج ميرزا هم به اين حرکت با ريشخند نگاه کرده است :

در تجديد و تجدد وا شد
ادبيات شلم شوربا شد

روزنامه تجدد که تقی رفعت مدير آن بود، از جمادی الآخر سال 1335ه. آغاز به انتشار کرد و تا زمان قتل خيابانی (29 ذی الحجه 1338ه.) ادامه يافت. و آزاديستان که نشريه ای صرفاْ ادبی و فرهنگی بود، تا چهار شماره منتشر شد و شماره پنجم آن با پايان کار خيابانی و رفعت، زير چاپ نرفت. همکار ديگر تجدد،ابوالقاسم فيوضات بود. تجدد نشريه ای تندرو و بی پروا و بيشتر به انتشار نظريات کميته ايالتی حزب دمکرات، نطق های خياباني، اعلان های مربوط به جمهوری مستقل آذربايجان و گاه شعر و قطعات ادبی اختصاص داشت.

در آزاديستان، رفعت نشريه را يکسره به بحث های ادبی و فرهنگی اختصاص داده بود. در شماره اول اين مجله خطاب به جوانان نوشت:

با کمال آزادي، فکر و حس کنيد. تفکرات و تجسسات خودتان را بنگاريد... صميميت را هرگز و در هيچ موقعي، از دست ندهيد. در حين تقليد، اقتباس يا ابداع و اختراع، در هر حال، خودتان باشيد. انتقادات را ..... استقبال نماييد. ولی هرگز افکار اوليه خودتان را بدون دلايل کافی و به محض وقوع در مقابل يک حمله سخت و ناگهانی ترک نگوييد.

سپس بيان نامه يا "مانيفست" تجددخواهان ادبی را انتشار داد که هنوز هم پس از گذشت حدود 80 سال، بوی پيشتازی می دهد:

برادران عزيز. ما در سخت ترين هنگام يک انقلاب ادبی هستيم. آن چه ما می خواهيم کم تر از آن نيست که در عالم ادبيات. يعنی در عالم فکر و صنعت، يک عهد تجدد، به وجود بياوريم. يک وضعيت کهنه و فرسوده، ولی حاکم و فرمانروا را برداشته، به جای آن وضعيت جديدی را بنشانيم... زبان يک آلتی است برای افاده و بيان افکار و احساسات انساني. هرگاه ممکن بود مدعی شد... که افکار و حسيات بشر در ظرف... اعصار، دچار هيچ گونه تحولات نمی گردد،... زبان نيز ممکن است در يک حالت مستغنی از تغييرات.... بماند... واضح است که تجدد فکری و حسي، مستلزم تجدد ادبی است.

نخستين شماره آزاديستان در رضان 1338 ه. انتشار يافت و سپس در نيمه هر ماه شماره ای از آن منتشر می شد. صدر هاشمي، تعداد شماره های اين نشريه را سه شماره دانسته است. اما قطعا شماره چهارم آن نيز انتشار يافته است . در آزاديستان، نخستين بار موضوعاتی چون تجدد ادبي، نقش فرهنگ در جامعه و برابری زنان به چاپ رسيد. خود تقی رفعت، نام مستعار "فمينا" که صورتی از فمنيسيت است، برای خود برگزيده بود. با پايان کار جمهوری مستقل آذربايجان و کشتن خياباني، روح حساس و شکننده رفعت بسيار آزرده شد.

اما در مورد کيفيت، محل و تاريخ درگذشت تقی رفعت، روايت ها متفاوت است: محيط طباطبايی در کتاب تاريخ تحليلی مطبوعات ايران، پس از ذکری از تلاش در تجدد ادبی وي، نوشته است:

....می خواست، تجدد در کار سياست آذربايجان با تجدد در کار ادبيات ايران همعنان باشد... در روز 29 ذی الحجه 1338 که شيخ محمد خيابانی در تبريز به قتل رسيد، تقی رفعت همکار پرشور او، از شدت تأثر در خارج از شهر، اقدام به خودکشی کرد.

احمد کسروی در تاريخ هجده ساله آذربايجان آورده است:

اين مرد [تقی رفعت] با تنی چند از شهر گريخته به "آرونق""واتراب" رفته و در آن جا خود را کشت. يا ديگران کشتند و ما از داستان او نيک آگاه نگرديده ايم.

بعيد نيست به دليل آن خصومت ها و آن مبارزه های قلمي، بدخواهانی (از جمله خود مخبرالسلطنه که ادعای اهليت ادبی داشت)، کسانی را به کشتن او برانگيخته باشند. مخبرالسلطنه در مورد خيابانی هم مدعی شده بود، که او خودکشی کرده است و می گفت اسنادی دارم که حرف مرا تأييد می کند. اما هرگز آن اسناد را ارائه نکرد. (رک، شيخ محمد خياباني).

نيز محمد صدر هاشمي، در تاريخ جرايد و مجلات ايران نوشته است:

آقای رفعت، يکی از پيشقدمان قيام ملی آذربايجان و هم عهد و مجذوب روح... شيخ محمد خيابانی بود، که در قلعه ديزج... روز چهارشنبه اول محرم 1339ه. در 31 سالگی خود را کشت.

يحيی آريان پور نيز درباره سرنوشت رفعت، قريب به همين مضمون را نوشته است:

هرچه بود تقی رفعت، قربانی پيوند بد عاقبت سياست و روزنامه نگاری يا سياست و ادبيات شد .

يادداشت :

1 – تجدد شماره 66 ، 1366 ه.
2 – تجدد شماره 70.

برگرفته از کتاب: ترورهای سياسی در تاريخ معاصر ايران
دکتر علی بيکدلي
چاپ اول 1377 ص.612
جلد اول ص. 449
نشر سروش



!بیانیه آزادیخواهان تبریز: زنده باد دموکراسی! زنده باد خیابانی

پیچیدگی های مسائل ملی و قومی در ایران
جنبش شیخ محمد خیابانی( 1299)




برای مطالعه جنبش خیابانی به 2 دلیل به روایت کسروی در ” تاریخ هیجده ساله آذربایجان”
استناد کرده ام. یکی به دلیل دسترسیم به کتاب و دومی حضور کسروی در زمان جنبش خیابانی

این جنبش در 19 فروردین 1299 با صدور بیانیه آزادیخواهان تبریز به رهبری شیخ محمد خیابانی برای تشکیل منطقه خودمخاتر “آزادیستان” و با شعار” برقرار داشتن آسایش عمومی” و ” از قوه به فعل آوردن رژیم مشروطیت” شروع و در حدود یک ماه کنترل سراسر آذربایجان به دست خیابانی افتاد و در 3 تیرماه عفو عمومی از طرف خیابانی صادر و با هجوم قزاقها به شهر تبریز به دستور مخبرالسطنه نماینده حکومت مرکزی در 22 شهریور 1299 و کشته شدن خیابانی به پایان رسید.
برای شرح مفصل تر جنبش خیابانی به ضمیمه شماره یک رجوع شود. ضمیمه شماره یک در پایین صفحه آورده خواهد شد

ضمیمه شماره یک

جنبش شیخ محمد خیابانی( 1299):

برای مطالعه جنبش خیابانی به روایت کسروی در ” تاریخ هیجده ساله آذربایجان” استناد کرده ام به 2 دلیل داشتن این کتاب در کتابخانه ام و حضور کسروی در زمان جنبش خیابانی:
-

در 19 فرودین 1299، جنبش خیابانی با صدور بیانیه ای تحت عنوان بیانیه آزادیخواهان
- تبریز اعلام موجودیت کرد:

بیانیه آزادیخواهان تبریز در 18 رجب 1338 (19 فروردین 1299 شمسی)

“آزادیخواهان شهر تبریز، بواسطه تمایلات ارتجاعی که در یک سلسله اقدامات ضد مشروطیت حکومات محلی تجلی می نمود و در مرکز ایالت آذربایجان با یک طرز اندیشه بخشی قطعیت گرفته بود به هیجان آمده با قصد اعتراض و پروتست شدید و متین قیام نموده اند.

آزادیخواهان تبریز اعلام می کنند که تمامیت پروگرام آنان عبارتست از تحصیل یک اطمینان تام و کامل از این حیث که ماموران حکومت، رژیم آزادانه مملکت را محترم، و قوانین اساسیه را که چگونگی آن را معین می نماید، به طور صادقانه مرعی و مجری دارد. آزادیخواهان کیفیت فوق العاده باریک وضعیت حاضره را تقدیر کرده مصمم هستند گه نظم و آسایش را به هر وسیله که باشد، برقرار دارند. در دو کلمه پروگرام آزادیخواهان عبارتست از اینست:

برقرار داشتن آسایش عمومی
از قوه به فعل آوردن رژیم مشروطیت

تبریز پنجشنبه 19 حمل – 18 رجب 1338 هیئت مدیره اجتماعات”


- این بیانیه به دو زبان فارسی و فرانسه منتشر شده بود.

- سخنرانیهای شیخ محمد خیابانی در محل حیاط تجدد برای آزادیخواهان به زبان ترکی انجام می گرفت

- در این زمان، اسماعیل آقا امیر خیزی، از آزادیخواهان جنبش ستارخان و از نزدیکان خیابانی پیشنهاد کرد که نام آذربایجان را به پاس مبارزان آذربایجانی برای گرفتن آزادی “آزادیستان” بنامند. کسروی می نویسد که هدف دیگر از انتخاب نام آزادیستان ، نارضایتی آزادیخواهان ایرانگرای آذربایجان به انتخاب نام “جمهوری آذربایجان” توسط ترکان قفقاز و آران بود. چون رهبران جمهوری آذربایجان امیدوار به پیوستن استان آذربایجان به جمهوری آذربایجان بودند. شیخ محمد خیاباتی ضمن تغییر نام اذربایجان به آزادیستان در کاغذهای اداری از دولت تهران خواستار به رسمیت شناختن دولت آزادیستان شد.

- در حدود یک ماه بعد از خیزش خیابانی “رشته فرمانروایی در سراسر آذربایجان به دست خیابانی افتاده این زمان به آن پرداخت که به شهرها حکمران از سوی خود بفرستد و به اداره ها رئیس از کسان خود گمارد….اکنون در سراسر آذربایجان کسی که با خیابانی نافرمانی نماید نمی بود مگر سردار ارشد در قره داغ و بریگاد قزاق در تبریز… دیگران همگی خواه و ناخواه فرمانبرداری می نمودند. در همانروزها بود که کریم آقا صافی که یکی از پیروان گرمدل خیابانی بود شعرهایی ساخت که در کنسرت خواندند وی یکی از آنها این بود:

به هلاکت رسد امروز ز نادانی خویش
دست بیعت ندهد هر که خیابانی را

خیابانی دستور داد روز پنجشنبه سوم تیرماه اداره ها از آغاز روز، و بازارها پس از نیمه روز بسته گردد و دستگاه “قیام| با شکوه و نمایش از تجدد برخاسته در عالی قاپو جا پیرد. در آنروز اداره ها و بازارها بسته گردید. خود خیابانی با پیرامونیان در عالی قاپو جا گرفتند و موزیک به نوازش پرداخت و مردم در آنجا و در سر راه ها انبوه شدند. از آنسوی همگی پیروان، از مجاهدان و گارد ملی و دیگران که نیروی “قیام” شمرده می شدند تفنگها به دوش در عمارت تجدد گرد آمدند و دسته ها بساهند و موزیک به جلو انداختند و پایکوبان روانه گردیدند، و از بازارها گذشته به عالی قاپو درآمدند و در آنجا سان داده بنمایشهایی پرداختند. همچنان شاگردان دبیرستانها دسته دسته آمده سرودها خواندند. خود خیابانی و میرزا تقی خان و دیگران گفتارها راندند و امیدها نمودند و نویدها دادند.

امروز رویه کاریهای بسیاری رفت. پیاپی بانگ ”زنده باد دموکراسی” و “زنده باد خیابانی” بلند می شد، پیاپی دست می زدند. سرودهای گوناگونی می خواندند، شادیها می نمودند. امروز خیابانی خود را در اوج فیروزی دیده از گناهکاران سیاسی در گذشت (عفو عمومی داد).

در روزنامه تجدد این جشن و نمایش را بزرگ نشان داده و باز از “کف زدن های رعد آسا” یاد کردنه لیکن چنانکه تبریزیان می گویند، این روز بود که انبوه مردم به سستی کار خیابانی پی بردند. زیرا پس از چند ماه خیزش و کوشش، پس از آنهمه فیروزیهای پیاپی که خیابانی را رد برابر دشمنان رخداده بود، امروز شماره کسانیکه بایستی تفنگ به دوش اندازند و یکرنگی خود را با قیام به همگی نشان دهند بسیار کمتر از آن بودند که امید میرفت.

پایان جنبش خیابانی

بعد از چندی مشیرالدوله که به جای وثوق الدوله نخست وزیر شده بود به چاره اندیشی پرداخت و بعد از مشورت تصمیم گرفت مخبرالسطنه را که وزیران کابینه بود به عنوان والی آذربایجان به تبریز بفرستد. مخبرالسطنه که قبلا با ستارخان و باقرخان بدرفتاری کرده بود با علاقه و با یک کیف و چند نوکر روانه تبریز شد. خیابانی به استقبال مخبرالدوله نرفت. مخبرالدوله در خانه ای شخصی در ششگلان اقامت کرد و بعد از پرس و جو و آگاهی از شرایط تبریز، روز یکشنبه شهر را ترک کرده و به قزاقخانه رفت و شبانه در آنجا با رئیس قزاقخانه و با سرکردگان به شور پرداخته نقشه تاختن به شهر و گرفتن آنرا کشید….

” روز دوشنبه بیست و دوم شهریور، هنوز آفتاب درنیامده دسته های قزاقها از قزاقخانه روی به شهر آوردند. کسی برای جلوگیری نبود. تنها در عالی قاپو و شهربانی کسانی از گارد خیابانی و پیروان خیابانی اندک ایستادگی نشان دادند و به اندک جنگی برخاستند، ولی چون دو سه تن کسته شدند آنان نیز رها کرده هر کس به جایی گریختند. قزاقان به سراسر شهر دست یافتند و دستگاه قیام یکباره به هم خورد. قزاقان به خانه های سران قیام ریخته دست به تاراج زدند.

-مخبرالسلطنه به شهر درآمدند در عالی قاپو نشست. اما خیابانی، قزاقان به نهانگاه او پی برده چند تن به سرش ریختند و او را با چند تیر کشته جنازه اش را بر روی نردبانی انداخته بیرون آوردند.”

“باید شادروان خیابانی را کشته آن نمایشهای رویه کارانه مردم و آن کف زدنها و زنده باد گفتنهای دروغی دانست

رمان خياباني



رمان خياباني

پناهي ماكوئي، عباس: خياباني
مترجم: غلامرضا طباطبايي
512ص، جلد نرم، 14.5*21.5 سانتي متر
تهران: انتشارات قصيده سرا، 2004، چاپ اول
شابك: 8-96-7675-964

اين كتاب، رماني است تاريخي كه در آن مبارزات و زندگي «شيخ محمد خياباني» به تصوير كشيده شده است. نويسنده آن «عباس پناهي ماكوئي» در سال 1281 شمسي در شهر ماكو به دنيا آمد. او در زمان جواني به فعاليت هاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي پرداخت و چندين بار به زندان افتاد و تبعيد گرديد. پس از وقوع حوادث آذربايجان و جريان فرقه دموكرات، ساكن شهر باكو شد و به نوشتن و خلق آثار ادبي پرداخت. «پناهي» در اين آثار، ضمن به تصوير كشيدن زندگي حقيقي مردم ايران به خصوص آذربايجان، تاريخچه پيكارهاي دليرانه مردم به خاطر آزادي و استقلال و سرانجام دستيابي به آينده اي روشن را با استادي و قلمي ساده و شيرين بيان مي كند. وي در پي اقامت ممتد در شهرهاي گوناگون آذربايجان و ديگر شهرهاي ايران و آميزش با قشرهاي مختلف مردم، به ژرفاي نهادهاي اقتصادي – اجتماعي، سنت ها و روابط طبقه حاكم با مردم ستمديده پي برده و اين آگاهي را موشكافانه و ماهرانه در سطرسطر رمان هايي كه از خود به يادگار گذاشته آورده است.




خیزش های جمهوریخواهی در ایران

آن شیخ "سرخ" نبود آزادیخواه و طرفدار جمهوری بود!

فروردین 1384 به پایان می رسد و دریغ است اگر از قیام مردم آذربایجان برای ایجاد جمهوری و پیروزی مقطعی آن در فروردین 1299 یاد نکنیم. مجموعه قیام هائی که از دل ناکامی انقلاب مشروطه بیرون آمده و برقراری جمهوری را در راس اهداف خود قرار داده بودند: جمهوری گیلان، جمهوری 6 ماهه آذربایجان به رهبری "خیابانی"، قیام افسران خراسان برای رهائی از چنگال سلطنت به رهبری کلنل محمدتقی خان پسیان در خراسان...

انگلستان، این مدافع سرسخت حفظ نظام سلطنتی در ایران، فئودال ها و زمینداران بزرگ کشور به همراه اکثریت روحانیت طرفدار استبداد سلطنتی و نظام طبقاتی در ایران شتابزده رضاخان را یافته و به میدان کشیدند و با حمایت از او در برابر این قیام ها که نطفه های شکل گیری جمهوری در سراسر ایران بود ایستادند. امری که امروز نیز پس از 26 سال و تحت عنوان حکومت ولایت فقیه، شاهد احیاء و دفاع از آن توسط همان گروه از روحانیون، عوامل داخلی انگلستان در حاکمیت جمهوری اسلامی و سرمایه داری غارتگر بازاری و دلال ایران هستیم.

قیام برای جمهوری در آذربایجان را حزب دمکرات، که از 3 سال پیش از آن، فعالیت خود را به رهبری شیخ محمد خیابانی در آذربایجان آغاز کرده بود رهبری کرد. مردم تبریز در عرض دو روز (16 ـ 18 فروردین 1299) همه ادارات دولتی را در اختیار گرفتند و بسرعت پایه های جمهوریت ریخته شد. این پیروزی گرچه بیش از شش ماه دوام نیاورد و با کشته شدن رهبر برجسته آن خیابانی شکست خورد، اما نقش تاریخی خود را در تداوم جنبش رهایی بخش ملی، دفاع از استقلال ملی و خواست سرنگونی نظام سلطنتی و برقراری جمهوری در ایران ایفا کرد.

قیام تاریخی مردم آذربایجان همراه شد با انقلاب در گیلان برای جمهوری به رهبری میرزا کوچک خان و قیام خراسان با همین هدف به رهبری کلنل محمد تقی خان پسیان. اینها، صفحات درخشان تاریخ جنبش یکصدساله مردم ایران علیه نظام خودکامه سلطنتی است، که جمهوری اسلامی یا درباره آنها سکوت می کند و یا بصورت تحریف شده در کتاب های درسی مدارس و یا تاریخ های دولتی از آنها یاد می کند. تلاشی که هدف از آن جلوگیری از تداعی ساختار سلطنتی کنونی جمهوری اسلامی در مقایسه با سلطنتی است که مردم ایران در 12 فروردین 1358 رای به انحلال تاریخی آن دادند.

شاه، شیخ محمد خیابانی را "شیخ سرخ" لقب داده بود و میرزاکوچک خان را به عمد با پسوند "جنگلی" یاد می کرد تا واقعیات مربوط به دو خیزش مهم و عملی برای ایجاد جمهوری در ایران را از اذهان عمومی پاک کند.

همه نویسندگانی که به مناسبتی از این قیام مردم تبریز به رهبری خیابانی یاد کرده اند، در این نظر شریک اند که انگیزه مستقیم قیام همانا مخالفت با قرارداد سیاه وثوق الدوله با انگلستان بود، که در حقیقت دربار سلطنتی قاجاریه، ایران را مستعمره امپریالیسم انگلیس می کرد. البته این قرارداد تنها یک نمونه مشخص و بارز از سیاست استعماری امپریالیسم در ایران بود، که از مدت ها پیش با سرسختی و خشونت هر چه تمامتر در کشور ما پیاده می شد.

قیام مردم تبریز علاوه بر این جنبه عمده خارجی، یعنی خصلت استقلال طلبی و ضدامپریالیستی، جنبه مهم داخلی نیز داشت، و آن قیامی بود علیه رژیم فاسد سلطنت، و یا به گفته خیابانی، «حالت اسف آمیز مملکت». علل داخلی اجتماعی ـ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی قیام را به کرات خیابانی، که اندیشه و آمال مردم آذربایجان را بیان می کرد، به صراحت اظهار داشته است. یک ماه پس از پیروزی قیام، در نطقی که خیابانی در مقابل مردم تبریز، در 12 اردیبهشت ماه 1299، ایراد کرد، گفت:

«ما چرا قیام کردیم؟ اگر وضعیت مقدم بر قیام را از نظر مطالعه بگذرانیم، حالت اسف آمیز مملکت و اختلاسات بی حد و حصر مالیه و اقدامات بی ناموسانه و جانیانه نظمیه را در نظر بگیریم، لزوم فوری قیام را احساس می نماییم.»

زندگی پرافتخار خیابانی نمونه درخشانی از رشد و تکامل اندیشه های دمکراتیک، میهن دوستانه و آزادیخواهانه در جنبش های رهائی بخش مردم ایران است.

به گفته خود او: « دمکراسی و آزادی ، روح تکامل و ترقی و شرط یگانه ترقیات اجتماعی و ملی می باشد». این قیام، در واقع ادامه انقلاب مشروطه (1284 ـ 1289) و تلاشی بود دلیرانه برای نجات آن نابودی. شاید بتوان گفت نوعی جنبش اصلاحات بود که این بار ساختار نظام را نیز هدف گرفته بود. خیابانی ادامه دهنده راه نیمه کاره ای بود که ستارخان طی کرده بود. خیابانی خود نماینده مجلس دوم بود و درهمین مجلس شاهد توطئه های دربار سلطنتی و وابستگان آن برای تهی کردن مجلس از محتوای مشروطه خواه و دمکراسی طلب آن بود.

خیابانی نماینده برجسته جناح قاطع (به نوشته خود او «رادیکالیسم») دموکرات های ایران بود، که از زمان انقلاب مشروطیت صفوف خود را از تسلیم طلب ها و سازشکاران جدا کردند. نطق درخشان خیابانی در آخرین جلسات مجلس دوم (ذیحجه 1329) علیه پیشنهاد تسلیم طلبانه دولت وابسته به دربار سلطنتی در مقابل اولتیماتوم مشترک امپریالیسم انگلیس و تزاریسم روسیه که آن را بصورت لایحه به مجلس آورده بود، صحنه فراموش نشدنی از تاریخ مبارزات مردم ایران است.

پس از تعطیل مجلس، خیابانی نیز، مانند بسیاری از رزمندگان انقلاب مشروطیت، مجبور به ترک وطن و مهاجرت به روسیه آن زمان می شود. در آن کشور، خیابانی با افکار سوسیالیستی از نزدیک آشنا شد و مبارزه پیگیر و آشتی ناپذیر حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه به رهبری لنین را مشاهده کرد. پس از مراجعت به وطن، بعد ار انقلاب فوریه 1917 و سقوط تزاریسم روسیه، خیابانی کمر همت به احیای سازمانی حزب دموکرات در آذربایجان بست. اولین مقاله او تحت عنوان «حقیقت را باید گفت» در 8 رجب 1335، مطابق با 30 آوریل 1917، به امضای «م ـ خ» منتشر گردید. در نتیجه تلاش های پیگیر او، کنفرانس ایالتی فرقه دموکرات آذربایجان (5 ذیعقده همان سال) تشکیل شد. هجوم قشون عثمانی، اشغال تبریز و تبعید خیابانی نتوانست روند تاریخ را ریشه کن سازد. پس از خروج ارتش های ترکیه (که در نتیجه پیروزی انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر و زیر فشار مستقیم دولت نوبنیاد شوروی، هنگام تهیه صلح برست لیتوفسک با آلمان، متحد عثمانی، صورت گرفت) خیابانی به وطن مراجعت کرد، فعالیت فرقه را گسترش داد و بالاخره قیام مردم تبریز را به پیروزی رساند.

"حاج مخبرالسطنه هدایت"، صدراعظمی که زمانی خود را در صفوف دموکرات ها جا زده بود، به قصد سرکوب جنبش آزادی خواهانه و جمهوری طلبانه آذربایجان به رهبری خیابانی مانند همه نمونه های تاریخی دیگر«مترسک کمونیسم» را علم کرد و خیابانی و هوادارانش را به «تجزیه طلبی» متهم نمود. در صورتی که سراسر کردار، گفتار و اندیشه خیابانی و یارانش متوجه رهایی ایران از یوغ تسلط امپریالیسم و رژیم پوسیده سلطنت و حاکی از این بود که: «آذربایجان جزء لاینفک ایران است»، «آذربایجان جزء لاینفک تمامیت ملکیه ایران است». (اسناد کنفرانس ایالتی فرقه دموکرات آذربایجان).

واقعیت تاریخ نشان داد که «مترسک کمونیسم» فقط و فقط بهانه ای بود برای فریب دادن مردم، به خون کشاندن قیام مقدسی که جز استقلال، آزادی، سعادت و رفاه خلق هدف دیگری نداشت.

حاج مخبرالسلطنه بر سر جنازه خون آلود خیابانی پایکوبی و دست افشانی براه انداخت(رجوع کنید به کتاب «قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز»، تالیف علی آذری، چاپ چهارم 1354، همچنین کتاب «قیام کلنل محمد تقی خان پسیان»، از همان مولف، چاپ اخیر، صفحات 160 ـ 174 ).

قیام پیروزمندانه در تبریز نتوانست به گونه ای متشکل و پیگیر همه شهرها، قصبات و دهات آذربایجان را فرا گیرد. انقلاب برای دفاع، تحکیم و گسترش دستاوردهای خود تدارک لازم و کافی را ندید. واحدهای ارتش به طور کلی دست نخورده مانده، زیر فرماندهی مستقیم دموکرات ها قرار نگرفت و تنها به بخشی هایی از ژاندارمری و عده قلیلی فداییان مسلح اتکا می شد. ناکامی قیام بار دیگر و به وجهی انکارناپذیر به اثبات رساند که وجود آرزوهای مقدس و آمال والای آزادیخواهی، میهن دوستی و استقلال طلبی، خیرخواهی، نیک اندیشی و جوانمردی، که خیابانی یکی از مظاهر برجسته همه آن ها بود، برای حفظ و تحکیم و گسترش خود به تنهایی کافی نیست. سه جنبش خراسان، گیلان و آذربایجان نتوانستند به هم وصل شوند و ایران را رها سازند و این بزرگترین ضعف خیز بزرگ جمهوریخواهی مردم ایران در مقطعی است که سلطنت قاجاریه جای خود را به سلطنت پهلوی داد.



نهضت آزادی بخش خیابانی

۱۶فروردین - ۷ربیع الأول - 5 April آغاز قیام شیخ محمد خیابانی

در چنین روزی در سال 1299 هجری شمسی، قیام محمد رضا خیابانی بر ضد دولت وثوق الدوله آغاز شد. شیخ محمد فرزند حاجی عبدالحمید در سال 1257 شمسی در خامنه از توابع شبستر دیده به جهان گشود . وی پس از طی علوم ابتدایی برای نخستین بار به روسیه سفر کرد و مدتی هم در تجارتخانه پدرش مشغول به کار شد . او پس از آن به تبریز بازگشت و در حوزه علمیه این شهر تا در یافت درجه اجتهاد در علوم نقلی پیش رفت . مردم به دلیل علاقه بسیار به وی ، خواستار امام جماعت شدن وی در مسجد کریم خان محله خیابان تبریز شدند .

مبارزات شیخ محمد خیابانی همزمان با انقلاب مشروطیت آغاز شد و او در این مسیر خود عملا با دست گرفتن تفنگ وارد مبارزه با استبداد شد . وی در همین دوران در فقه ، هیات ، نجوم ، حکمت ، کلام ، ریاضیات ، طبیعیات ، تاریخ و ادبیات مهارت خاصی یافت . از سال 1324 ه ق ، به جهت تغییر اوضاع سیاسی ، وی فعالیت سیاسی خود را شدت بخشید و در زمان محمد علی شاه و استبداد صغیر به صف مدافعین مشروطه پیوست . شیخ محمد خیابانی در دوره دوم مجلس شورای ملی به نمایندگی از اهالی تبریز به مجلس شورای ملی راه یافت و عضو تشکیلات فرقه دموکرات ایران شد .

شیخ محمد خیابانی در زمان وثوق الدواله در زمان امضا قرار داد ننگین 1919 بین ایران و انگلیس که ایران را رسما تحت الحمایه انگلیس قرار می داد ،به عنوان نماینده مردم تبریز در مجلس شورای ملی به شدت با تصویب این لایحه مخالفت کرد . وی اعلام کرد مادامی که این قرار داد از تصویب مجلس شورای ملی نگذشته باشد همانند ورق پاره ای بی ارزش است .پس از آنکه مجلس دوم بسته شد ، خیابانی به مشهد رفت و از آنجا به تبریز بازگشت و مجددا به فعال سازی فرقه دموکرات پرداخت . وی همچنین به سال 1289 ه شمسی در مقابل اولتیماتوم روسیه برای خروج مورگان شوستر امریکایی به حزب دموکرات پیوست و در میدانهای تهران برعلیه اولتیماتوم و استبداد با مردم به افشا گری پرداخت . اما با ورود قشون عثمانی به ایران در تبریز دستگیر و به دو ماه زندان محکوم شد .

در همین دوره وثوق الدواله تصمیم به حذف وی گرفت، لذا نیروی عظیمی را به تبریز اعزام کرد . در همین زمان خیابانی نیز علیه استبداد قیام کرد و تمام شهر را به تصرف خود در آورد ه بود .

نهضت آزادی بخش خیابانی تقریبا یکسال دوام یافت تا در زمان حکومت مشیرالدوله شخص مخبرالسلطنه برای سرکوبی قیام خیابانی به تبریز وارد شد و به دلیل اینکه نیروهای حزب دموکرات و تجدد برای آرام کردن اوضاع قره باغ به آن منطقه گسیل شده بودند ، نیروهای دولتی به محل اقامت خیابانی حمله کردند و این روحانی جلیل القدر را سرانجام در بیست و دوم شهریور سال 1299 ه ش خیابانی را به شهادت رساندند. پیکر پاک او را به عمارت عالی قاپو برده آنگاه در مقبره سیده حمزه محله سرخاب به خاک سپردند .

Monday, March 20, 2006



اسفند ماه ياد آور دلاوري شيخ محمد خياباني




در زمان شيخ محمد خياباني، اوضاع جهان اسلام و بالاخص ايران به خاطر دخالتهاي بيگانگان از جمله روسيه، انگليس و آلمان بسيار آشفته و تأسف انگيز بود. در اين حال، شيخ محمد خياباني، روحاني دلاور و آذربايجاني براي قطع ايادي استعمار و مبارزه با بيگانگان و ستمکاران داخلي، در هفدهم اسفند 1295 ش برابر با 14 جمادي الاول 1335 ق حزب دموکرات تبريز را به وجود آورد. خياباني، سازمان سياسي خود را دموکرات ملي، و آذربايجان را آزادستان ناميد.

با وجود اينکه قيام خياباني، شورويها را به وسوسه انداخته بود، ولي طولي نکشيد که دريافتند رهبر نهضت نه تنها روي خوش به آنها نشان نمي دهد بلکه نسبت به پياده شدن قواي شوروي در بندر انزلي سخت معترض است. شيخ محمد خياباني در حالي دست به اين اقدام زد که مردم به خاطر فروپاشي حکومت تزاري روس، غرق شادي بودند و خروج نظاميان روسيه از تبريز را آرزو مي کردند. خياباني در اين هنگام دوستان آزادي خواه و مبارز خود را که اغلب دموکرات ناميده مي شدند گرد آورد و کميته اي تشکيل داد و درباره وضع پيش آمده، به تصميم گيري و سياست گذاري پرداخت. شيخ محمد خياباني، نمايندگان فرقه دموکرات و ديگر آزادي خواهان را از سراسر آذربايجان به تبريز دعوت کرد و تشکيلات فرقه دموکرات که از پنج سال قبل تعطيل شده بود، دوباره تأسيس شد.

Friday, June 03, 2005



هاشيم ترلان شهيد شئيخ محممد خييابانی توپلانتيسيندا

چکدين قيلينجيني قينيندان ائرکن،
قينينا قويمادين عؤمرون بويونجا.
دئه، کيمين اليله يوغرولدون صفر!
اوجاباش داغلاردان داياندين اوجا.

دؤزومو کيملردن اؤيره ندين بئله؟
زيندانلار اريدي، اريمه‌دين سن.
بيليره م عيللتي اينامين اولدو،
اليني بوينونا ساريمادين سن.

آيلاري ايللره دويونله ‌ديکجه،
باخمادين اطرافين شپه‌دي، قاردي.
قارالار يوردونون قارا قارتالي
"نئلسون" ‌دا عزمينه حسد آپاردي.

ساغ الينده باهار ، سول الينده قيش،
يوللاري قولونا ساريدي گلدي.
او سني اؤزوندن ووقارلي گؤردو،
تئليني تئلينه دارادي گلدي.

جواندين گونشي سئودين، وورولدون،
گوناهدير دئديلر... قفسدير يئرين.
اوتوز ايکي باهار اؤتدو... سن آزاد
يئنه‌ده ووقارين دريندن- درين.

روزگار مؤحنتين آلدين چيينينه
اوزو آغ ياشادين، صفرخان اولدون.
او گون کي قوشولدون ابدييته،
يئني‌دن دوغولوب قهرمان اولدون.

نه‌دير بو ايزديهام، نه‌دير بو غؤوغا؟!
سانکي بير اوردونون مغرور سسي‌دير
دئديلر فيرقه‌نين ايگيد اوغلونون-
الويداع مارشي‌نين ترانه‌سي‌دير.

ديوارا سؤيکه ‌نه ن آرخاسيز قالار،
اوچولسا، اوميدي اوندان گئن دوشه ر.
سن داغا سؤيکه ندين بابک'يم کيمي
بوزدون دوداغيني اوياناندا شر.

Monday, May 02, 2005

شئیخ محمد خییابانی'نین ایتگین مزاری



شئیخ محممد خییابانی'نین ایتگین مزاری

بی اوغلان




بیر میللتدن سؤز دوشه نده او میللتین کیملییینی و آزاد یا قول اولدوغو یادا دوشور. آزادلیقدان سؤز دوشه نده بو آزادلیغین نئجه اله گلمه سی و دوروسی کی اینقیلاب سؤزو اینسانین دوشونجه سینده سوووشور.

آذربایجان'دا نئچه اینقیلابلار اولوب اونلارین بیریسی ده شئیخ محممد خییابانی'نین لیدئرلییینده اولان اینقیلابدیر. شئیخ محممد'دن سؤز گئده نده نه بیر اینقیلابی آدام کی بیر گئنیش دوشونجه لی و دونیا اوزه رینده تانینمیش بیر کیشی اینسانلارین یادینا دوشور. اونون یاشاییشی ،آپاردیقلاری موباریزه لر اؤزلویونده بیر بؤیوک مجال ایسته ییر ، پس گره کلیدیر بو یوجه اینسانی یاخشی تانیییب، چوخلو ائحتیرام اولونا. آمما نه یازیق کی چوخلاریمیز نه تکجه اونون یاشاییشیندان خبرسیز قالمیشیق بلکه اونون قبری و مزاری نه تهرده اولدوغو هئچ کیمی ماراقلاندیرمیر!

تبریز'ین قوجامان اؤولادلاریندان شئیخ محممد'ین قبری بیر چوخ ایتگین شاعیر و بیلیم آدامینین مزاری کناریندادیر. اونون مزاری مقبره الشعرا-یی تبریز'ده یئر آلیب. آمما نه یاریق کی یاشاییشی کیمی قبری ده ایتگینلییه و یادداشلاردان سیلمک آماجیلین بو قده ر بؤیوک و یوجه اینسانا لاییق اولمایان بیر یئرده قرار تاپیبدیر.

ایللر بویودور کی تبریز'ین مقبره الشعراسی اوناریلماق حالیندا (ایراندا ان اوزون عؤمورلو بلدییه لر ایشلریندن بیریدیر, 1352دن بیر تورلو بورانین اونارما و رئستوره سی قورتولمور!!!) بیر بؤلومو ده آغاجلار اکیلیب, کردیلر دوزه لدیلمکده دیر. ماراقلی بوراسیدیر کی شئیخ محممد'ین مزاری دا بو کردیلرین بیرینده دیر! گؤره سن اولمازدی مقبره الشعرا اوناریملاری بو بؤیوک اینسانین مزاریندان بیر نئچه مئتیر اویانلیق کردی دوزه لده یدیلر.

گؤره سن اولمازیدی شئیخ'ین قبرین بیر پارچا داشدان دوزه لدیب اوستونده بیر یازی یازایدیلر؟؟؟هئچ اولمازسا روسجا!! یا عربجه!!اینگیلیزجه!!حتتا پارسجا!!! (تبریز'ین قونقا میدانیندا قونقا تانیتدیرما تابلولاری بو دیللرده دیر!!!)

bey_oqlan@yahoo.com

Friday, January 21, 2005



قیام شیخ محمد خیابانی وعقب ماندگی تدوین و تکوین پروسه ملت

محمود بیلگین

عقب ماندگی تدوین و تکوین پروسه ملت و متعاقبا عقب ماندگی شعور ملی و آگاهی ملی و بعبارتی دیگر نقصان تکامل مرحله ی بیداری ، ضعف خود را در مرحله ی تحولات سیاسی بصورت انتخاب نام آزادیستان و انتخاب نشریه ای تحت نام "آذربایجان جزء لاینفک ایران است"و کم بها دادن به متاسبات با حاکمیت آذربایجان شمالی و... خود را نمایان می سازد


این قیام که با تکیه بر نیروی مردمی شکل گرفته بود و به طور رسمی در اولین کنفرانس ایالتی(1917 در تبریز) فرقه آذربایجان با شرکت480 نفر و با انتخاب مجدد شیخ محمد خیابانی به عنوان صدر این حرکت انقلابی برگ زرینی در تاریخ آذربایجان جنوبی حک می کند ،اما این حرکت در کنار تمام دست آوردهای مثبت خود (تلاش در جهت دمکراتیزه کردن حیات سیاسی ایران و آذربایجان جنوبی، مقابله با استبداد، ارائه ی اصلاحات ارضی و اصلاحات اقتصادی – تصویب 8 ساعت کار- ، ایجاد مدارس دخترانه و پسرانه بشکل مدرن، تامینات بهداشتی و اجتماعی در رابطه با کودکان و زنان و بالاخره سرو سامان دادن به قوای نظامی و ...) نقاطی قابل تاملی را در خود نهفته داشته است. در دوران حکومت 6 ماهه فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری شیخ محمد خیابانی با شکلی انقلابی و مضمونی دموکراتیک و همواره تاکیدی بر تمامیت ارضی ایران روبرو هستیم.

عقب ماندگی تدوین و تکوین پروسه ملت و متعاقبا عقب ماندگی شعور ملی و آگاهی ملی و بعبارتی دیگر نقصان تکامل مرحله ی بیداری ، ضعف خود را در مرحله ی تحولات سیاسی بصورت انتخاب نام آزادیستان و انتخاب نشریه ای تحت نام "آذربایجان جزء لاینفک ایران استکم بها دادن به متاسبات با حاکمیت آذربایجان شمالی و... خود را نمایان می سازد.

در این میان فارسها بر عکس، با حضور سنگین شونیسم فارس بخصوص اواخر دوران حکومت قاجار، با تبلیغ ایدئولوژیی ناسیونالیسم فارس در بین قشری از روشنفکران جای پای خود را محکم می کنند. ( البته این این روند بعد از فوت مرحوم عباس میرزا شدت گرفته بود ) عموم مسئله ی ترکها چه در حاکمیت و چه در اپوزیسیون نه مسئله ی بیداری ملی بر مبنای ناسیونالیسم ملت ترک بلکه عموما بر مبنای دمکراسی در ایران و مقابله با استعمار خلاصه می شد.

حاکمیت ترکان قاجار بهمراه نهضت مردمی شیخ محمد خیابانی قربانی همین مجادله نیز می گردند. احمد شاه جوان هر چند به درستی در مقابل معاهده ی ننگین قرارداد 1919 (وابستگی رسمی ایران به انگلستان ) می ایستد و بطور علنی می گوید " ممکن نیست امضا بکنم هر چه می شود بشود ... اگر در سویس کلم فروشی کنم بهتر است تا در چنین مملکتی پادشاه باشم" متاسفانه چنین قاطعیتی را در امر پیشبرد آگاهی شعور ملی ملت ترک خود پیش نمی برد.

حزب دمکرات آذربایجان به رهبری شیخ محمد خیابانی با جدیت تمام در افشای قرارداد وابستگی فوق می رزمد، شیخ محمد خیابانی در این رابطه اینگونه می گوید" ما مردم آزادیخواه که با صرف خونهای خود مشروطه و آزادی را تحصیل کردیم ،اکنون در زیر منگنه و فشار حکومت خائن تهران مشغول جان کندن و دست و پا زدن هستیم . امروز من رسما به همه ی جهانیان اعلام می کنم : ما علیه این حکومت که قرارداد خانمان برانداز وثوق الدوله و انگلیس را منعقد کرده ،قیام کرده ایم." (از کتاب جنبش آزادیستان شیخ محمد خیابانی صفحه ی204نوشته ی عبدالحسین ناهیدی آذر) و در نهایت نیز در راه دمکراسی وآزادی و مقابله با استعمارگران روس و انگلیس بیاد ماندنی ترین فداکاریها را به همت آذربایجانیها در تاریخ به ثبت می رسانند .

مع الاصف حرکت در مقابل توطئه های استبدادی و استعماری و اشتباهات رهبری (کم بها دادن به نقش مخرب عین الدوله و مخصوصا مخبرالسلطنه ، دو دستگی رهبری به رادیکالیستها و رفورمیستها، مماشات در مقابله با گروه تنقیدیون به رهبری احمد کسروی، عدم کنترل مستقیم قوای نظامیه علی رغم داشتن 12000 فدایی آماده بخدمت ، کم بها دادن به امکانات بالقوه ی استعمار و استبداد ،عدم ارتباط گیری با جمهوری آذربایجان شمالی و . . . ) با توجه به عدم جایگیری ناسیونالیسم ملی در بین مردم آذربایجان توان پیشروی را از دست می دهد. و استعمار انگلیس با بخدمت گیری رضا شاه مزدور تماما ایران را بدست شونیسم فارس می سپارد تا با خیال راحت هم منافع استعماری خود را در ایران پیش برد و هم به مصاف امپراطوری ترکان عثمانی برود.

Tuesday, September 14, 2004

قيام قالديرميشدي شانلي توركجه ميز-اَييلميردي تئهران'ا قهرمان تبريز



قيام قالديرميشدي شانلي توركجه ميز
اَييلميردي تئهران'ا قهرمان تبريز


شئيخ محممد خيياباني


Eldar@Duzgun.net


هر گون خيياباني نوطق سؤيله يير ،
آرزوسون، آمالين هئي بيان ائدير .
توركجه دانيشيردي فصاحت ايله ،
وارلي توركجه ميزده بلاغت ايله .
دينله يه نلر بوتون حئيران اولوردو ،
عجم حناسينين رنگي سولوردو.
گؤزه ل دانيشيردي توركجه ميزي او ،
اوجاباش ائديردي هر گون بيزي او .
قييام قالديرميشدي شانلي توركجه ميز ،
اَييلميردي تئهران'ا قهرمان تبريز .

ح.دوزگون


شئيخ محممد خيياباني مشروطه دؤورونون بؤيوك يازيچيلاريندان، دانيشانلاريندان و عاليملريندن ايدي. او مملكتيميزين آزادليق و ايستيقلالي اوچون چوخلو فداكارليقلار ائتميشدير، بو بؤيوك كيشي آذربايجان'ين و ايران'ين ايفتيخارلاريندان ساييلير . خييابانى'نين قوووه لي يازيلاري و تاثيرلي دانيشيقلاري اولموشدور. اونون دانيشيقلاريندان آزادليق روحو، شجاعت و ميللي غورور حيسسي ائشيده نلرده يارانيردي. اونون عئلمي دانيشيقلاريندان سونرا، نظري ايرشاداتي عوموم خلق طرفيندن قارشيلانيردي. بو موباريزين شهادتينين ايل دؤنومو موناسيبتي ايله اونون ياشاييشينا قيسسا بير باخيشدا، اونون تانيتديرماغينا چاليشاجاغيق .

محممد خيياباني، حاج عبدولحميد تاجير اوغلو، 1297 – نجي قمري ايلينده تبريز'ين ياخينليغينداكي خامنه قصبه سينده آنادان اولموش و 1338-نجي ايلين 29 ذي الحجه آييندا قييام حاديثه سينده تبريز شهرينده شهيد اولدو. محممد اوولجه آتاسينين تيجارتخاناسيندا ايقتيصادي تعليمات گؤرموش, سونرالار تبريز'ه گئتميش و ايكينجي تحصيليني تبريز'ده موكممل ديني، دونيوي تعليمات گؤرموش، فيقه و اوصول اوخوماقدان علاوه، رياضييات، طبيعي عولوم، اولدوز تانيما و باشقا عئلمي ساحه لرده مهارتلر قازانميشدير. شئيخ محممد خيياباني گنجليك زامانيندان سحرلر تبريز'ين جاميع مسجيدينده و آخشاملار ايسه خيياوان محلله سينده يئرله شه ن كريمخان مسجيدينده ايمامت ائده ردي. حاج آقا پئشناماز خامنه-اي، شئيخ محممد'ين قايين آتاسي رحمته گئتديكدن سونرا، خيياباني بو مسجيدين پئشنامازليغيني اؤز عؤهده سينه آلميشدير.

موختليف پئشه لرده چاليشان محممد خيياباني ، مشروطه اينقيلابي دؤورونده سيياسي حياتا آدديم قويموش، اينقيلابين فععال ايشتيراكچيلاريندان اولموش، محممد علي شاه تبريز شهه ريني موحاصيره ائتدييي زامان مرحوم خيياباني موجاهيدلر و آزاديخواهلارلا بير سنگرده ايستيبدادي قوووه لرله موباريزه لر آپارميشدير. او تبريز'ين خيياوان محلله سينده اوز وئره ن ووروشمالارين بيرينده گؤسته ردييي قهرمانليق و شوجاعتله خوصوصي فرقله ندي، او آذربايجان ايالتي انجومنينين فععال عوضولريندن ايدي و اينقيلابدان سونرا آذربايجان ايالتينين ميللي مجليسينين ايكينجي دؤوره سينده نوماينده سئچيلميشدير، آمما مجليس تعطيل اولاندان سونرا نئچه ايللر سورگون دوشموش، مشهد و سونرا قافقاز'ا ساري گئتمه يه چاره سيز قالميشدير.

1332- نجي قمري (1293شمسي) ايلينده تبريز'ه قاييتميش و تيجارتله مشغول اولان خيياباني گيزلي فعالييتلره باشلاميشدير، اونلارين ايشلري 1335 – نجي قمري (1296 شمسي) ايلينده آچيغا كئچدي و شئيخ محممد خيياباني باشچيليق ائتدييي آذربايجان ايالت كوميته سي تشكيل تاپدي و اونلارين ايشلرين تووسيعه وئرمكده سراب، اردبيل، زنگان و اورمو كوميته لري ده ياراندي. خيياباني'نين رهبرلييي ايله ‹تجدد› نشرييه سينين ياييلماسي باشلاندي. دؤرد ايل عرضينده 202 سايي چيخميش نشرييه نين ساييلارينين چوخوندا (م- خ)ايمضاسي ايله خييابانى'نين باش رئداكتورلوغو و يازيلاري ايله نشر ائديلميشدير، ‌فارس ديلينده نشر اولان بو قزئته تئهران و اؤلكه ميزين باشقا شهه رلرينه ده گؤنده ريليردي.

1335-1338نجي قمري (1299 – 1296 شمسي) ايللرده، خيياباني ايران'ين حاكيمييت داييره لري نين ضيدد-ى خلق فعالييتينه و امپئريياليست پرستليك سيياستينه، او سيرادان اينگيليستان دؤولتي ايله ايمضالاديقلاري 1919 –نجو ميلادي ( شمسي) سازيشينه قارشي چيخاراق، مشروطه اينقيلابي دؤورونده الده ائديلميش اساسي قانونون حياتا كئچيريلمه سي، تكميلله شديرمه سي اوغروندا ،آذربايجان'دا گئنيش حركاتا باشلاميش، بو موباريزه ني رهبرليك ائديب 1299-نجي شمسي ايلينده تبريز'ده قييام ائتميشدي. قييامين حياتا كئچيريلمه سي، نظري جهتدن خيياباني'نين ‹تجدد مسلكي› نه اساسلانيردي، ‹تجدد› يئنيليكچي مسلكي، امپئريياليزم آغاليغينا، شاه حاكيمييتينين ظولمونه قارشي قييام ائده ن، سيياسي آزادليقلار، حقيقي خلق حاكيمييتي و نهايتن آذربايجان ميللي حوقوقلاري اوغروندا موباريزه آپاران بير عقيده، سيياسي ـ نظري بير جريان ايدي. بو جريان، سيياسي موباريزه ده ساغ و سول اولمايان، خيياباني دفعه لرله تيكرار ائتدييي، ‹اورتا خط› گؤتوره ن بير خيردا جريان ايدي.

دوغما ديياري آذربايجان'لا ايفتيخار ائده ن، بو دييارين يوكسه لمه سي و بوردا ياشايان ميللتين يئتگينله شمه سينه چاليشان خيياباني، همين خلقه موراجيعتله دانيشيقلاريندا آذربايجانليلاري فععال و قطعي موباريزه يه سسله ييردي. بئله ليكله خييابانى'نين باشچيليغي ايله حياتا كئچيريلميش بو قييام، ايران'دا حؤكم سوره ن امپئريياليزم آغالارينا، شاهليق قورولوشونا قارشي و آذربايجانليلار و بوتون ايرانليلارين ميللي ايستيقلالييتي اوغروندا موباريزه تاريخينده بؤيوك اهمييته ماليك اولموشدور. تبريز'ده اوز وئره ن بو تاريخي قييام و اونو رهبرليك ائده ن شئيخ محممد خييابانى'نين شخصييتي، آذربايجانليلارين ميللي شوعورونون اينكيشافيندا بؤيوك رولو اولموشدور.

آلتي آي داوام ائتدييي بو قييام مركزي حؤكومتين آپارديغي سيلاحلي هوجوم نتيجه سينده مغلوبييته اوغراديقدا، خيياباني، حياتينين سون لحظه لرينه دك مردليك و دييانت گؤسته رميشدير. مخبرالسلطنه'نين وئردييي فرمان اساسيندا ذيحجه الحرام 1338-نجي ايلده بير نئچه قازاق'ين هوجومو زاماني اؤلدورولدو. بوندان اوولكي گون خييابانى'دن ايجازه ايسته نيلدي كي گئديب والى'دن اونا آمان ايسته نيلسين، خيياباني ايسه جاواب وئرميشدي: ‹من دوشمن موقابيلينده ديزيمي يئره وورمارام ،من ايران مشروطه اينقيلابينين اوغلويام، من اؤلومو، تسليم اولماقدان اوستون توتورام .


قايناقلار :
ü شيخ محمد خياباني حماسه سي : حسين دوزگون
ü قيام شيخ محمد خياباني در تبريز : س . علي آذري
ü نطق هاي شيخ محمد خياباني : بهرام خياباني
ü شيخ محمد خياباني ، خروش حماسه ها : مصطفي قلي زاده .

گردهم آيي روز 24 شهريور



نكوداشت ياد رادمرد هميشه زنده تاريخ آذربايجان


چوخ تاسسوفله تكجه فارسجا يازيلان آشاغيداكي بيلديرى شمس نيوز سايتيندان آلينيبدير.

روز 24 شهريور مصادف با 14 سپتامبر مصادف با سالروز شهادت شيخ محمد خياباني, از بزرگ راد مردان تاريخ آذربايجان است.

«شيخ محمد خياباني» خطيب, مجاهد و مبارز آذربايجاني فرزند «حاج عبدالحميد خامنه اي» , بازرگان زاده و پيشنماز مسجد بود. وي در انقلاب مشروطه خواهي از فعالان مهم تبريز به حساب مي آمد و در دفاع از شهر تبريز در مقابل استبداد خدمات چشمگيري داشت. «شيخ محمد» از جانب مردم تبريز به نمايندگي دور دوم مجلس انتخاب شده بود. در سال 1920 قيام خويش را آغاز نمود و روزنامه «تجدد» وي ارگان فرقه دمكرات محسوب مي شد.

قيام وي به زودي به شهرهاي ديگر نيز راه يافت به نحوي كه شهرهاي اروميه, خوي, اردبيل, مراغه, سلماس و زنجان را نيز در برگرفت.

سرانجام كار وي نيز همانند تمام آزاديخواهان آشنايي با گلوله بود! در روز 11 سپتامبر «مخبر السلطنه» و «اسمعيل خان فضلي» فرمانده قزاق و فرستاده «رضاخان» , نقشه خفه ساختن جنبش را چيده و خانه سيصد تن از اعضاء فرقه دمكرات را غارت نمودند. در روز 14 سپتامبر 1920 نيز با يورش به خانه «شيخ حسن ميانه چي» توانستند شيخ را در محل مخفيگاه خود به دام اندازند. ليكن شيخ مقاومت دليرانه اي از خود نشان داده و سرانجام نيز به ضرب گلوله نيروهاي ارتجاعي از پاي در آمد.

به اطلاع دوستان و علاقمندان مي رسانيم, با توجه به تخريب قبر اين بزرگ مرد تاريخ آذربايجان در سيد حمزه (مقبره الشعرا), به پاس نكوداشت ياد اين رادمرد هميشه زنده تاريخ آذربايجان, با اختصاص دقايقي از وقت خود در روز سه شنبه 24 شهريور ماه, ساعت 6 عصر, بر سر مزار اين رادمرد تاريخ آذربايجان, با يك شاخه گل حاضر خواهيم شد. وعده ديدار ما روز سه شنبه, مقبره الشعرا, جنب قبر شهيد ثقه الاسلام تبريزي

Saturday, September 11, 2004

Хиабани Мохаммед


Хиабани Мохаммед


Хиабани Мохаммед, шейх (1880, Хамне, близ Тебриза, - 14.9.1920, Тебриз), руководитель Тебризского восстания 1920. Родился в семье купца. Получил религиозное образование. Активный участник иранской революции 1905-11; депутат меджлиса 2-го созыва (1909-11) от Иранского Азербайджана. Член Демократической партии. Во время восстания 1920 возглавлял Национальное правительство Иранского Азербайджана. При подавлении восстания правительственными войсками Х. был убит.


Лит.: Тагиева Ш. А., Национально-освободительное движение в Иранском Азербайджане в 1917-1920 гг., Баку, 1956; Иванова М. Н., Национально-освободительное движение в Иране в 1918-1922 гг., М., 1961: Азери Али, Гийяме шейх Мохаммед Хийабани дар Тебриз. (Восстание шейха Мохаммеда Хиабани в Тебризе), Тегеран, 1951
-----------
Хиабани Мохаммед, шейх (1880, Хамне, близ Тебриза, - 14.9.1920, Тебриз), руководитель Тебризского восстания 1920. Родился в семье купца. Получил религиозное образование. Активный участник иранской революции 1905-11; депутат меджлиса 2-го созыва (1909-11) от Иранского Азербайджана. Член Демократической партии. Во время восстания 1920 возглавлял Национальное правительство Иранского Азербайджана. При подавлении восстания правительственными войсками был убит.
-----------
ХИАБАНИ Мохаммед (1880-1920) , руководитель восстания в Тебризе в 1920. Активный участник Иранской революции 1905-11. Убит при подавлении восстания шахскими войсками.

Ottoman-Russian Rivalry in South Azerbaijan during World War I and the Hiyabani Movement


Ottoman-Russian Rivalry during Hiyabani Movement

KÖK Journal of Social and Strategical Research
Ottoman Special Issue, 2000
Yılmaz Güneyli


The Hiyabani movement was an attempt to establish an autonomous state by Azerbaijani Turks in Iran. The leader of the movement, Hiyabani, founded the Democratic Party after the Constitutional Monarchy Revolution. This article focuses on the Hiyabani movement and the rivalries among England, Russian Empire, Ottoman Empire and İran in southern Azerbaijan during World War I. Armenians, Kurds and Assyrians (Nestorian, Syrian and Chaldean Christians) who were used both by Russia and England in southern Azerbaijan are also studied.


Keywords: Hıyabani movement, southern Azerbaijan, İran. pp. 31-45.
[Tam Metin]
ISSN 1302-292X
Telif Hakkı © 2000 KÖK Sosyal ve Stratejik Araştırmalar Vakfı

Thursday, September 09, 2004

Encyclopedia: Mohammad Khiabani


Sheykh Mohammad Tabrizi, or Khiabani


Sheykh Mohammad Tabrizi, or Khiabani (1880 - 1920), was a Persian cleric and a representative to the parliament. He was born in Tabriz.


After the Russian Revolution of 1917, Khiabani re-stablished the Democrat Party of Tabriz after being banned for five years, and published the Tajaddod newspaper, the official organ of the party. Later, in a protest to the 1919 Treaty between Persia and the Britain, which exclusively transferred the rights of deciding about all militiary, financial, and customs affairs of Persia to the British, he revolted and took Tabriz. After the fall of Vosuq-od-Dowleh, the then prime minister, the new prime minister send Mokhber-os-Saltaneh to Tabriz, giving him full authority, who crushed and killed Khiabani.


Sheykh Mohammad Tabrizi, ou Khiabani (1880 - 1920), était un ecclésiastique persan et un représentant au parlement. Il est né à Tabriz. Après la révolution russe de 1917, Khiabani re-stablished la partie de démocrate de Tabriz après avoir été interdit pendant cinq années, et avoir été édité le journal de Tajaddod, l'organe officiel de la partie. Plus tard, dans une protestation au Traité 1919 entre Perse et la Grande-Bretagne, qui a exclusivement transféré les droites de décider au sujet de tout militiary, financières, et affaires de douane de Perse aux Anglais, il a révolté et a pris Tabriz. Après que la chute d'Vosuq-OD-Dowleh, le premier ministre puis, le nouveau premier ministre envoient Mokhber-OS-Saltaneh à Tabriz, lui donnant la pleine autorité, qui a écrasé et a tué Khiabani.


Sheykh Mohammad Tabrizi oder Khiabani (1880 - 1920), waren ein persischer Kleriker und ein Repräsentant zum Parlament. Er war in Tabriz geboren. Nach der russischen Umdrehung von 1917, Khiabani Re-stablished das Demokratbeteiligte von Tabriz, nachdem für fünf Jahre verboten werden, und veröffentlicht werden der Zeitung Tajaddod, das offizielle Organ des Beteiligten. Später in einem Protest zum Vertrag 1919 zwischen Persien und dem Großbritannien, die ausschließlich die Rechte des Entscheidens über ganz militiary brachten, finanziell, und den Gewohnheitsangelegenheiten von Persien zu den Briten, hnte er aufle und nahm Tabriz. Nachdem der Fall von Vosuq-Od-Dowleh, der damalige Premierminister, der neue Premierminister Mokhber-OS-Saltaneh nach Tabriz schicken und ihm Vollmacht geben, die Khiabani zerquetschte und tötete.

آئينه اي براي فردائي بهتر



از آزاديستان شيخ محمد خياباني به فارس ستان پهلوي

در خلوت انديشه
قيام مشروطه خواهي در ايران اگر چه با همت فرزندان دلير خلق آذربايجان به نتيجه رسيد اما به زودي در اثر خيانت مركز نشينان منفعل و منكوب گرديد. به توپ بسته شدن مجلس , خيانت به آرمان خلقي بود كه ماهها گرسنگي و جنگ و جدال را متحمل شده بودند تا بتوانند در سايه همت بلند خويش آزادي و مردم سالاري را جايگزين ديكتاتوري و اختناق سازند. بسته شدن مجلس اهانت به خون شهيدان و آراء مردم بود. شهيداني كه در راه ايجاد دمكراسي , جان شيرين خود را بر كف نهاده و نهال نو پاي مردمسالاري را آبياري نمودند.


طبيعي بود كه بسته شدن مجلس و اهانت به آراء مردم و خواسته هايش عواقبي را به دنبال داشته باشد. شايسته ترين جواب اين بي اعتنائي , قيام شيخ محمد خياباني بود. اين قيام نيز همانند تمامي قيامهاي مردمي ديگر , ريشه در تبعيضات موجود و فاصله طبقاتي در جامعه داشت و بزرگترين خصلت آن دمكراتيك بودن بودن آن بود.


شيخ محمد خياباني در نطقهايش اشاره مي نمايد كه به دنبال ايجاد " حكومتي دمكراتيك" است. وي بر آن باور بوده است كه " آذربايجان آزادي ايران را تامين خواهد كرد". وي مصرانه پيگير مطالبات خلق بوده و اذعان مي داشت كه " قيام تبريز نظريات ثابته دارد و مصمم است كه اين نظريات را به تاثيرات جريانات روزمره ترك ننمايد. اين عزم و اراده آزاديخواهان اعلان شده است و تاكنون فرزندان آذربايجان هيچ يك از عهدهاي خودشان را نقض نكرده اند تا دليل بر ناپايداري اين عهد گرفته شود..." شيخ محمد خياباني اين گفته خويش را با نثار جان خود ثابت نمود و با خون خويش سند خدمت به خلق خود را در تاريخ مبارزاتي ايران جاودانه ساخت و عهد خويش را زير پا ننهاد.


به دنبال سركوب قيام شيخ محمد خياباني مجددا" سايه ارتجاع , استبداد و ديكتاتوري بر فضاي سياسي - اجتماعي ايران سنگيني نمود و به اين ترتيب آرمان خلق و دستيابي به دمكراسي دستخوش هجمه و يورش جديدي گرديد. تعويض سلطنت رضا شاهي و جايگزيني فرزندش محمد رضا پهلوي موجب رشد ديكتاتوري به شيوه نويني شد. لازم بود تا بيشترين فشار سياسي - اجتماعي - اقتصادي بر خلق آذربايجان وارد گردد.


نيروهاي دولتي به جاي حفظ امنيت و آسايش توده مردم , در جهت اعمال فشار بر خلق گام بر مي داشتند. دولت مركزي تمامي سعي خويش را به كار مي برد تا به هر نحو ممكن آذربايجان (آزاديستان شيخ محمد خياباني) را تبديل به فارس ستان پهلوي نمايد. هجمه شديدي در جهت محو و نابودي زبان و فرهنگ آذربايجان آغاز شده بود. لازم و طبيعي بود تا حركتي نو آغاز شود و طرحي نو در اندازد. جمعي از فعالان سياسي - اجتماعي آذربايجان با درك شرايط روز لازم ديدند تا پيشگام قيام دمكراتيك ديگري گردند. به اين ترتيب يك بار ديگر آذربايجان طلايه دار حركتي دمكراتيك گرديد.

ŞEYH MUHAMMET HİYABANİ ve AZADİSTAN CUMHURİYETİ

ŞEYH MUHAMMET HİYABANİ ve AZADİSTAN CUMHURİYETİ


“And olsun şerefime ki, o milletin ki istiklali yoktur hiç bir şeyi yoktur.”


İran’da ilk milli Türk devleti, Şeyh Muhammed HİYABANİ isimli bir kahraman önder tarafından 9 Nisan 1920 tarihinde Güney Azerbaycan’da “AZADİSTAN CUMHURİYETİ” adıyla kurulmuştur.


1879 yılında Tebriz yakınlarındaki Hamene kasabasında doğan Muhammet Hiyabani, Mahackala’da ticaretle uğraşan babası Hacı Abdülhamit’in yanında kalırken ilk öğrenimini tamamladıktan sonra yüksek öğrenim görmek üzere Tebriz’e gitti. Tebriz’de okurken aldığı bazı uyarı ve işaretler sebebiyle yüksek dini ilimleri de tahsil etmeye karar verdi. Tebriz’in en tanınmış alimlerinden din dersleri alarak tamamladığı kısa süren parlak bir eğitim sürecinden sonra müctehitlik derecesine kadar yükseldi. Bunun dışında Hacı Mirza Angaci gibi alimlerden hukuk dersleri aldı Astronomi ve matematik bilimlerine de ilgi duyan Hiyabani, meşhur astronom Mirza Abdulali’den de dersler aldı.

Hiyabani çok güzel konuşurdu. Güzel sesi ve güçlü hitabeti ile Tebrizlileri etkilemiş ve sevgisini kazanmıştı. Özellikle Tebriz Hacı Kerimhan Camii’nde imamlık yaparken verdiği vaazlarda özgürlük ve demokrasi konularını işleyerek halkı aydınlatırdı. Hiyabani’yi seven bütün Tebriz halkı bu camiye yığılır onun ağzından çıkacak olan insan hakları ve bağımsızlık düşüncelerini duymak için can atardı. Konuşmalarında Tebriz halkına daima "Haklarımız verilmiyor, o zaman çalışmamız gerek" derdi.

Seyyid Hüseyin Hameney’in kızı ile evlendi ve Tebriz yakınlarındaki Hiyeban beldesinde bir ev satın alarak oraya yerleşti. Bundan sonra da halk arasında Şeyh Hiyabani namı ile bilinip tanınmaya başladı.

İslam felsefesi ve edebiyatı yanında Arapça, Farsça, Rusça ve Fransızca bilen ve çağının siyasi gelişmelerine büyük ilgi duyan hürriyet ve istiklal aşıklısı Hiyabani, ülke genelindeki siyasetine 4 eyaletteki komiteleri vasıtasıyla yön veren İran Sosyal Demokrat Partisi (İctima'iyyun Ammiyyun)’nin saflarına katıldı. Burada Ali Missiyo ile birlikte Meşrutiyet taraftarı aktif politika yapmaya başladı.

Coğrafi olarak Tebriz, Urmiye, Hoy, Deylemhan, Maku, Maraşa, Ahar, Erdebil, Makin, Marand, Astara, Halhal, Serab, Zancan, Sovucbulak, Dehharhan, Miyana va Sayinkala gibi şehirlerden oluşan Azerbaycan eyaletinde faaliyet gösteren İran Sosyal Demokrat Partisi Eyalet Komitesinin kararlarına, Tebriz başta olmak üzere Serab, Erdebil, Zengan ve Urmiye’deki Şehir Komiteleri yön veriyordu.

Hiyabani, bir süre sonra yapılan seçimlere iştirak ederek Tebriz’den Encümen üyesi olarak seçildi. Seçimlerde çok büyük oy almıştı. Ama, katıldığı 2. Meşrutiyet Meclisi, iki yıl sonra Anayasal uygulamaları isteyenlerin ve muhtariyet taraftarlarının etkinliğine girdiği için Kaçar Hanedanı tarafından feshedildi.

Hiyabani de Tebriz’e Eyalet Komitesi’nin başına döndü. Burada, Azerbaycan Eyalet Komitesi adına bu teşkilatın yayın organı olarak 19 Nisan 1917 günüden başlayarak "Teceddüd" (Yenilik) isimli bir gazete neşretmeye başladı.

Hiyabani, uzun soluklu bir mücadeleye daha güçlü olarak devam edebilmek için milli ve müstakil bir örgütlenmeye ihtiyaç olduğunu düşünüyordu. Bunu temin maksadıyla İran Sosyal Demokrat Partisi’nin Azerbacan Eyalet Komitesi’ni Tebriz’de kongreye çağırdı.

24 Ağustos 1917 tarihinde yapılan kongreye çeşitli yerlerinden gelen 480 delege katıldı. Hiyabani, Merkez Komite üyeleri belirlendikten sonra kongre delegelerine Azerbaycan Demokrat Partisi’nin kuruluşunu teklif etti. Böylece, amacının „kademeli olarak bağımsız bir devlet kurmak“ olduğunu açıkladığı gibi, partinin kuruluşunu da ilan etmiş oluyordu. Hiyabani artık, Azerbaycan Milli kurtuluş hareketinin lideri durumuna gelmişti.

Azerbaycan Demokrat Partisi’nin faaliyet alanı genişliyordu. Çünkü, Parti bir taraftan Türkler için İran Meşruti Anayasası’nın verdiği muhtariyet hakkını kullanmak isterken diğer yandan da bütün ülkenin demokratikleşmesini istiyordu.

Bu arada 28 Mayıs 1918 günü Türk ve İslam dünyası’nın ilk Demokratik Halk Cumhuriyeti Baku’da kurulup İstiklal Beyannamesi’ni de ilan edilince İran Azerbaycanında da yeni ve güçlü bir sevinç dalgası oluştu. İstiklal fikri artık bütün gönülleri yakıyordu.

Osmanlı Ordusunun 1918 yılı Kasım ayında Azerbaycan’da çekilmesi ile birlikte bu topraklar İngilizler tarafından işgal edilince ve özellikle de Başbakan Vüsuk ud devle’nin İngiltere ile 9 Ağustos 1919’da İran’ın siyasi ve ekonomik bağımsızlığını yitirdiği bir anlaşmayı imzalamasından sonra Anayasa tamamen yürürlükten kalktı. Halbuki Hiyabani’nin liderliğindeki parti de Azerbaycan eyaletinde muhtariyeti ilan etme çalışmaları yapıyordu.

Böylece, Türklerin muhtariyet umutları sönerken, bu defa bağımsızlık istekleri yoğunlaştı.

İran’ı sömürge haline getiren bu anlaşmanın imzalaması, geniş kitlelerin tepkisine sebep olmuştu. Bütün eyalette işgalci İngilizlere ve teslimiyetçi Tahran yönetimine karşı pasif bir direniş hareketi başladı. Bu arada kendisi ve arkadaşları Rus-İngiliz ittifakı ile güçlenen Tahran yönetimi tarafından sıkı takip altına alınan Hiyabani, bütün bu baskı ve takip gibi yıldırma eylemlerine aldırmayarak, faaliyetlerini tabana yaymak üzere seyahatlere çıkıyordu. Horasan, Aşkabad, Mahackala ve Bakü gibi merkezleri de ziyaret etti. Buralarda önemli görüşmeler yaparak ve Tebriz’e döndü.

Hiyabani, diğer taraftan Anayasaya uygun bir muhtariyete geçiş manasına gelen Eyalet Meclisi’nin kurulması için Tahran’a müracaat ettiyse de her hangi bir cevap alamadı.

Azerbaycan Demokrat Partisi öncülüğünde silahlı bir isyanın hazırlıklarına başlanmıştı. İsyana rehberlik yapması için parti bünyesinde İctimai İdare Heyeti oluşturuldu. Bundan sonra olayları Hiyabani ile partinin faal üyeleri olan Mirza Tağıhan Refet ve Zeynalabdin Kiyani yönlendirecekti.

Direniş Hareketini örgütleyen ve öncülük eden Azerbaycan Demokrat Partisi, kısa bir süre sonra halkı eylem yapmaya çağırdı. Artık işgalcilerle ve Tahran yönetimiyle yer yer silahlı çatışmalar başlamıştı.

Cereyan eden büyük olaylar sebebiyle gerilimi hergün biraz daha artan Tebriz’i polislerin ve İngiliz işgal kuvvetlerinin terk etmesini fırsat bilen Hiyabani, nihayet 7 Nisan 1920 tarihinde halk ayaklanmasını başlattı ve iki gün içerisinde kan dökmeden devlete ait bütün kurum ve kuruluşlar ele geçirildi. Hiyabani, bağımsız Azadistan Devleti’ni kurduklarını halka ilan ediyordu.

Parti, bütün eyalette hakimiyetin demokratların eline geçmiş olmasına dayanarak, 24 Haziran’da Anayasa’da belirtilenden daha ileri haklara sahip ve silahlı kuvvetleri de olan bir Milli Hükumet kurdu.

Milli Hükumet Azerbaycan Demokrat Partisi üyesi 20 kişiden oluşturuldu. Üyeler arasında memleketin önde gelen ticaret adamlarından Mehemmed Ali Badamçı ve Alinağı Genceyi de vardı. Ayrıca, Haşim Neysari, Mahmud Emin, Seyidül-Mühakkikin gibi toprak sahipleri Mirza Tağıhan Refet, İsmayıl Emir Gazi, Ebülkasım Füyuzad, Mehemmed hüseyin Saffet gibi aydınlar ile Nurullahan Yekani, Nüsretulla Neysari, Zeynelabdin Kiyami gibi tanınmış kişiler vardı.

Hiyabani’nin başkanlığında faaliyete geçen Milli Hükümet, 24 Haziran’da Teceddüd Gazetesi binasından devlet dairelerinin yerleştiği (veliahd ikametgahı olan) binaya -Alakapı’ya- taşındı

Hükumetin dış politikadaki hedefi İranda şahlığın yıkılıp yerine cumhuriyet rejiminin getirilmesi olarak tesbit edilmişti. Hiyabani: “Tebriz, İran’a necat verecek" diyordu.

Bu hükumet, beş ay yaşayacaktı ama bu kadar kısa bir süre içerisinde dahi bir takım hayati meselelerle ilgili kararlar çıkarıp uygulamaya koymayı başardı. Bir taraftan fabrikalar kurulurken diğer taraftan hastahaneler yapılıyordu.

Türkçeyi resmi dil ilan edilerek bütün okullarda Türkçe tedrisatı başlattı. Kuzey Azerbaycan’dan ehliyetli öğretmenler davet edildi. Devletin güvenliği için Milli Ordu oluşturulurken halkın emniyeti için Polis Okulu açıldı

Ancak, Azadistan Devleti, Muhbir’üs Sultane Hidayet’in hazırladığı hain bir plan sonucu, İngilizlerin yardımı ile oluşturulan son model silahlara sahip Tahran yönetimine ait özel birliklerin ve silahlandırılmış feodal güçlerin düzenlediği bir saldırı neticesi 14.Eylül.1920 tarihinde Tebriz, Alakapı’daki hükumet merkezi basılıp korkunç katliamlar yapılarak ele geçirilmek suretiyle yıkıldı.

Baskın sırada Şeyh Hasan Badamçı’nın evinde olan Şeyh Hiyabani, İran askerlerine teslim olmayı reddederek, son kurşununa kadar çarpıştı ve kahramanca şehit oldu. Türkler arasında hayatı ve mücadelesi bir efsane gibi anlatılan Şeyh Muhammed Hıyabani için tanınmış şairlerden Habib Sahir (1903-1985) bir mersiye yazmıştır. Güney Azerbaycan’ın bağımsızlığı uğruna hayatını hiçe sayarak şehit düşen bu kahraman (aynı zamanda bir din alimi olan) Türk liderini rahmetle anıyoruz. Ruhu şad, mekanı cennet olsun. Mücadelesini devam ettirenlere selam olsun.



Recep Küçükizsiz

Hiyabani ve Azadistan Devleti


Hiyabani ve Azadistan Devleti

FARS MİLLİYETÇİLİĞİNİN GELİŞİMİ ve GÜNEY AZERBAYCAN’DA TÜRK MİLLİ DİRENİŞ HAREKETİ

Arif KESKİN (1999)

Meşrutiyet devrimi gerek Güney Azerbaycan, gerekse İran siyasal yaşamına Saptar ve Bağır Hanlar dışında, Şeyh Muhammed Hıyabani’yi de kazandırmıştır. Şeyh M. Hıyabani 1879’da Güney Azerbaycan’da Hamene kentinde doğmuştur. Din ve fen bilimlerinde eğitim gören, Rusça ve Fransızca bilen Şeyh M. Hıyabani, devrimden önce Tebriz’de iki camide imamlık yapmıştır. Hiyabani’nın siyasi hayatı meşrutiyet devrimi ile başlamıştır. Hiyabani meşrutiyet devriminde silahlı olarak siperleri dolaşıp, mücahitleri motive etme görevini üstlenmiştir. Özetle, Hiyabani hem bir mücahit, hem de aydın olarak meşrutiyet devrimine katılmıştır. Encümen-e Milli Tebriz’e üye seçilmiştir. Şeyh M. Hiyebani 1909’da başlayan 2. dönem meclise de milletvekili seçilmiştir.

Meclis, Rus askerlerinin İran’dan çıkartılmasında bazı başarılar kazanmıştır. Meclis “Şah Bankası”ndan 250.000 pound kredi almış, askeri reform programı çerçevesinde jandarma teşkilatı kurmak için iki İsveçli subay getirmiştir. Maliyeyi ıslah etmek için Amerikalı Morgan Schuster başkanlığında iki maliye uzmanı getirilmiştir. Bu çalışmalar yeni bir Islahat döneminin başladığını göstermekteydi.

Islahatçıların karşı karşıya olduğu İran şu şekilde tanımlanabilir: Rus askerleri özellikle Güney Azerbaycan’da etkin konumdaydılar. İdari işlerde büyük çapta bozukluk ve yetersizlik yaşanıyordu. Meşrutiyetle birlikte feodaller devlete vergi ödemeyi durdurmuşlardı. Devlet ekonomik kriz içerisinde idi. Ülke çapında mal ve can güvenliği yoktu. Böylece 2. meclisin kararları ülkenin temel sorunlarını çözmeye yönelmişti. 2. Dönem mecliste siyasi partiler resmiyet kazanmışlar ve iki siyasi parti 1908 yılında ortaya çıkmıştır. Bunlar devrimci ve ılımlı eğilimli “Demokrat Amiyon” (Demokrat Parti) ve diğeri “İctimayan İtidalıyan” (Sosyal Ilımlılar) adlarını almışlardır. İki parti de mecliste resmiyet kazanmışlardır.

Mecliste Demokrat Parti 28 kişi, Sosyal Ilımlılar ise 36 kişiden oluşmaktaydılar. Ilımlılar, siyasal ve sosyal dönüşüm için evrimsel yöntemleri uygulamak istiyorlar, silahlı mücadeleyi reddediyorlardı. Bu parti ayan üyelerinden mollalarla ve toprak ağalarından oluşuyordu. Tahran mollalarından Fars kökenli Seyyid Abdullah Behbahani partinin liderleriydi. Demokrat Parti ise Tebrizli Azeri Seyd Hasan Tekizade ve Kaçar Türkü Süleyman Mirza tarafından yönetiliyordu.[11]

Hiyabani, Demokrat Parti’ye girmiştir. 2. Dönem meclisten çok şeyler bekleniyordu. Ancak meclis iki parti arasında sert çatışmalara sahne olmuştur. Bu arada Mehmet Ali Şah tahttan feragat etmiş ve Avrupa’ya gitmiştir. Yerine yaşı küçük olan Ahmet Şah geçmiştir. Ahmet Şah’a veli ve sadrazam olarak Nasurulmulk atanmıştır. Demokrat Parti, Rusya karşıtı politikalar izlemiştir. DP, Rus askerlerini İran’dan çıkartmaya çaba göstermiştir. Rusya 2. dönem mecliste gelişmelerin kendi aleyhinde olduğunu görünce, DP’nin ıslahat için getirttiği Morgan Schuster’in İran’dan çıkartılmasını istemiştir. Rus ordusu ültimatom vererek aksi takdirde meclisin bombalanacağını açıklamıştır. Meclis, bu muhtıra üzerine talebi reddetmiş, akabinde Rus askerleri meclisi basmış ve Nasurulmulk 2. Dönem meclisini dağıtmıştır.

Demokrat Parti üyelerinden bazıları tutuklandı, bazıları sürgüne gönderildiler.[12] Hiyabani meclisin kapatılmasından sonra Tahran’da miting düzenlemiştir. Tahran’ın sebze meydanında gerçekleşen bu mitingde Hiyabani şahlığa ve Rusya’ya karşı çok sert bir konuşma yapmıştır. Bunun üzerine başında Ermeni Taşnağı Yefrem Han’ın bulunduğu Tahran polisi Hiyabani'yi tutuklamak üzere harekete geçmiştir. Hiyabani yandaşları ile Tahran’dan ayrılmış, önce Horasan’a sonra Rusya’ya gitmiştir. Hiyabani, Rusya’da Rus siyasal düşüncesi tanışmıştır. Kuzey Azerbaycan’da yaşayan Güney Azerbaycanlıların durumunu yakından öğrenmiştir. Bakü’de Rus Sosyal Demokratları ile ilişki kurmuştur.

Hiyabani 1914 yılında Tebriz’e geri dönmüştür. Bu dönemde Tebriz, Şucauldövle unvanını almış olan Samed Han’ın elindedir. Şucauldövle, Azerbaycan’da keyfi bir yönetim kurmuş, Tahran’a karşı tavır almıştır. Ahmet Şah diğer Kaçar şahlarından farklı olarak meşrutiyete sıcak bakmıştır. Ahmet Şah meclisin açılması için ferman çıkarmıştır. Güney Azerbaycan’da seçim havası esmeye başlamıştır. Demokrat Parti ve İtidallılar rekabete girmişlerdir. Demokrat Parti’nin başarısı kesin olduğu için Şucauldövle Azerbaycan’da seçimlerin yapılmasına izin vermemiş, Rus gücüne dayanarak Tebriz’de seçimleri engellemiştir. 3. Meclis ve Azerbaycan milletvekilsiz kalmıştır. Birinci Dünya Savaşı sırasında Güney Azerbaycan Rus askerlerin çizmeleriı altında ezilmiştir.

Rusya’da 1917 yılında gerçekleşen devrim İran’ın siyasi hayatını şok etmiştir. Rusya bütün anlaşmaları iptal etmiştir. Ayrıcalıkları ve kapitalisyonları kaldırmıştır. Rus devriminden sonra Güney Azerbaycan yeniden hareketlenmiştir. Urumiye kentinde Süryaniler Rus ordusunun yardımı ile kenti yakmış ve yağmalamışlardır. Karadağ bölgesi Şahsevenler tarafından yağmalanmıştır. Erdebil kenti Çar ordusundan kalan askerler tarafından yakılmış ve yağmalanmıştır. Güney Azerbaycanlı toprak ağaları en baskıcı yöntemleri uygulayarak halkı sömürmeye devam etmişlerdir. Asker kaçakları yüzünden caddeler ve yollar güvensiz hale gelmiştir.

Hiyabani böyle toplumsal, siyasal ve iktisadi koşullar içerisinde Demokrat Parti’nin Azerbaycan şubesini kurmuştur. Kısa bir süre sonra partinin adını Azerbaycan Demokrat Partisi’ne çevirmiş ve Tahran’dan bağımsız çalışmaya başlamıştır. Azerbaycan Demokrat Partisi tarafından “Teceddüt” (Yenilik) gazetesi Mirza Taki Han Refet başkanlığında Türkçe ve Farsça çıkartılmaya başlanmıştır. Teceddüt gazetesi Azerbaycan’da gerçekleşen bütün olayları yansıtmış, Hiyabani’nin nutuklarını yayınlamıştır. Azerbaycan Demokrat Partisi 450 delegenin katılımı ile gerçekleştirdiği kurultayında bir bildiri yayınlayarak Tahran’dan dört istekte bulunmuştur:

a) Demokratik ıslahatlar, örneğin toprak reformu,
b) Tahran’da milli meclisin yeniden kurulması,
c) Eyalet encümenleri tesisi,
d) Meşrutiyetin bütün kurumları ile yürürlüğe girmesi.

Azerbaycan Demokrat Partisi bu bildiriden sonra Azerbaycan’ın bütün vilayetlerinde teşkilatlanmaya başlamıştır. Hiyabani konuşmaları ve yazdığı makalelerle Azerbaycan halkını milli mücadeleye çekmek için çalışmalara başlamıştır. Hiyabani’ye göre Azerbaycan’a Tahran tarafından haksızlık yapılmıştır. Tahran bu haksızlığa ve adaletsizliğe son vermelidir. Hiyabani, Azerbaycan sorunlarının anayasanın yürürlüğe girmesi ve eyalet encümenlerinin kurulması ile çözüleceğine inanmaktadır.

Azerbaycan Demokrat Partisi Azerbaycan’ın durumunu iyileştirmesi için Tahran’ın cevabını beklemeden harekete geçmiştir. Azerbaycan Demokrat Partisi idari bozukluk, karaborsacılık ve açlıkla mücadele etmek için bazı kurumlar kurmaya yönelmiştir. Bunlar şöyledir:

1- Erzak Komisyonu: Bu komisyon köylerden ve arazi sahiplerinden buğday ve arpa alır, bunu fırıncılara verir ve yapılan ek